ضرورت رجوع به حجج الهی: برای دستیابی به حقایق روشن و گریز از اختلاف و نارسایی¬های اندیشۀ بشری چاپ
شماره سفینه - سفینه 62
دوشنبه ، 1 مهر 1398 ، 09:28

چکيده: علوم بشری علم و حکمت را به دو طبقه حکمت نظری و عملی تقسيم نموده­اند، معرفت به خداوند متعال را در طبقه حکمت نظری و شرعيات و تکاليف را جزء حکمت عملی دانسته­اند. فلاسفه تبیین حکمت نظری را بدون رجوع به انبیاء: به خود اختصاص داده و شأن انبياء: را به حکمت عملی و تبیین  تکالیفی از شرعيات محدود دانسته­اند.

   از نظر نصوص وحیانی  انبياء و حجج الهی: تمام این شؤون را بر عهده دارند.

   شأن بسيار مهم آنان اثارۀ عقول و تعلیم علم الهی به بشر است و فقهاء و محدّثین را تربیت می­کنند تا بشر را در مسير معرفت خداوند متعال تربيت و هدايت کنند.

   بشر واجد نور عقل و علم است ولی برای دريافت علوم فطری درونی و خدادادی خود و حتی در مستقلات عقليه خود به تذکرات و بيانات و هدايت انبیاء و حجج الهی: نيازمند است، چنانکه جهت ترقی و تعالی و رفع اختلاف به پیامبران نیاز دارد.

   همين ديدگاه حقیقت و نحوه رجوع به نبي و جانشینان بحق آنان: است که جايگاه علوم الهي و وحياني را از علوم بشري تفکيک و راه­ها را جدا مي­گرداند.

   در این گفتار، نياز به نبي و جانشینان بحق او: و رجوع به ايشان براي چهار منظور بحث شده است، به ساختاری که با ساختار کلامي مباحث نبوت عامه  تفاوت دارد.

توفيق الهی درتوانایی دريافت وجدانی و تحمّل حقايق قرآنی و حديثی که ضمن رعایت تقوا  و پيروی عملی دقیق از فقه اکبر و اصغر تحت عنوان ایمان و یقین در انسان حاصل می­گردد، با  اقتدار علمی و توانایی تبيين کلامی و گفتاری روايات اعتقادی به روش آکادمیک علمی معمول تفاوت دارد.

ضمن این گفتار، تفاوت دو نظام علوم بشری و علوم الهی آشکار و به بعضی از  تبعات حاصل از نتایج علوم بشری در مقایسه با حقایق علوم الهی اشاره می­شود.  

کلیدواژه­ها: علوم بشری؛ علم الهی؛ اثاره عقل؛ حجّت؛ میزان؛ حجّت داخلی؛ حجّت خارجی؛  حجیّت؛ شرع؛ تفقّه؛ اعتصام؛ اختبار.

 

مقدمه

   در نصوص وحیانی، از جايگاه نبی اکرم6 و حجج الهی: به عنوان واسطه­های تکوينی و تشريعی هنگام تشريح و تبيين ابداء خلقت و ابداع مشيت و تحميل کمالات وجود و علم بر وجود مبارک اين ذوات: به تفصيل سخن به ميان می­آيد. از جايگاه پيامبر اکرم6 به مقام نوري در شريعت اسلام به عنوان واسطه تمام خلقت از جمله خلقت انبياء گذشته و ملائکه و ساير عوالم مافوق و نيز نخستين فعل خداوند تحت عنوان «مشيت خداوند که حامل وجود و علم و قدرت و کمالات (به تمليک او) است» یاد شده است. از جايگاه جانشينانِ بحق او به عنوان وارثان و حاملان اين کمالات در بحث امامت به تفصيل سخن به ميان مي­آيد. در روايات خلقت به تحميل علم و وجود و وساطت اين ذوات مقدسه: در اين کمالات برای ساير مخلوقات اشاره گشته است.

   در وساطت تکوين بر اساس حکمت­های الهی، اين ذوات مقدسه: به حقیقت وجودی خود، کلّ عالم خلقت را مطابق با مشيت الهی به مقصد نهایی آن هدايت می­کنند. در اين عالم تمام موجودات تسليم مشيت الهی و تابع خداوند متعال و اين واسطه­های تکوينی هستند.

   علوم الهي جايگاه رفيع نبي اکرم6 و جانشینان بحق آن حضرت: را واسطۀ تکويني و تشريعي خلقت می­داند، در حالی که علوم بشري، در اینجا از عقول طولی و عرضی به عنوان وسائط خلقت سخن می­گوید. این تفاوت باید مورد توجه قرار گیرد.

   هنگامی که سخن از عالم تشريع در ميان است، خداوند متعال بشر را جلوه گاه و مظهر «القادر المختار» خود قرار داده است. لذا انسانها بايستی بر اساس قدرت و اختيار اعطائی، مسير امتحان و اختبار و ترقی خود را با اختيار بپيمايند. خداوند متعال با تشريع شرايع و ارسال رسل و امر به رجوع به آنان، زمينۀ اين اختبار و ترقی را تدارک دیده و حجت را بر انسان تمام کرده است. انبياء: با تذکر به معرفت خداوند متعال، دعوت خود را علنی کرده و مقام خود را به عنوان انبياء راستين به گوش مردم رسانده­اند.  

   انبياء الهی به عنوان متصدیان و صاحبان شریعت از طرف خداوند متعال، با تذکرات خود به اصلی­ترين مقصد يعنی معرفت خداوند متعال و امر به رعايت شئون اين معرفت، با اظهار خضوع و خشوع در برابر خداوند متعال، از طریق عمل به احکام الهی که در قالب فقه تبيين می­گردد، بشر را به سوی قله­های تعالی و کمال معرفت سوق می­دهند.

   برای صحت شرايع و امتحان و اختبار بر اساس قدرت و اختيار، دیگر مردم برای آگاهی از مصالح و مفاسد افعال و ترقی به مقام انسانی خود و اثارۀ عقول نوری الذات خود و همچنین ترکيبی شدن معرفت­های درونی و فطری خود، باید به انبياء و حجج الهی: تحت عنوان «اهل الذکر» رجوع کنند، تذکرات اين واسطه­های الهی را بپذیرند و در ترقی و تعالی وجودی و وجدانی خود بکوشند.

   اساساً این رجوع و درخواست دستگیری و تقاضای پناهندگی و التجاء و اعتصام به آنان، خود از شئون عبودیت است که اصالتاً و بطور مستقل موضوعیت دارد.

بعثت انبياء چهار هدف دارد: 1. آگاهی به مصالح و مفاسد؛ 2. خروج از جنبۀ حيوانی و دستیابی به مقام انسانی؛ 3. بالفعل کردن دفائن معقولات بالقوّه؛ 4. ترکيبی گشتن معرفت­های فطری و درونی به همراه رفع اختلاف. این اهداف، ضمن رجوع اختیاری مردم به انبياء و حجج الهی: تحقق می­یابد.

   آنگاه ضمن تقويت جنبه­های انسانی، به حقیقت عقل نوری الذات خود پی  می­برند و با متابعت از احکام عقل، به توفيق خداوند متعال به دریافت حقایقی علمی فراتر از نور عقل یعنی به نور الهی، یعنی «علم» راه می­یابند.

   در اين صورت بين افرادی که برای ترقّی و تعالی خود به حکم عقل در صراط مستقيم به انبياء و حجج الهی: رجوع کرده­اند و در سبيل و شاهراه عمل به فقه اکبر و اصغر راه می­پیمایند تا به حقایق علمی راه یابند، اختلافی در میان نیست.

   در صورت رجوع نکردن مردم به انبياء و حجج الهی: برای تحقق اهداف فوق، اختلاف در بارۀ معرفت خداوند متعال و ساير حقايق پیش می­آید. اختلافات در دانشهای بشری را که ناشی از همین رجوع نکردن است، نمی­توان به وحی و مکتب انبياء نسبت داد.

   در علوم بشری، خروج از جنبۀ حيوانی و بالفعل نمودن معقولات، عملاً خود سرانه و بدون رجوع ودلالت و راهنمایی انبياء:، صرفاً با رياضت نفس انجام می­گيرد. این روش علاوه بر تولید اختلافات بسیار فاحش، موجب روی آوری به تأويل و تحریف حقايق دینی مکتب انبیاء: و بیان مطالب کفرآميز و شرک­آلود در معرفت خداوند متعال گشته است. وجود اختلافات بسيار زياد در علوم بشری و دقت در تبعات غیر عقلی و نابخردانه و فاسد علوم بشری، خود دليل بر غير الهی بودن اين روش در کسب کمالات است

   تبيين لزوم رجوع به انبياء و حجج الهی: در تبیین حقایق معرفتی و اشاره به شأن تشريعی انبياء الهی در رفع اختلاف، هدف اين گفتار است.

   محتوای این گفتار خود به عنوان مقدمه­ای در حجيّت کلام الهی در کنار صاحبان علوم آن به ویژه در مبحث اعتقادات دینی محسوب می­گردد. تبیین حجیّت جمعیّه قرآن و اهل الذکر در استخراج تخصصی احکام شرعی، مبحثی مستقلّ است. 

این گفتار در نُه عنوان به بررسی این مطلب می­پردازد:

1. منطق ارسطویی و رفع اختلاف در علوم بشری

2. ضرورت رجوع به انبياء و حجج الهی: بر اساس علم مطبوع

3. تبیین همین ضرورت بر مبنای عقل مطبوع

4. تبیین این ضرورت بر اساس شرع

   در ادامۀ این گفتار، باید نکات دیگر در همین زمینه با عنایت به جایگاه شیطان، نقش انبیا در رفع اختلاف بشر، اختبار و آزمون انسان، و مغایرت­های اساسی پیامدهای علوم بشری با علوم الهی مطرح شود، و آنگاه قرآن کريم و علوم آن به عنوان بينّۀ نبي اکرم6 مطرح شود. این مباحث موکول به گفتاری دیگر است.

***

1. منطق ارسطویی و رفع اختلاف در علوم بشری

   مباحث علوم بشری[1] شامل حکمت نظری و عملی است.[2] حکمت نظری یعنی علم به اموری که از قدرت و اختيار انسان خارج است. اما تعلّق حکمت عملی، علم به اموری است که انسان نسبت به آنها اختیار دارد. حکمت نظری خود به طبیعی، ریاضی و الهی. سه شعبه تقسيم می­گردد:

   حکمت طبيعی مباحث علمی در اموری است که در ذهن و در خارج، به ماده نیاز دارد؛ یعنی جسم که مرکب از جوهر و هيولا و صورت است.

   حکمت رياضی در اموری است که در ذهن به مادّه نیاز ندارد؛ ولی در خارج وجوداً به ماده نياز دارد؛ با چهار شاخه علمی: 1. هيئت (و فروع آن نجوم و تقويم)؛ 2. هندسه (و فروع آن مرايا و مناظر و علم اثقال)؛ 3. موسيقی؛ 4. حساب (و فروع آن شطرنج و رمل و اعداد و اوفاق).

   حکمت الهی علم به اموری است که محتاج به ماده نیست. این خود دو قسم است: الف. اگرنياز آن امور به ماده محال و ممتنع باشد، حکمت الهی بالمعنی الاخص است. ب. اگر نياز آن ممتنع نباشد، آن را حکمت الهی بالمعنی الاعم می­خوانیم.

   حکمت الهی بالمعنی الاخص خود به دو فن تقسیم می­شود: 1. ربوبيات (خدا، علم، قدرت، فعل، ابداع و صنع و تکوين او)؛ 2. فن عقول (عقول عشره يا عقول عرضی و طولی و ملائکه). در حکمت الهی بالمعنی الاعم، بحث از وجود و حدوث و قدم و کلی و جزئی می­شود. (قمشه­ای، حکمت الهی ص 298؛ سبزواری، منظومه، ص 190؛ شیرازی، مبدأ و معاد، ج 2 ص 188)  

   حکمت عملی - یعنی حوزۀ تعلق علم به اموری که تحت اختيار انسان است -  سه شاخه دارد: تهذيب الاخلاق، تدبير المنزل و سياسة المدن.

   فلاسفه وظيفۀ انبياء: را فقط حکمت عملی (از نظر شرع شامل محدودۀ فقه از طهارت تا ديات) می­دانند و شأن خود را حکمت نظری از جمله حکمت الهی بالمعنی الاخص می­شمارند.

   علمای بشری ميزان صحت در تمام مباحث فوق - حتی در حکمت الهی بالمعنی الاخص - را منطق می­دانند. (خوانساری، منطق صوری، ص20– 25) رافع اختلاف در مباحث علوم بشری منطق ارسطویی است. در حقيقت اين ميزان را رافع اختلاف می­شمارند. علم منطق ميزانی از جنس اندیشه و دانش بشری و وسيله­ای برای تعیین صحت و سقم علمی محسوب می­شود.

   نکته این که اختلافات بسيار زيادی در همين ميزان يعنی منطق بين منطقيون بزرگ مانند مير سيد شريف و فخر رازی و خواجه نصير وجود دارد. (حلبی، مشهدین، ص 13–24) بعلاوه اختلافات بسيار زيادی در مباحث عمده منطق دیده می­شود. (شیرازی، اسفار، ج 3 ص 312 –321)

   عده­ای به تباين وجود و انکار حرکت در جوهر و اتحاد عاقل و معقول قائل هستند؛ در مقابل عده­ای به تشکيک وجود و حرکت جوهری عقیده دارند. گروهی به اصالت وجود و اعتباريت ماهيت و گروهی ديگر به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود قائل شده­اند. (شیرازی، اسفار، ج 1، اقوال در وجود؛ سبزواری، منظومه، قسمت فلسفه، ص 46) از جمله اين اختلافات، چهل و يک اختلاف در تعريف نفس است که نزديک­ترين شيئ به انسان می­باشد. (شیرازی، اسفار، ج 1 ص 78 و 145– 221؛ مصلح، کتاب النفس، ص 29– 44) يازده قول در علم حق بيان شده است. (شیرازی، اسفار، ج 6 ص 149– 305، اقوال در علم الهی؛ سبزواری، منظومه، ص 163– 177) اين اختلافات بين علماء بشری به آنجا منتهی گشته که عده­ای از آنها منکر حسن و قبح گشته­اند.[3] طبقه­ای از آنان نيز با اعتقاد به وحدت اطلاقی،[4] مخلوقات را اطواری از وجود خداوند متعال دانسته­اند؛ اینان از اينکه او را همان قبايح بدانند، عار نداشته و استنکاف نکرده­اند. (ابن عربی، فصوص الحکم، ص 207، فص حکمة علویة فی کلمة موسویة) این در حالی است که فلاسفه همگی منطق را رافع اين اختلافات می­دانند!

   اختلافات بسيار فاحش در علوم بشری نشان می­دهد که منطق، دانشمندان بشری را در گفتار و افکار متحد نکرده است. این اختلافات در نظام علوم بشری به مکتب انبیاء مربوط نمی­گردد.

   دانشمندان علوم بشری، با احساس استقلال کامل برای عقول خود، خود را ملزم به رجوع به انبياء: نمی­دانند. لذا برای بالفعل کردن معقولات بالقوه و دريافت حقايق علمی و عقلی، مطابقت اين حقايق را با بيانات انبياء: - که عقول کل محسوب می­شوند - شرط نمی­دانند.

   در حالی که این عده از فلاسفه - مانند مشائیین و اشراقیین – مقيّد به مطابقت مباحث حکمت نظری با شرع نیستند، دسته­ای از فلاسفه در تطابق يا عدم تطابق علوم خود با بيانات مکتب انبياء: و شرع وارد نشده و بحث نکرده­اند. اما اسفناک­تر آنکه گروهی از فلاسفه – مانند پیروان حکمت متعالیه – با اصرار بر حفظ اصول و مبانی و قواعد فلسفه و حکمت، مبانی شرع را تأويل کرده و بر اصول و قواعد فلسفی تطبيق داده­اند.

   سخن در این است که چنین تأویلاتی را نباید اصل دانست و به علمای الهی و مکتب انبياء: نسبت داد.

   از نظر نصوص وحیانی برای پایداری نظام خلقت در تکوین و تشریع، اگر دو نفر روی زمین باشند بایدیکی از آنان به عنوان «حجّت در امور تکوینی» و «میزان در امور تشریعی» از طرف خداوند متعال، به منصب و نقش وساطت و پیوستگی این عالم با عوالم ربوبی منصوب باشد.

   به روایت هشام بن حکم، در مناظرۀ امام صادق7 با شخصی زنديق، به اصل خردمندانۀ ضرورت رجوع به انبياء و متابعت از حجج الهی: اشاره گشته است. (کلینی، کافی، ج 1، ص 168، کتاب الحجّة، باب الاضطرار الی الحجّة، حدیث 1)

1. ضرورت رجوع به انبياء وحجج الهی: بر اساس علم مطبوع

    مُدرَکات و معقولات بشر، محدود به ادراکات مربوط افعال بشر نيستند؛ بلکه بشر می­تواند مُدرَکات و معقولاتی داشته باشد که مربوط به افعال او نیستند. اين مُدرَکات به دليل آنکه در دايرۀ فعل مکلفان جای ندارند، مستقلّ از حسن و قبح هستند.

   اين دسته از مُدرَکات غير مربوط به افعال به دو طبقه تقسيم می­شوند:

   طبقه اول مُدرَکاتی است که دانایی به آنها مستقلاً مقدور بشر نیست. مانند معارف ربوبی در اسماء و صفات خداوند متعال و عوالم ربوبی و معارف معادی.

 اين طبقه از مُدرَکات، علوم مخزونه و مفطور بشر است. طبع بشر بر اين علوم فطری سرشته شده است. مانند معرفت خداوند متعال به اینکه خداوند متعال خود را به خلق شناسانده و او نسبت به خالق خود معرفت دارد. يا اينکه موجودات، حقايقی واقعی هستند که انسان نمی تواند اين واقعيت را منکر شود. انسان به فطرت خود، نمی­تواند خداوند متعال را انکار کند یا واقعيت داشتن خودش را منکر شود. در اين صورت خداوند متعال، خود را به نفس تقلّبات تکوينی انسان می­شناساند و يافتن اين تقلبات و دگرگونيها واقعيت داشتن انسان را می­رساند. انفعال موجودات به دگرگوني­ها، همان تعريف خداوند متعال از خود است. انسانها فطرتاً خود را بر اين فطرت می­يابند. همچنين نفس دريافت واقعيت خود، حقيقتی است که طبع بشر بر اين دانایی بسيط سرشته شده است. اما آگاهی و دانایی به این حقایق به نحو ترکيبی استقلالاً مقدور بشر نیست.  

عالمان علم الهی بسياری از دانش­ها را علوم مطبوعه و فطری دانسته­اند (یعنی آنچه با طبع بشر سرشته شده) تا آنجا که حتی مبحث «وضع و ترتّب» در مباحث الفاظ علم اصول را از جمله اين علوم فطری و مطبوعه می­دانند. (بنگرید: حلبی، تقریرات اصول، ص 52، مقدمات)

   اين معرفت­ها و علوم مطبوعه[5] همگی بسيط هستند و باید ترکيبی گردند؛ یعنی هنگام وجدان این حقایق، تذکر و تنبّه انبیاء: با این علوم مطبوعه ترکیب شود و انسان به علم بسيط خود آگاه گردد. پس از آنکه انسان ضمن متذکر شدن، با وجدان خود آن علم بسيط را دريافت و آگاهی به علم خود یافت، معرفت او ترکيبی شده است.

   ترکيب اين تذکرات انبیاء: با علم بسيط و دریافت مجدد وجدانی آن یعنی اینکه – با اغماض در تعبیر- «علم به علم» پيدا کند، ترکيبی نمودن آن است. اما اگر حقيقت علم را کاشفيت محض بدانيم، معنای «علم به علم» غلط خواهد بود. بلکه در اينجا منظور آن است که با تذکّر و یاد آوری گفتاری به اين علم مطبوع که خود کاشفيت دارد، توجه می­کنیم و می­يابيم که واجد چنين کاشفيت­ها و علوم مطبوعه­ای هستيم. توجه وجدانی به واجديت اين علوم مطبوعه که ذاتاً کاشفيت دارند، از راه تذکر حاصل می­گردد که محصول آن را «معرفت ترکيبی» می­ناميم.

   اين دانایی و علم بسیط، ظاهرتر از هر چيزی است. گاهی به دليل گناه و     غفلت­های مداوم و توجه نکردن به اين مفطورات، اين معرفت بسيط کاملاً پوشيده می­شود و حتی منکر آن می­شوند. در اين صورت نيز نياز به منبّه برای رفع حجابها و پوشش­ها و خروج از انکار، امری بديهی است.

   به عبارت ديگر، اينگونه دانایی­ها همگی تصديق­های وجدانی و بسیط و اذعان­هایی بدون تصور هستند که انسان فرصت انديشيدن به عمق آنها را برای خود فراهم نکرده است. چنانچه زمينۀ اين تصديقات وجدانی بسیط و اذعانهای فطری به مرور زمان در اثر غفلت در انسان تخريب گردد – یعنی چشم وجدان انسان در علوم مطبوعه کور شود - تذکرات انبياء و حجج الهی: برای یادآوری و آگاهی به علو مطبوع و فطری که خود نوعی از انواع علوم مسموعه است، نيز سودی نمی­بخشد، چنانکه امیرالمؤمنین7 بیان می­فرماید. (مجلسی، بحارالانوار، ج 75 ص 80) ولي هنگامی که انسان با علوم مسموعۀ انبیاء: در این حقایق درونی فطری، خود را در معرض تذکّرات و تنبّهات به اين امور قرار دهد و به اين تذکرات و تنبهات تداوم بخشد، می­يابد که واجد معرفتی است که تعمّق در آن ذات کاشفيت را در اين دانایی­ها به او نشان می­دهد.

   انسان برای ترکيبی شدن اين دانایی­های فطری و مخزون، قطعاً نياز به منبّه و مذکّر بیرون از انسان دارد که نبی است. (مجلسی، بحار الانوار، ج 74 ص 415) طبع بشر بر اين دانایی­ها سرشته شده، لذا در روايات به تعبیر «علم مطبوع» ياد شده است. اين علوم فطری با طبع انسان عجين گشته است، اما دانایی ترکيبی به اين گونه علوم استقلالاً مقدور بشر نیست.

   حتی انبياء و حجج: نيز نياز به منبّهی دارند که خداوند متعال متکفّل به تربيت آنان با علم الهی می­گردد. (مجلسی، بحار الانوار، ج 4 ص 308) لذا خداوند متعال، انبياء: را به علم الهی تنبّه می­دهد و اين علم الهی علمی خلّاق برای معلم بشر می­گردد. پیامبران: نخستین مربيان ربانی با اين علم الهی هستند که پس از تنبه الهی، با تنبیهاتشان مربّی بشر و سوق دهندۀ او به طرف معرفت ترکيبی به اين علوم مطبوع می­گردند. هر معلمی که کليد استخراج نظريات از بديهيات را با تنبّه انبياء: به دست آورد و آن علوم مطبوعه را در خود ترکیبی کند، می­تواند با سخنان و تنبیهاتِ برانگيزاننده یعنی علوم مسموعه، علوم فطری و مطبوعۀ سپرده شده در وجود خود و ساير انسانها را ترکيبی کند. چنین کسی «عالم ربانی» است که امیرالمؤمنین7 در کلام خود به جناب کمیل، از او یاد می­کند. (بنگرید: رضی، نهج البلاغه، حکمت 147) اين عالمان ربانی در رتبۀ اول، همان حجج معصوم: هستند. دیگر مردم که با تنبیهات اين حجج: راه رشد را بر خود هموار می­سازند، متعلّمين و پيروان و شيعيان اين حجج شناخته شده­اند، چنانکه امام صادق7 مردم را به سه گروه تقسیم  کرده­اند: عالم (ائمه)، متعلم (شیعه)، غثاء (سایر مردم). (مجلسی، بحار الانوار، ج 1 ص 186) 

   شأن انبياء و حجج الهی: در علوم مطبوعه شأن تذکّر و تنبّه است. لذا زمين هرگز خالی از حجتی نیست که به علوم مطبوعه تذکّر دهد. تنبیهات آنها به علوم مطبوعه، حقانيت آنها را می­رساند. تذکرات اين حجج الهی در استخراج اين علوم مطبوعه و استکشاف اين کنوز مدفونۀ مفطوره، بيّنه آنها است که بر حقانيت آنان دلالت دارد. آنها سبيل اعظم و صراط اقوم اين علوم مفطوره­اند. (بنگرید: رضی، نهج البلاغه، خطبه 1: و یثیروا لهم دفائن العقول)

   لذا در علوم مطبوعه، اطمينانی به مسلک غير انبياء: نیست، زیرا آنان به اين علوم مطبوعۀ الهی با تنبه الهی متنبه شده­اند. همچنین به علوم عالمانی که از غیر طرف انبياء: با آن علوم مطبوعه متنبه شده باشند، اطمینانی نيست. به همين دليل، غير از عالم ربانی و متعلّم به علم آنها، ساير مردمی که در اين مسير قرار ندارند، «همج رعاع» يا «غثاء» شناخته شده­اند.

2. ضرورت رجوع به انبياء وحجج الهی: بر مبنای عقل مطبوع

   دیدیم که مُدرَکات بشر به علم مطبوع و علم مسموع تقسیم می­شوند که مربوط به افعال انسانها نیست؛ لذا مستقلّ از حُسن و قبح­اند. اکنون به طبقه­بندی مُدرَکاتی از بشر اشاره می­کنیم که مربوط به افعال بشر است، لذا مستقل از حسن و قبح نیستند.

   بعضی از افعال مقدورۀ بشر به حُسن و بعضی به قُبح متّصف می­گردند. مُدرَکات اين گونه افعال نيز به دو دسته تقسيم می­گردند. عقل در پاره­ای از افعال در شهادت بر حَسن يا قبيح بودن آن فعل استقلال دارد. یعنی عقل با نور خود کاشف از حُسن و قُبح (ذاتی يا غيرذاتی) اين افعال است. اين گونه مُدرَکات به بيان روايات به «عقل مطبوع» ياد شده­اند. (مجلسی، بحار الانوار، ج 75 ص 6 نقل از مطالب السؤول) دانشمندان مسلمان، این گروه یافته­ها را «مستقلات عقليه» نامیده­اند.

   انسان در این گونه امور، مانند علم مطبوع، بی­نياز از تذکّر و تنبّه انبياء: نیست. زيرا در اثر کثرت اعمال قبيح ممکن است حُسن و قبح ذاتی و عَرضی افعال بسیاری، از عقول محجوب گردد. در اين صورت حسن و قبح ذاتی و عرضی افعالی از عقل پوشيده می­مانَد و درک استقلال ذاتی آنها برای آن افعال برای عقل ممکن نمی­گردد. بدین روی باید مذکّر و منبّهی با تذکراتش پرده­ها و حجابها را کنار زند و استقلال عقلی آنها را تذکر دهد. علاوه بر آن تمام افراد بشر، در یک رتبه از ادراک عقلی ثابت در دریافت مستقلات نیستند، لذا تعداد مستقلات عقلیه برای هرکس به درجات عقول تفاوت دارد.

   به همین دلیل – با وجود شهادت تکوينی عقول بر حسن و قبح ذاتی و عرضی بسياری از افعال – شرع نیز به بسياری از اين مستقلات عقليه تذکر داده است، که اين گونه تذکرات به احکام و مُدرَکات مستقل عقليه را «حکم ارشادی» نام نهاده­اند. تعدای زيادی از احکام شرعی که به مستقلات عقليه در عقايد و احکام تذکر می­دهند، از جمله اين احکام ارشادی هستند. وجود چنين احکام ارشادی خود دليلی است بر آن که عقل مستقلاً يک حجت است و بسیاری از مستقلات عقليه باید با تذکرات ارشادی حجج الهی: همراه و تأکيد گردند. البته عقل معصوم از خطا است، ولي به دلیل وجود حجابها و غفلت­ها برای انسان، هيچ عاقلی هوشیار و معصوم از خطا نيست، لذا باید با تذکرات و تنبهات انبياء و حجج الهی: راه تعقل را بپيمايد. در اينجا به جايگاه اصطلاحی که بين دانشمندان جاری است، یعنی عبارت «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» اشاره می­گردد. یعنی آنچه را عقل به عنوان کليات و مستقلات عقليه، تکويناً به آن حکم می­کند، شرع آنها را تحت عنوان «حکم ارشادی» تأئيد و امضاء می­کند. بيان شرع در اين امور به عنوان يک حکم که ابتداء به ساکن بنيان نهاده شده باشد، نیست. بلکه بيان شرع در اين امور، امضاء و تأئيد - و به عبارتی یاد آوری و تأکید - آنها محسوب می­گردد. بسياری از احکام شرع، امضاء و تأئيد محکماتی تکوينی است که عقول بشر بر آنها مفطور شده است.

   عقل در درجه اول، دليل و کاشف بر جميع ضروريات و فطريات است. همچنين نصوص وحیانی، عقل را حاکم در استخراج نظريات از بديهيات و ضروريات می­دانند. البته در اينجا منظور از عقل، «عقل اثاره يافته توسط پیامبران و حجج الهی:» است که می­تواند نظريات را از ضروريات که واجد گشته؛ استخراج کند. يعنی انسانی که به مرتبۀ کاربستِ عقل رسيده و با تعقل در بديهيات از طريق تذکرات اهل الذکر در روايات، نظريات را از آنها به دست می­آورد. به عبارت ديگر انسان با تعقّل و نظر در ضروريات و بديهياتی که در تذکرات حجج الهی: آمده است، به نظرياتی دست می­یابد. این نظریات با تعقل تحت اثاره عقول توسط انبیاء و حجج الهی: استخراج گشته­اند، لذا اعتبار دارند. قرآن کریم، از صاحبان این مراتب از عقل که با تعقل آن را به کار می­گیرند، تحت عنوان «اولی الالباب» یاد کرده (زمر، 17) و پذیرش تذکر را از خصوصیات خردمندانه آنان بر می­شمارد. (بقره، 269)

   در علوم بشری مطالبی را استقلالاً به عقل بالملکة[6] نسبت می­دهند و آن را استقلالاً دارای اقتدار برای استخراج مجهولات نظری از بديهيات فطری می­دانند. اما چنین مطالبی زمانی صحيح است که با اثارۀ عقول از طریق تذکرات نبی و حجج الهی: همراه بدانيم.         

   بدين ترتيب روشن می­گردد که هم علومی فطری تحت عنوان علم مطبوع در انسان وجود دارد و هم مستقلات عقليه که عقل در کليات، به حسن و قبح آن امور حکم می­کند و تحت عنوان عقل مطبوع جای می­گیرد. اما این موجب نمی­گردد تا شأن انبياء و حجج الهی: فقط به شرعيات و تبيين مصالح و مفاسد جزئی محدود گردد. بلکه انسان قطعاً و يقيناً در امور فطری (علم مطبوع) و مستقلات عقليه (عقل مطبوع) از تذکرات انبياء و حجج الهی: بی­نياز نیست.

   لذا مطلب بدين نتيجه می­رسد که خداوند متعال، بشر را با دو حجّت و دو دليل راه نموده است؛[7] حجّت باطنی و داخلی که عقل است و حجّت­های ظاهره و خارجی که انبياء و حجج الهی: اند و با تذکرات و علوم خود بشر را هدایت می­کنند. این همان حقیقتی است که امام کاظم7 بیان می­کند. (ابن شعبه، تحف العقول، ص 383؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 1ص 132 و ج 78 ص 296)

3. ضرورت رجوع به انبياء و حجج الهی: بر اساس شرع

   انبياء و حجج الهی: با علم بر جزئيات مصالح و مفاسد امور و آگاهی بر حسن و قبح جزئيات افعال که آن مصالح و مفاسد را در لباس شرع تبيين می­کنند. ضرورت وجود آنها بديهی­تر از نياز به آنان در تذکر به علم مطبوع و عقل مطبوع است؛ ولی به اختصار به آن اشاره می­شود.   

   از جمله مُدرَکات مربوط به افعال انسانها که حسن و قبح در آنها لحاظ می­شود، غير از مستقلات عقليه، مُدرَکاتی است که عقل در تشخيص حسن و قبح آن راه ندارد، بلکه حسن و قبح آن افعال را شرع تعيين می­کند.       

   عقل اين مُدرَکات جزئی را نمی­شناسد، ولی پس از کاشفيت آن با لسان شرع، عقل می­یابد که تناقضی با مستقلات عقليه ندارد و با فطريات سازگارند، مانند نماز و خصوصيات آن، در مقابل جهاد با دشمنان، که عقل آن را از فطريات و مستقلات عقل خود می­شمارد.

   البته جزئیاتی نیز در پرتو نور عقل نوریّ الذات می­تواند آشکار شود، اما بطور کلی شأن عقل، دريافت کليات از امور است. حقیقت شرع که از علم سرچشمه گرفته است، نفوذی عميق­تر برای دريافت­های حسن و قبح در جزئيات دارد. امامان معصوم: علم را «رائد العقل» می­دانند (مجلسی، بحار الانوار ج 46 ص 230 و ج 74 ص 174) و فرموده­اند: «معرفة العلم بالعقل». (همان، ج 1 ص 138) نیز: «کثرة النظر فی العلم یفتح العقل». (همان ج 1 ص 159)

   لذا جزء ديگر اصطلاح رايج که در ادامه آن آمده است، یعنی عبارت «کلما حکم به الشرع حکم به العقل» را نمی­توان پذیرفت. زيرا شرع به جزئياتی می­پردازد که عقل در آن نفوذ و احاطه ندارد. اگر عقل به اين جزئيات و احکام آن نيز راه می­یافت، در اين صورت حکم شرع در اينجا مانند قسمت اول حکم ارشادی می­گشت. در حالي که برای افعال انسان حسن و قبح­هایی وجود دارد که عقل از تشخيص آنها - به دليل جزئی بودن و کلی نبودن - قاصر است.

   در شرع نیز از دو حجّت، عقل و حجج الهی به عنوان حجّت باطنی و ظاهره ياد شده است.

شرع به تبیین حُسن و قبح ذاتی و عَرضی و آثار مصالح و مفاسدِ افعال اختیاری انسانها بر خود انسانها و بر عالم تکوین، ضمن اطاعت یا عصیان می­پردازد و بدین سان راه ترقی و تعالی بشر و عالم خلقت را تعیین می­کند. شارعِ این مسیر ترقّی و تعالی، خداوند متعال و به امر الهی، متصدیان و صاحبان شریعت الهی انبیاء و حجج الهی: اند که علاوه بر وساطت تکوینی حامل علم الهی شده و مأمور به ابلاغ آن هستند. (بنگرید به حدیث امام باقر7؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 25 ص 339)

 

منابع

1. ابن ترکه اصفهانی، صائن الدین علی بن محمد، تمهید القواعد، تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، انجمن حکمت و فلسفه، 1396ق.

2. ابن شعبه حرانى، حسن بن على‏، تحف العقول، قم‏، جامعه مدرسين، ‏ ‏1404ق. 

3. ابن عربی، محي الدين، فصوص الحکم.

4. اصفهانی، مهدی، ابواب الهدی، قم: مؤسسه معارف اهل بیت:، 1438ق.

5. اصفهانی، مهدی، انوارالهدایة، قم: مؤسسه معارف اهل بیت:، 1438ق.

6. اصفهانی، مهدی، الاصول الوسیط. قم: مؤسسه معارف اهل بیت:، 1438ق.

7. اصفهانی، مهدی، مصباح الهدی، قم: مؤسسه معارف اهل بیت:، 1438ق.

8. الهی قمشه ای، محی الدین مهدی، حکمت الهی عام و خاص، تهران: دانشگاه تهران، 1335 ش.

9.حلبی، محمود، مشهدين (التوحيد و العدل)، نسخه خطی. کتابخانه آستان قدس رضوی.

10. حلبی، محمود، تقریرات اصول مفصل، نسخه خطی، کتابخانه آستان قدس رضوی.

11. حر عاملى، محمد بن حسن‏، إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات‏، بيروت‏، اعلمى‏، 1425 ق.‏

12. خوانساری، محمد، منطق صوری، تهران، آگاه، 1359ش.

13. سبزواری، هادی بن مهدی، شرح منظومه، قم، انتشارات مصطفوی، 1297 ق.

14. شريف الرضي، محمد بن حسين‏، نهج البلاغة، قم‏، هجرت، ‏1414 ق.‏

15. صدرالدین شیرازی، محمد ابن ابراهیم، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، بیروت 1981م.

16. صدرالدین شیرازی، محمد ابن ابراهیم، مفاتیح الغیب، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران 1363.

17. صدوق، محمد بن على‏، علل الشرائع‏، قم‏، كتاب فروشى داورى، ‏1385ش.

18. صدوق، محمد بن علی. التوحید، قم‏، جامعه مدرسين، ‏1398ق‏.

19. صدوق، محمد بن على‏، معاني الأخبار، قم‏، جامعه مدرسين، ‏1403ق‏.

20. طباطبایی، سید محمد حسین، اصول فلسفه و روش رئالیسم، تهران، دار الکتب، 1350ش.

21. طبرسی، احمد بن علی. الإحتجاج على أهل اللجاج، مشهد، نشر مرتضى، ‏1403ق.‏

22. کلینی، محمد بن یعقوب، الكافي، تهران‏، دارالكتب الإسلامية، 1407ق‏.

23. مجلسى، محمد باقر ، بحار الأنوار ، بيروت، 1403ق.

مقالات

1. مفید، حسین، بررسی اسلامیت فلسفه از منظر آیت الله میرزا مهدی اصفهانی. فصلنامه سمات، شماره اول، بهار 1389.

2. مفید، حسین، عقل و علم از منظر میرزا مهدی اصفهانی. فصلنامه ذهن، شماره 26.



1. منظور از علوم بشری در این نوشتار، یافته­ها و سخنان و گفتارهای انسانهای غیر معصوم است که نتوان آنها را با اطمینان و صریح و مستقیم و بدون تأویل به مجموعه آیات قرآن و روایات معصومین: - که خود با ضوابطی گفتارهایی در علوم تفصیلی قرآن و علوم الهی می­باشند - مستند نمود. بر این اساس علوم فلسفی و عرفانی که ضمن تأویل آیات و احادیث چهره اسلامیت به خود گرفته­اند علومی بشری محسوب می­گردند. برای آگاهی به این عنوان از تفکرات و علوم التقاطی که خود را به اسلام منتسب نموده­اند، بنگرید: «بررسی اسلامیت فلسفه از منظر آیت الله میرزا مهدی اصفهانی»، فصلنامه سمات، شماره اول، بهار 1389. 

2. فلاسفه حکمت را «العلم بحقايق الاشياء علی ما هی عليها بقدر الطاقة البشرية» و فلسفه را «التشبّه[2] بالاله» و فيلسوف را پس ← از آگاهی از اين علوم «عالماً عقلياً مضاهياً للعالم العينی» دانسته­اند. (اسفار ج1 ص 20)   

1. حاج ملا هادی سبزواری در حاشيه اسفار، هنگام بيان قول اشاعره در انکار حسن و قبح، قول آنها را در اين مسئله حق دانسته و آنها را از اين بابت که به «الفعل فعل الله و هو فعلنا» معتقد نيستند، مشرک دانسته است. 

1. آقا علی حکيم از فحول فلاسفه، در حاشيه­ای که بر رساله «قضا و قدر» ملا صدرا نوشته است، اين قول را به عرفا نسبت داده و اکثر عرفا هم به همين معنا از وحدت حق متعال قائل هستند. (تمهيد القواعد ص 133)

1. در کنار اين علم مطبوع، علوم غير مطبوعه و غير مفطوره­ای ديگر نيز وجود دارد که جزء دانایی های فطری بشر نمی­باشد. دریافت و تعقل در این علوم غیر مطبوعه تنها از طریق انبیاء از طریق سمع و با تبیین انبیاء: تعقل و تعلم آنها مقدور بشر می­گردد. از این علوم که جزء دانایی­های فطری نمی­باشند و مانند بسیاری از شرعیات مطلقاّ نیاز به استماع دارد نیز با «علم مسموع» یاد شده است. اصطلاح علم مسموع اختصاص به نوعی مسموعات و تذکراتی داده شده که اين مسموعات تذکر و يادآوری علوم مطبوعه را می­نمايند، لذا در اينجا از این علوم مسموعه (غير از تذکرات به علم مطبوع) تحت عنوان علم غير مطبوعه اشاره می­شود.

   علم غير مطبوع: اين طبقه از علوم غير مقدوره بشر، علوم غير مدفونه وغير مخزونه­ای و غير مفطوره­ای است که همچنين مستقل از حسن و قبح می­باشند. اين علوم از جمله علومی است که عقل و دست بشر به آن نمی­رسد. بعضی از خصوصيات معارف مبدئی و معادی مانند «مقام جمع الجمع» و يا کيفيت ظهور قدرت خداوند متعال در روز معاد، از جمله اين علوم غير مفطوره شمرده شده است که دانایی به آنها فقط از طريق استماع از نبی حاصل می­گردد. البته دریافت اين جمله از علوم و حقايق استماعی از نبی، از طريق عقل نمی­باشد زيرا فوق فهم عقل می­باشند، ولی در صورتی که به منظور دريافت عقلی آنها به مقام عقليات تنزل يابند، مخالفت با علوم مطبوعه و مستقلات عقليه نداشته و مطابق با فطريات می­باشند. اين علوم از نبی استماع می­گردد در حالی که دانایی آنها پس از تنزل به مراتب عقلی با فطريات و علوم مطبوعه تناقضی ندارد، بلکه پس از استماع با فطريات و علوم مطبوعه سازگار است. لذا در این گونه از علوم مسموع نیز باید برای دریافت حقیقت آن مانند شرعیات، مطلقا به نبی و یا اهل الذکر رجوع نمود.

1. علوم بشری عقل را حقيقتی مستقل نوری الذات نمی­دانند، بلکه آن را يکی از قوا و مراتب نفس انسانی دانسته­اند که با نفس متحد است. اين عقل را در ملاحظه مدرکاتش دو نوع دانسته­اند: عقل عملی و عقل نظری. سپس برای عقل نظری چهار مرتبه قائل شده­اند: عقل هيولائی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. نفس استعداد تعقل اشياء را عقل هيولائی دانسته­اند. اقتدار بر استخراج مجهولات نظری از بديهيات را عقل بالملکه دانسته­اند. فعليت علم به مجهولات از بديهيات را عقل بالفعل دانسته­اند. اتصال عقل جزئی انسان به عقل کلی و استخراج مجهولات را از آن عقل بالمستفاد دانسته­اند. برای اطلاع بيشتر به منابع و کتب در شرح اصطلاحات فلسفی رجوع شود.

1. حجّت در اينجا به معنای لغوی آن است، یعنی «مثبت لشیئ» که در اينجا مثبت احکام مستقلات عقليه و احکام شرعيه است. دلیل و برهان و حجت در اینجا به معنای واحدی بر نفس علم و نفس کشف اطلاق می­گردد که به معنی مثبت احکام عقلی و شرعی است، نه به معنای اصطلاحی اهل ميزان که در کنار برهان و دليل، اختصاص به واسطه اثبات و ثبوت داده­اند.