اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
ویژگی¬های «باطن قرآن» از منظر روایات ـ امین حسین¬پوری مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 59
چهارشنبه ، 30 آبان 1397 ، 09:44

چکیده: نوشتار پیش رو موضوع پر گفتگوی تأویل و باطن قرآن را از منظر روایات اهل بیت: به بررسی نهاده است. محور اساسی سخن دربارۀ این نکته است که با کاوش در احادیث چه ویژگیهای کلی و عمومی را می­توان برای باطن قرآن برداشت کرد. روشن است که شناخت این ویژگیها به فهم روایات تأویلی رسیده از اهل بیت: - که شمار آنها نیز بسیار فراوان است - بسیار مدد می­رساند و گاه نگاهها را دربارۀ میزان اعتبار این روایات دگرگون می­سازد.

   در این نوشتار نگارنده به چهار ویژگی کلی باطن قرآن از منظر روایات اشاره می­کند: 1. صبغۀ ولایی باطن قرآن، 2. امکان وجود باطن جداگانه برای هر فقرۀ قرآنی مستقل،3. امکان ارتباط ظاهر یک آیه با باطن آیه­ای دیگر و 4. امکان ارتباط باطن یک آیه با باطن آیۀ دیگر.

   نگارنده در هر بخش کوشیده تا با یادکرد نمونه­هایی از چهار ویژگی یاد شده به تبیین این خصوصیّات بپردازد.  

کلیدواژه­ها: تأویل قرآن؛ اهل بیت:؛ روایات تأویلی؛ ظاهر؛ باطن.

 

اشاره

   نوشتار پیش رو به موضوع با سابقۀ تأویل قرآن از منظر روایات اهل بیت: می­پردازد.

   تاکنون دربارۀ موضوع تأویل قرآن آثار فراوانی نگاشته شده است که طبعاً هر یک به سهم خود زوایایی از این موضوع را کاویده و نکته­هایی دربارۀ آن فرادید نهاده­اند. با وجود این، همچنان ضرورت بازخوانیِ دوبارۀ این موضوع - به ویژه از منظر روایات اهل بیت: که تنها مرجع دارای صلاحیت برای اظهار نظر در حوزۀ تأویل هستند- احساس می­شود. البته دربارۀ موضوع تأویل، از زوایای گوناگونی می­توان سخن گفت. ولی ما در اینجا از بررسی مباحثی همچون تعریف لغوی تأویل و کاربردهای اصطلاحی آن، تفاوت آن با تفسیر، چگونگی کاربرد تأویل در حوزه­های گوناگونی مانند فقه و اصول، کلام و عرفان و خصوصیات هر کاربرد و مباحثی از این دست صرف نظر می­کنیم و خوانندگان محترم را به منابعی که این موضوع را به تفصیل بررسیده­اند ارجاع می­دهیم.[1]

    نیز شایان یادآوری است که پیش از این برخی پژوهشگران، بدین بحث از منظر روایات پرداخته و ویژگی­هایی در این باره برشمرده­اند.[2]

   از این رو در این بخش می­کوشیم از تکرار مکرات خودداری کنیم و آن بخش از مطالب را که در نوشته­های دیگر دانشوران بازگو شده است، گزیده­تر و با ارجاع به آن منابع مطرح کنیم وسخن را بیشتر در حوزه­هایی که بدان­ها کمتر پرداخته شده است، بگسترانیم.

خصوصیت اول: صبغۀ ولایی باطن قرآن

   از مجموعۀ روایتهای حوزۀ باطن قرآن، این نتیجه به دست می­آید که حقیقت باطن قرآن، از یک سو به نمایش نهادن ولایت اهل بیت: و دعوت بدان و مَثَل و نمادی برای هدایت مؤمنان به سوی ابعاد گوناگون ولایت آن بزرگواران است، و از سوی دیگر جلوه­گر ساختن پلیدیهای دشمنان آن رهبران گران ارج و زنهار دادن مردم از پیروی آنان است. به عبارت دیگر، قرآن در ظاهر خود ـ در آیات بسیارـ مؤمنان را به سوی توحید وگردن نهادن به پیام انبیاء: و به شکل ویژه ایمان به رسول اکرم صلوات الله علیه وآله فرا می­خواند. اما همین قرآن کریم در باطن و حقیقت آیات خود، مردمان را به سوی ولایت امیرالمؤمنین7 و اهل بیت: و دوری از دشمنان ایشان فرا می­خواند.

   اکنون برای تثبیت این ادعا برخی از مهم­ترین روایتهای بیانگر این حقیقت را با هم بررسی می­کنیم.

ـ امام صادق7 ضمن حدیثی طولانی به ابوبصیر می­فرمایند: «... ما من آیةٍ نزَلت تَقُودُ إلی الجنّة ولا تذکر أهلها بخیر إلاّ وهی فینا وفی شیعتنا، وما من آیة نزلت تذکر أهلها[3]بِشرٍّ ولاتسوق إلی النار إلا وهی فی عدونا ومن خالفنا...»[4]

   بنا بر مضمون این حدیث، همۀ آیاتی که در آنها سخن از بهشت یا دوزخ است و شایستگان بهشت و دوزخیان را فراز می­آورد، در حقیقت اشاره به اهل بیت: و شیعیان آن بزرگواران دارد، حتی اگر ظاهر آیه دربارۀ انبیاء پیشین و پیروان و دشمنان آنان باشد.

ـ امام باقر7 به محمد بن مسلم فرموده­اند: «یا محمد إذا سمعت الله ذکر أحداً من هذه الأ مة بخیر فنحن هم و إذا سمعت الله ذکر قوماً بسوء ٍممّن مضی فهم عدوّنا»[5]

   از این روایت برداشت می­شود که ریشه و بُن مایۀ همۀ ستایش­هایی که در قرآن نسبت به مؤمنان و نیکوکاران از امت اسلام دیده می­شود، به اهل بیت: بر می­گردد و مراد حقیقی و بالذّات از آن عنوان، اهل بیت: هستند.[6]

   درست از همین روست که رسول اکرم6 - بر پایۀ نقل الإحتجاج - در خطبۀ گرامی غدیر و در حضور انبوه مسلمانان فرمودند: «معشر الناس! هذا علیٌّ أنصرکم لی وأحقکّم بی... و ما نزلت آیة رضیً إلا فیه، و ما خاطب الله الذین آمنوا إلا بدأ به، و لا نزلت آیة مدح فی القرآن إلا فیه، و لا شُهِدَ بالجنّة فی «هل أتی علی الإنسان»[7]و لا أنزلها فی سواه و لا مُدِحَ بها غیرُهُ...»[8]

   همچنین از امام صادق7 روایت شده است که: «مانَزَلَ فی القرآن ﴿یاأیها الذین آمنوا﴾ إلا وعلیّ أمیرها وشریفها»[9]

ـ کلینی از امام کاظم7 در بارۀ آیۀ ﴿قل إنّما حرّم ربی الفواحش ما ظهر منها وما بَطَنَ...﴾[10] چنین آورده است:

   «إنّ القرآن له ظَهر وبطن؛ فجمیع ما حرّم الله فی القرآن هو الظاهر؛ و الباطن من ذلک أئمة الجور. و جمیع ما أحلّ الله تعالی فی الکتاب هو الظاهر؛ و الباطن من ذلک أئمة الحق»[11]

ـ از امام باقر7 نقل شده است که: «نزل القرآن أربعة أرباع: ربع فینا و ربع فی عدوّنا و ربع سننٌ و أمثال و ربع فرائض وأحکام»[12]

   همچنین در برخی نقل­ها پس از این عبارت می­خوانیم: «ولنا أهل البیت کرائم القرآن.»[13] با این حال، کلینی در مضمونی نزدیک به آنچه گذشت، از امیر المؤمنین7 گزارش کرده است که: «ثلث فینا و فی عدونا، و ثلث سُنَنٌ و أمثال، و ثلث فرائض وأحکام»[14]

   این دو دسته از احادیث - صرف نظر از ناسازگاری ظاهری میان آنها که در جای خود از سوی محدثان و دانشوران بررسی شده است-[15] نشان می­دهد که از نگاه این دسته از احادیث، آن بخش از آیات قرآن که به سرگذشت انبیاء گذشته: و پیروان آنان می­پردازد، در حکم «فینا» خواهند بود، یعنی همان حکم و فضائل و مدح­ها در حقیقت به ائمه: باز می­گردد. چنانکه آن دسته از آیات که به داستان دشمنان انبیاء پیشین: و بر نمودن پلیدی­ها و بدفرجامی­های آنان اشاره دارد، در حقیقت آینه­ای برای جلوه­گر ساختنِ سر انجامِ دشمنان اهل بیت: است و همۀ آن نکوهش­ها در اصل به آنان باز می­گردد.

خصوصیت دوم: امکان وجود باطن جداگانه برای هر فقرۀ[16] قرآنی مستقل

   یکی از مباحث مهم و اثرگذار در فهم آیات کریمه قرآن که در سالیان اخیر پژوهشگران بدان توجه نشان داده و دربارۀ آن سخن گفته­اند، مسألۀ فقره­ها یا فرازهای تقطیع شده و مستقلّ در آیات قرآن است. روشن است که پرداختن به ابعاد گوناگون این مسأله، در این مجال ممکن نیست و لازم نیز نمی­نماید. چه پیش از این قلم برخی پژوهشیان به گستردگی دربارۀ آن سخن گفته­اند.[17] البته محور بحث غالباً، وجود معنای ظاهری جداگانه و قابل استناد برای هر یک از فقره­های قرآنی است که از نظر لفظی مستقل باشند، چنانکه از نمونه­هایی که خواهد آمد دانسته می­شود. ولی هدف غایی ما در این بخش اثبات این نکته است که هر فقرۀ قرآن که از نظر لفظی تامّ باشد، علاوه بر آنکه معنایی ظاهری و مستقل از ماقبل و مابعد و حتی سیاق آیات دارد، باطنی مستقلّ و جداگانه دارد که با باطن دیگر فقره­های همان آیه یا باطن آیات قبل و بعد الزاماً همسو و هم مضمون نیست. پیش از پرداختن به این مدعا لازم است در بارۀ دلالت مستقلّ هر فقره از فقرات قرآنی بر معنایی ظاهری اندکی توضیح دهیم و برخی مستندات آن را برشمریم تا آنگاه نوبت به معنای باطنی مستقلّ هر فراز قرآنی برسد.

   در اینجا برای آشنایی با این موضوع و ورود به این مبحث، مفید خواهد بود که سخنی ارزشمند از علامۀ طباطبایی(ره) را یاد آور شویم. ایشان ذیل آیۀ ﴿فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ‏﴾[18] به برخی روایت­ها اشاره می­کنند که بر پایۀ آنها امام7 این آیه را مربوط به نماز مستحبّی دانسته­اند و این گونه نتیجه گرفته­اند که نماز مستحبی را می­توان به هر سویی خواند،[19] هر چند روشن است که به سوی قبله بودن افضل است. آنگاه در یک توضیح پر اهمیت چنین می­نویسد:

   «و اعلم أنك إذا تصفّحت أخبار أئمة أهل البيت حق التصفّح، فی موارد العام و الخاص و المطلق و المقيد من القرآن، وجدتها كثيراً ما تستفيد من العام حكما، و من الخاص -أعنی العامّ مع المخصّص- حكماً آخر. فمن العام مثلاً الاستحباب كما هو الغالب و من الخاص الوجوب، و كذلك الحال فی الكراهة و الحرمة، و على هذا القياس. و هذا أحد أصول مفاتيح التفسير فی الأخبار المنقولة عنهم، و عليه مدار جمّ غفير من أحاديثهم.

و من هنا يمكنك أن تستخرج منها فی المعارف القرآنية قاعدتين:

   إحداهما: أن كل جملة وحدها، و هی مع كل قيد من قيودها تحكی عن حقيقة ثابتة من الحقائق أو حكم ثابت من الأحكام، كقوله تعالى: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ»: الأنعام-91، ففيه معان أربع: الأول: قُلِ اللَّهُ، و الثانی: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ، و الثالث: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ، و الرابع: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ. و اعتبر نظير ذلك فی كل ما يمكن.

و الثانية: أن القصّتين أو المعنيين إذا اشتركا فی جملة أو نحوها، فهما راجعان إلى مرجع واحد.

و هذان سرّان تحتهما أسرار و الله الهادی»[20]

   موضوع سخن ما در این مرحله، نخستین قاعده­ای است که علامه استخراج کرده­اند. بر پایۀ آن قاعده، همان گونه که ایشان نمونه آورده­اند، هر جملۀ قرآنی به تنهایی حقیقتی مستقلّ و ثابت دارد که الزاماً فهم آن وابسته به فهم دیگر جملات مرتبط با آن یا نیازمند هماهنگی با سیاق آیات پیشین و پسین نیست. این دیدگاه علامه بسیار شایان توجه است، چه کلید فهم بسیاری از روایت­های تفسیری را به دست ما می­دهد. پیش از آنکه به بیان نمونه­هایی برای قاعدۀ یاد شده بپردازیم، شایسته است به برخی نکته­ها که می­تواند دلیل یا دست کم مؤیّدی شایان توجه بر این برداشت علامه باشد، اشارت کنیم؛

احادیثی در تأیید این دیدگاه

   الف- فضیل بن یسار می­گوید: از امام باقر7 در بارۀ این روایت پرسیدم: «هیچ آیه­ای از قرآن نیست مگر آنکه ظهر و بطنی دارد و هیچ حرفی در قرآن نیست مگر آنکه حدّی و مطلعی[21] دارد. منظور معصوم7 از ظهر و بطن چیست؟ فرمود: ظهری [دارد که معنای آن روشن است] و بطنی که تأویل آیه است. بخشی از آن گذشته [و واقع شده] و بخشی از آن هنوز نیامده است. [تأویل] همانند حرکت ماه و خورشید در جریان است. هرگاه [هنگام] تأویل چیزی از آن فرا رسد، همان گونه که بر برخی زندگان جاری می­گردد، بر مردگان هم واقع می­شود. همان سان که خداوند تعالی فرموده است: ﴿وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ﴾[22] و ما آن (= تأویل) را در می­یابیم.»[23]

   آن چه در این جا برای بحث ما سودمند است، گفتگو در بارۀ حدیثی است که فضیل از آن پرسیده بود، به ویژه بخش پایانی آن: «ما فیه حرف إلاّ و له حدّ ومطّلع.»

   صرف نظر از ارتباط میان چهار مفهوم - ظهر و بطن و حدّ و مطلّع- که در کلام مفسّرانی همچون علامه طباطبایی از آن سخن به میان آمده است،[24] روشن است که ظاهراً حدّ و مطّلع هر دو از مقولۀ معنا هستند.[25] همچنین در این حدیث حرف را در کنار آیه جای داده­اند، پس مراد از حرف، یا هر یک از حروف الفبا یعنی «أ»،«ب»،«ت» و... است و یا بخشی که از یک آیه کوچک­تر است؛ نوع دوم خود می­تواند شامل هر تک کلمه یا هر جملۀ تامّ المعنی باشد و در هر دو صورت، این بخش از این روایت می­تواند گواهی بر درستی قاعده­ای باشد که علامه برداشت کرده­اند. زیرا اگر حتی مراد از حرف، یک حرف الفبا باشد و آن حرف به تنهایی معنایی مستقل داشته باشد، آنگاه هر جملۀ تام در آیه به طریق اولی معنایی مستقلّ خواهد داشت.

ب) مجموعه­ای دیگر از احادیث

   از جمله نکته­هایی که می­تواند مؤید قاعدۀ برداشت شده از سوی مرحوم طباطبایی باشد، احادیثی است که در تفسیر «بسم الله الرحمن الرحیم» و«حروف مقطعه» در آغاز برخی سوره­های قرآنی روایت شده­اند. برای نمونه علی بن ابراهیم با چندین سند از امام صادق7 روایت کرده است که آن حضرت در تفسیر ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾ فرموده­اند: «الباء بهاء الله و السین سناء الله و المیم ملک الله... .»[26] در تفسیر حروف مقطعه روایت­های دیگری نیز رسیده است. صدوق در معانی الأخبار بابی را به این روایت­ها اختصاص داده است.[27] برای نمونه امام صادق7 «ألم» در آغاز سورۀ بقره را به «أنا الله الملک» و«ألم» در آغاز سورۀ آل عمران را به «أنا الله المجید» و«المص» را به «أنا الله المقتدر الصادق» تفسیر کرده­اند. در همین روایت امام، تفسیر دیگر حروف مقطعه را نیز به همین سیاق بیان داشته­اند.[28] در روایاتی دیگر امامان: تفسیری برای هر یک از حروف الفبا به سبک آنچه گذشت بیان فرموده­اند.[29] در روایتی دیگر امام باقر7 تفسیر هر یک از حروف «ابجد» را از زبان حضرت عیسی7 بیان کرده­اند. برای نمونه فرموده­اند: «الألف آلاء الله والباء بهجة الله والجیم جمال الله...»[30]

   دانشوران دربارۀ معانی این گونه روایت­ها و چگونگی پیوند میان این حروف و معانی یاد شده و کیفیت دلالت این حروف بر آن نکته­هایی فراز آورده­اند،[31] ولی محلّ استشهاد در اینجا آن است که: اگر بپذیریم که هر یک از حروف مقطعۀ قرآن دلالت بر معنایی مستقل دارند - یعنی معنایی جداگانه از آنها اراده شده است- آنگاه برای هر جملۀ قرآنی که معنای کاملی داشته باشد نیز، باید به طریق اولی معنایی مستقل و جداگانه در نظر گرفت. اگر این گونه احادیث را به تنهایی دلیلی بر این ادعا به شمار نیاوریم، باری از قرینه بودن آن نمی­توان چشم پوشید که در کنار قرینه­های گذشته و آینده، ما را به درستیِ سخن علاّمه رهنمون می­گردد.

روش عملی اهل بیت:

   یکی از مهمترین دلایل وجود معنای جداگانه برای جمله­های تامّ قرآنی یا همان فرازهای تقطیع شده از آیه، روش عملی اهل بیت: است. بدین معنا که آن بزرگواران در موارد متعدد به فقره­های کوتاه قرآنی استناد جسته و از آن حکمی را برکشیده­اند و معنای فراز آمده را به جملات پیشین و پسین در همان آیه وابسته نکرده­اند. سید محمد علی ایازی با اشاره به این نکته به عنوان یکی از دلایل حجیت فرازهای تقطیع شده قرآنی، این گونه استنادات اهل بیت: را دو دسته بررسی نموده است:

الف) استناد به آیات غیر مرتبط به باب.

ب) استناد به آیات برخلاف سیاق.[32]

بررسی تفصیلی ایشان در این بخش، ما را از پرداختن بیشتر به این موضوع تا اندازۀ زیادی بی­نیاز می­کند. در اینجا تنها به هدف آشنایی اجمالی از هر دسته، تنها یک نمونه را با توضیح ایشان گزارش می­کنیم:

ـ نمونه­ای از دستۀ نخست: «امام صادق7 برای تعیین محدودۀ تیمم از آیۀ: ﴿وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالًا مِنَ اللَّه...﴾[33] چنین استفاده می­کنند که اگر خداوند محلّ تیمم را از آرنج یا مچ و یا جاهای دیگر قرار می­دهد، برای آن مواردی است که دست شخص قطع می­شود و نمی­تواند تیمم کند. پس خداوند حال مردم را رعایت می­کند و نسبت به حدود و احکام الهی همۀ جوانب را ملاحظه می­کند. بعد حضرت به آیۀ ﴿وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ، لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ، وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾[34] استدلال می­کند: فامسح علی کفّیک من حیث موضع القطع، و قال: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا.»

   بنابراین، حضرت برای استفادۀ حکمی به آیۀ دیگری که صدر و ذیل آن مربوط به موضوع نیست، استدلال می­کند... جالب توجه اینکه عنوان: ﴿وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾ می­تواند فراز مستقلی در استنباط احکام باشد و در جعل قوانین و احکام (مانند محدودۀ تیمم)، موارد نادر و استثنایی، چون دست قطع شدۀ دزد، پیش­بینی و حال وی رعایت شده است. شاهد بر آن همین جمله از آیه بوده است.»[35]

ـ نمونه­ای از دستۀ دوم: یکی دیگر از موارد استفادۀ اهل بیت از فرازهای تقطیع شده، جایی است که میان سیاق و فراز تقطیع شده مناسبتی نیست، مثل این دو آیه شریفه: ﴿وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُوساً * قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِيلًا.﴾[36] کسی از امام صادق7 دربارۀ نماز خواندن در عبادت گاه­های اهل کتاب می­پرسد. حضرت این عمل را جایز می­داند و به این فراز از آیه تمسک می­کند: ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ﴾، با آن که صدر آیه در باره کسانی است که به آنها نعمت داده شده، ولی روی گردانی کرده و در نتیجه به آنها بدی رسیده، نومید شده به یاد خدا می­افتند. لذا قرآن می­گوید: «آری هر کس به فراخور سرشت و عادت و روش خویش کار می­کند.» امام صادق7 از این ذیل، برداشت عامّی نسبت به نیت و روش هر فرد می­کند و با آن برای صحّت نماز در مکان­های مذهبی اهل کتاب استدلال می­کند، گرچه گمان می­رود در زمرۀ کفار در آیند و در محیطی که قرار می­گیرند نوعی تبلیغ برای آنان محسوب شود، اما چون نیت آنان در جای خود محفوظ است، نماز آنها صحیح می­باشد.[37]

روش مفسران

   علاوه بر دلایل یاد شده، روش عملی مفسران و بهره­گیری آنها از این رویکرد نیز می­تواند به عنوان گواهی بر وجود معنای مستقل برای هر فقرۀ تامّ قرآنی باشد.[38]

جمع­بندی بحث تاکنون

   باری بر پایۀ قاعده­ای که در بارۀ آن سخن گفتیم و برای نخستین بار ظاهراً مرحوم طباطبایی به اهمیت آن تنبه داده­اند، دریچه­ای دیگر به گلستان معارف     بی­کران قرآن گشوده می­گردد. حتی بر این اساس، فهم بسیاری از روایت­ها نیز که معصومان: در آنها از این شیوه بهره گرفته­اند، آسان­تر و مستدلّ­تر می­گردد.[39]

امکان وجود باطن مستقل برای هر فقرۀ تامّ قرآنی

   آنچه گذشت مقدمه­ای ضروری بود برای اثبات آنچه در این بخش خواهیم گفت. نشان دادیم که هر فقرۀ قرآنی را که از نظر لفظی تامّ باشد، می­توان از جهت معنایی نیز کامل و مستقل از دیگر بخش­های آیه و نیز مستقل از سیاق آیات مد نظر گرفت و معنایی از ظاهر آن برداشت کرد. اکنون می­افزاییم که آن فقره ممکن است[40] نه تنها ظاهری مستقل داشته باشد، بلکه این امکان وجود دارد که باطنی نیز متناسب با ظاهر آن فقره داشته باشد که لزوماً به باطن دیگر قسمت­های آیه یا حتی ظاهر دیگر فقره­های آیه وابسته نباشد. به قید «لزوماً» در اینجا باید نیک در نگریست. معنای این قید، آن است که باطن هر فقره از آیه ممکن است با باطن دیگر فقره­ها هماهنگ و کاملاً همراستا باشد، همچنانکه در بسیاری نمونه­ها این گونه است. ولی این نیز ممکن است که در مواردی میان باطن یک فقره با باطن فقره­های دیگر یک آیه تفاوت روشن وجود داشته باشد. بنابراین هماهنگ نبودن باطن یک فقره با ظاهر یا باطن فقره­های دیگر را نباید امری شگفت و خلاف قاعده دانست و روایتی را که آن معنا را مطرح کرده است به سرعت کنار نهاد. زیرا روشن است که باطن، حقیقتی پنهان در آن سوی ظاهر است و حدّ و مرزهای کلی ظاهر آیه یا فقرۀ قرآنی در آن نیز لحاظ می­شود. حال اگر ظاهر، معنایی مستقلّ از دیگر بخش­های آیه داشته باشد، باطن نیز به تَبَع آن معنایی مستقل از باطن یا ظاهر دیگر بخش­های آیه خواهد داشت. بنابراین از این بیان دو نکته برداشت می­شود:

الف) باطن برخی فقره­های تامّ قرآنی با باطن دیگر بخش­های آیه ـ که آن فقره در آن جای دارد ـ یا آیه­های پیشین و پسین، وابستگی دائمی ندارد.

ب) باطن برخی فقره­های تامّ قرآنی از نظر معنایی به ظاهر فقره­های دیگر یا آیات پیشین و پسین الزاماً وابسته نیست. این مدعا نیز با درنگ در مدّعای بند الف روشن می­گردد، زیرا اگر باطن یک فقره بتواند در برخی موارد، از باطن دیگر فقره­ها ـ که معمولاً هم سنخ و هم سو با آن باطن و به آن نزدیک­تر هستند ـ مستقل باشد، آنگاه به طریق اولی به ظاهر فقره­های دیگر ـ که از آن فاصلۀ معنوی بیشتری دارند ـ وابستگی دائمی و جدایی­ناپذیر نخواهد داشت.

   پس از این توضیح، به ترتیب در زیر به برخی نمونه­های این دو قاعده اشاره می­کنیم.

نمونه­های بند الف:

نمونه اول: ﴿وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى‏ وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِی وَ لِوالِدَيْكَ إِلَیَّ الْمَصِير. وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِی ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.﴾[41]

   در روایتی که مرحوم کلینی با سند خود از امیرالمؤمنین7 در بارۀ این دو آیه نقل کرده است، می­خوانیم:

   «.... عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ أَنَّهُ سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ7 عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى- «أَنِ اشْكُرْ لِی وَ لِوالِدَيْكَ إِلَیَّ الْمَصِيرُ»، فَقَالَ: الْوَالِدَانِ اللَّذَانِ أَوْجَبَ اللَّهُ لَهُمَا الشُّكْرَ، هُمَا اللَّذَانِ وَلَدَا الْعِلْمَ وَ وَرِثَا الْحُكْمَ وَ أَمَرَ النَّاسَ بِطَاعَتِهِمَا؛ ثُمَّ قَالَ الله: «إِلَیَّ الْمَصِيرُ»؛ فَمَصِيرُ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ. وَ الدَّلِيلُ عَلَى ذَلِكَ الْوَالِدَانِ؛ ثُمَّ عَطَفَ الْقَوْلَ عَلَى ابْنِ حنتمة وَ صَاحِبِهِ، فَقَالَ فِی الْخَاصِّ والعام: «وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِی»، يَقُولُ فِی الْوَصِيَّةِ وَ تَعْدِلُ عَمَّنْ أُمِرْتَ بِطَاعَتِهِ: «فَلَا تُطِعْهُمَا»، وَ لَا تَسْمَعْ قَوْلَهُمَا. ثُمَّ عَطَفَ الْقَوْلَ عَلَى الْوَالِدَيْنِ فَقَالَ: «وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْيا مَعْرُوفاً»، يَقُولُ: عَرِّفِ النَّاسَ فَضْلَهُمَا وَ ادْعُ إِلَى سَبِيلِهِمَ، ا وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ: «وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُكُمْ »، قَالَ: إِلَى اللَّهِ ثُمَّ إِلَيْنَا، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَعْصُوا الْوَالِدَی،ْ نِ فَإِنَّ رِضَاهُمَا رِضَا اللَّهِ وَ سَخَطَهُمَا سَخَطَ اللَّهِ‏»[42]

   با دقت در روایت در می­یابیم که امام، در مقام تأویل آیه به رسول اکرم6 و خودشان بوده­اند، ولی عبارت ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِی ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما﴾ را فقره­ای جداگانه به شمار آورده­اند و برای آن باطنی مستقل نیز بیان داشته­اند. در این حدیث، فقره­های پیشین و پسین همگی به تناسب معنای کلی باطنی معنا شده­اند، یعنی تأویل آیه به والدین حقیقی که آدمی علم ودین را از ایشان فرا می­گیرد. ولی این نکته منافاتی ندارد با این مطلب که فقرۀ ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ...﴾ حقیقتی ثابت ومستقل ـ در لایۀ ظاهر ـ وعلاوه بر آن در بردارندۀ باطنی مستقل از باطن دیگر قسمت­های آیه داشته باشد.

   شاید در اینجا این پرسش به ذهن آید که در چنین مواردی با چه شناسه­ای پی ببریم که این فقره از آیه ممکن است باطنی مستقل از باطنِ دیگر قسمت­های آیه و غیرمرتبط با آن­ها داشته باشد؟ پاسخ آن است که در این گونه موارد باید دید اگر این فقره متناسب با فقره­های پیشین به تأویل رود، آیا می­توان به مضمون آن ملتزم بود؟ این ملاک می­تواند حتی در تحلیل این مطلب که چرا امام این فقره را دارای باطنی جداگانه دانسته­اند نیز، بسیار سودمند باشد. برای نمونه در آیۀ مورد بحث، اگر ضمیرهای فقرۀ ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ...﴾ را به والدین باطنی یعنی رسول اکرم6 و امیر المؤمنین7 باز گردانیم، لازم می­آید که در بارۀ این دو بزرگوار، این فرض قابل تصوّر باشد که ایشان کسی را به شرک وادارند، حال آنکه این لازمه بی­شک باطل است. بنابراین در اینجا امکانِ هم سنخیِ باطن این فقره با فقره­های پیش و پس وجود ندارد. پس باید برای آن باطنی مستقل در نظر گرفت.

   باری، به این مبنا رسیدیم که هر فقرۀ قرآنی باطنی مستقلّ دارد. نیز این نکته روشن شد که باطن هر فقره لزوماً هم سنخ و هم سو با باطن دیگر فقره­ها یا دیگر آیات پیشین و پسین نیست. بر این اساس، دیگر جای این پرسش نیست که اگر والدین در فقرۀ ﴿أَنِ اشْكُرْ لِی وَ لِوالِدَيْكَ﴾ به والدین روحانی ـ یعنی رسول اکرم و امیر المؤمنین علیهما و آلهما الصلاة والسلام ـ تأویل شود، آنگاه این تأویل چگونه با فقرۀ ﴿حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى‏ وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَيْنِ﴾ تناسب دارد؟ زیرا اساساً لزومی ندارد که باطن این دو فقره با یکدیگر هم جهت و هم سنخ باشند، بلکه هر یک برای خود باطنی مستقل دارند. البته چنانکه گفتیم، باطن هر فقره با ظاهر آن بی­گمان متناسب خواهد بود، ولی وجود تناسب میان باطن یک فقره با ظاهر و باطن فقره­ای دیگر از آیه ضروری نیست.[43]

   برخی بزرگان تلاش کرده­اند که میان باطن مطرح شده در حدیث با فقرۀ ﴿حَمَلَتْهُ أُمُّه...﴾ به گونه­ای هماهنگی ایجاد کنند.[44] تلاش­های این بزرگان و یافته­های آنان، البته در جای خود ارزشمند است و شاید فی نفسه درست باشد، ولی با توجه به آنچه گذشت، الزامی به طرح آن دیده نمی­شود، بلکه این حدیث را با توجه به مبنای یاد شده نیز می­توان پذیرفت.

   نمونه دوم: ﴿وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ، أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا، وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾[45]

   بر اساس ظاهر این آیات، سخن از شاعران است و استثناء یاد شده نیز ظاهراً استثناء از شاعران است. اما در برخی روایت­ها، اولاً مراد از شاعران را کسانی دانسته­اند که با آراء خود دین را دیگر گون کرده­اند و مردمان نیز در این گمراهی از آنان پیروی می­کنند. به عبارت روشن­تر، باطن مفهوم شاعران، دشمنان اهل بیت: هستند. ثانیاً استثنای ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا...﴾ نیز به شیعیانِ هدایت­پذیر تأویل شده است.

   امام باقر7 این معانی را این گونه بیان فرموده­اند: قال «الَّذِی يَراكَ حِينَ تَقُومُ‏» فی النبوة، «وَ تَقَلُّبَكَ فِی السَّاجِدِينَ»، قال: فی أصلاب النبيين. «وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ» قال: نزلت فی الذين غيّروا دين الله بآرائهم و خالفوا أمر الله؛ هل رأيتم شاعرا قط تبعه أحد؟ إنما عنى بذلك الذين وضعوا ديناً بآرائهم، فيتبعهم الناس على ذلك. و يؤكّد ذلك قوله: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ» يعني: يناظرون بالأباطيل و يجادلون بالحجج المضلّة و فی كل مذهب يذهبون. «وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ» قال: يعظون الناس و لا يتّعظون، و ينهون عن المنكر و لا ينتهون، و يأمرون بالمعروف و لا يعملون، و هم الذين غصبوا آلَ محمد حقَّهم.

   ثم ذكر آل محمد علیهم السلام و شيعتهم المهتدين، فقال: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا». ثم ذكر أعداءهم و مَن ظَلمهم، فقال: «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا»آل محمد حقهم «أَیَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ». هكذا و الله نزلت»[46]

   علامه طباطبایی در بحث رواییِ مربوط به این آیات، بخشی از روایت بالا را آورده و عقیده دارد که «الشعراء» در این آیه بیانگر معنایی جامع است، یعنی: «الذين يبتنی صناعتهم على الغیّ و الغواية»[47] که دشمنان اهل بیت: و غاصبان حقوق ایشان یا قصّه­گویان که در روایتی دیگر از مصادیق شاعران دانسته شده است،[48] همگی بیان نمونه­ها و مصادیقی از این مفهوم جامع و کلی است.[49]

   این سخن بخش اول روایت را به درستی توضیح می­دهد، ولی ایشان بخش دوم روایت را نیاورده­اند که مراد از عبارت ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا...﴾ را اهل بیت: و همۀ شیعیان ـ نه تنها شاعران مؤمن ـ دانسته است و دربارۀ آن توضیحی بیان نفرموده­اند.[50]

   به نظر می­رسد در اینجا نیز بر اساس قاعدۀ مورد بحث ما که خود ایشان بیان کرده­اند، این بخش از آیه در ظاهرِ خود مستقلّ فرض شده است. بنابراین باطن آن نیز مستقلّ از ما قبل خواهد بود، لذا لزومی ندارد مصادیق آن، نخست از جنس شاعران - به معنای مصطلح - باشند و سپس از آن استثناء شوند. در این صورت معنای مستقلّ این فقره چنین است: «کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند و... از زمرۀ کسانی که سردمدار جریان گمراهی­اند، بیرون هستند.» در این صورت پذیرشِ تأویل یاد شده آسان­تر خواهد بود. آنچه استقلال این فراز را بهتر توجیه می­کند، آن است که استثناء یاد شده را ـ حتی در لایۀ ظاهر ـ استثناء منقطع بدانیم، که ظاهراً پیش فرضِ روایت نیز چنین است.

   البته تنها زمانی می­توانیم این استثناء را منقطع بدانیم که بخواهیم این فقره را مستقلاً معنا کنیم؛ ولی اگر بخواهیم آن را به عنوان یک فقره از آیۀ یاد شده و در ارتباط با آیات پیشین معنا کنیم، باید این استثناء را متّصل به شمار آوریم. بنا براین متّصل بودن و منقطع بودن استثناء در ظاهر آیه، هر دو قابل جمع است، ولی هر یک در مقامی مخصوص به خود و با پیش فرضی جداگانه.[51]

نمونه­های بند«ب»:

نمونه اول: ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ﴾[52]

   چنانکه می­دانیم، این آیه در ادامۀ آیاتی است که به نصایح و هشدارهای حضرت شعیب7 نسبت به قومش می­پردازد. ایشان در آیات پیشین، قوم خود را از کم فروشی و پایمال کردن حقوق اقتصادی مردمان باز داشتند. در آیۀ 86 ایشان به قوم خود یادآوری می­کنند که: «سرمايه حلالى كه براى شما باقى مى‏ماند، هر چند كم و اندك باشد اگر ايمان به خدا و دستورش داشته باشيد بهتر است».[53] اکنون شاهد بحث ما آنجاست که در روایت­های متعدد، فقرۀ ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ به امامان معصوم: به ویژه امام زمان سلام الله علیه تأویل شده است.[54] تأویل بقیة الله به امام معصوم: به توجه به بحث­های گذشته امری غریب نمی­نماید. به تعبیر برخی نویسندگان: «درست است كه در آيه مورد بحث، مخاطب قوم شعيب­اند، و منظور از"بَقِيَّتُ اللَّهِ" سود و سرمايه حلال و يا پاداش الهى است، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد،"بقية اللَّه" محسوب مى‏شود. تمام پيامبران الهى و پيشوايان بزرگ "بقية اللَّه"اند. و از آنجا كه مهدى موعود7 آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس از قيام پيامبر اسلام6 است، يكى از روشنترين مصاديق "بقية اللَّه" مى‏باشد و از همه به اين لقب شايسته‏تر است، بخصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبران و امامان است.»[55]

   اما موضوع سخن در اینجا آن است که این باطن با ظاهر آیۀ پیشین ﴿وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏﴾[56] نسبتی ندارد، گرچه لزومی هم به وجود مناسبت نیست. زیرا این فقره خود به تنهایی معنایی تامّ و باطنی مستقلّ دارد. تأکید می­کنیم اگر تناسب باطن یک فقره با باطن دیگر فقره­های یک آیه ضروری نباشد، آنگاه تناسب داشتن آن باطن با ظواهر فقره­های دیگر یا آیات پیشین و پسین به طریق اولی ضروری نخواهد بود.

   برای توضیح این مطلب، درنگ در این نکته بایسته است: وقتی در مقام تأویل یک آیه باشیم که چند فقره را در بر می­گیرد، قاعدتاً معنایی که برای همۀ فقره­ها بیان می­کنیم، در یک خط سیر کلی قرار می­گیرند و از یک هدف کلی تبعیت می­کنند، و از این منظر همگی با یکدیگر هم هدف هستند. برای نمونه در آیۀ ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ...﴾ که پیش از این به بررسی آن پرداختیم، همۀ معانی باطنی یاد شده در فقره­های پیش و پس از این بخش، در مقام بیان جایگاه و ارزش پدر و مادر روحانیِ آدمی یعنی رسول خدا و امیرالمؤمنین علیهما الصلاة والسلام هستند. لذا از این زاویه، همگی از یک هدف کلی تبعیت می­کنند و با یکدیگر قرابت بسیار دارند، اما این مسأله دائمی و همیشگی نیست.

   می­توانیم در مورد باطن یک آیه، به دلایلی بپذیریم که با وجود این هماهنگی و پیوستگی کلی، فقره­ای مانند ﴿وَ إِنْ جاهَداكَ﴾ می­تواند باطنی جداگانه و غیر مرتبط با باطن دیگر بخش­های آیه داشته باشد، و ضرورتی دائمی و اجتناب ناپذیر برای ضرورت هماهنگی باطن این فقره با باطن دیگر فقره­ها دیده نمی­شود. در این صورت، چنین ضرورتی به طریق اولی میان باطن این فقره با ظاهر دیگر فقره­های همان آیه یا ظاهر آیات پیشین و پسین وجود نخواهد داشت. زیرا روشن است که فاصلۀ معنایی میان باطن آن فقره با ظاهر آیات یا فقره­های دیگر، از فاصلۀ میان باطن چند فقره از آیه بیشتر است. فهم روایاتی که فقرۀ ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ...﴾ را بر امام معصوم7 تطبیق می­کنند در گرو همین نکته است.

نمونه دوم:

﴿فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ قِيلَ هذَا الَّذِی كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ﴾ [57]

   چنانکه از سیاق پیداست و مفسران نیز بیان داشته­اند، آیات پیشین و ظاهر این آیه در بارۀ قیامت است و در پاسخ این پرسش مشرکان که منکرانه از حضرت رسول اکرم6 می­پرسیدند: قیامت کی خواهد بود؟[58] اما امام باقر7 این آیه را به طور جداگانه مدّ نظر قرار داده و آن را بدین سان تأویل فرموده­اند: «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ7 فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ قِيلَ هذَا الَّذی كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ». قَالَ: هَذِهِ نَزَلَتْ فِی أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَصْحَابِهِ، الَّذِينَ عَمِلُوا مَا عَمِلُوا، يَرَوْنَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ7 فِی أَغْبَطِ الْأَمَاكِنِ لَهُمْ فَيُسِی‏ءُ وُجُوهَهُمْ، وَ يُقَالُ لَهُمْ: هذَا الَّذی كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ الَّذِی انْتَحَلْتُمِ اسْمَهُ‏.»[59]

   بر اساس این تأویل، ضمیر «ه» در «رأوه» در لایۀ باطنی به امیرالمؤمنین7 باز می­گردد. می­بینیم که مناسبت این باطن را با آیات پیشین - که ظاهر آن مربوط به قیامت است - شرط صحّت تأویل ندانسته­اند، وگرنه این تأویل موجّه نمی­نمود. بدین ترتیب، پس از آنکه پذیرفتیم که این آیه خود مستقلاً نیز معنایی و ظاهری تواند داشت، آنگاه می­توان بر اساس مقدماتی که در بحث صبغۀ ولایی گذشت، ضمیرهای موجود را به گونه­ای به مرجع خود باز گرداند که با اهل بیت: از سویی و دشمنان ایشان از سوی دیگر ارتباط یابد. به نظر می­آید که این حدیث شریف را نیز همین گونه باید تحلیل کرد.

نمونه سوم:

﴿وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ إِنَّكُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ﴾[60]

   از سیاق این آیات پیداست که روی سخن خداوند، با مشرکانی است که از پذیرش دعوت نبوی سر باز می­زدند. در این آیات، خداوند سوگند یاد می­کند که آنان به گونه­گونی سخن می­گویند و با یکدیگر همداستان نیستند، لذا به تناقض دچار گشته­اند.

   بنا بر نظر علامه طباطبایی، مراد آیه دیدگاه­های گوناگون مشرکان در بارۀ قرآن است که گاه آن را سحر می­دانستند، گاه آن را از گونۀ القائات شیاطین جنّ به شمار می­آوردند، و گاه نیز قرآن را شعر یا افتراء یا افسانه­های پیشینیان می­خواندند. به تبع این تهمت­ها، رسول اکرم6 را نیز ساحر، شاعر یا مجنون قلمداد می­کردند.[61]  آنگاه می­فرماید: کسی به این آیین گردن نمی­نهد که از همۀ نیکی­ها کناره گرفته باشد.[62] دیگر مفسران نیز کم و بیش، آیه را به همین گونه تفسیر کرده­اند.[63]

   اما اگر این سه آیه - به ویژه آیه ﴿إِنَّكُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ﴾- را مستقلّ از آیات پیشین در نظر گیریم، و بخواهیم آن را دارای حقیقتی ثابت و معنایی جامع و فراگیر بدانیم که همۀ روزگاران را دربرگیرد، آنگاه می­توان گفت: قرآن در این آیات همۀ کسانی را که در برابر دعوت به توحید یا حقانیت نبوت یا ولایت اوصیای دین ایستاده و گردن­کشی کرده­اند، مخاطب ساخته است که: شما در اندیشه­ها و گفتارهای خود دچار تناقض گشته­اید و از فهم حقیقتِ آنچه انکارش می­کنید، ناتوانید. از این رو هر یک به راهی گرویده­اید و به غلط، پنداری را دربارۀ آن فراز می­آورید.

   ظاهراً با این گونه پیش فرض است که امام باقر7 آیه را با قطع نظر از مخاطبان نخستین ـ یعنی همان مشرکان ـ و صرف نظر از سیاق آیات، بیانگر معنایی تامّ و مستقل دانسته­اند که باطن آن نیز به تبع استقلال ظاهر از سیاق، مستقل از آیات پیشین و پسین خواهد بود. بنگرید: «عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ7 فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: «إِنَّكُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ» فِی أَمْرِ الْوَلَايَةِ، «يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ» قَالَ: مَنْ أُفِكَ عَنِ الْوَلَايَةِ أُفِكَ عَنِ الْجَنَّةِ»[64]

   توضیح این که بر پایۀ مقدمات گذشته، خطاب آیه در لایۀ باطنی به مخالفان ولایت معصومان: است، پس ضمیر در «عنه» نیز بر اساس همان پیش فرض­ها به ولایت باز می­گردد. کوتاه سخن اینکه هر دو لایۀ ظاهر و باطن، از یک ملاک پیروی می­کنند؛ پس این روایت نیز با آنچه در بحث صبغۀ ولایی باطن قرآن گذشت، بیانگر امری غریب و غیر موجّه نیست. همچنین در پرتو قاعده­ای که در بند «ب» آوردیم، عدم هماهنگی آن با سیاق نیز پذیرفتنی خواهد بود. بنابراین در برخورد با این گونه روایت­ها باید پیش فرضِ آن نوع نگاه به آیه را که سبب چنان تأویل گشته است، به درستی بشناسیم و صِرفاً به جهت عدم هماهنگی معنای بیان شده با سیاق آیات، به طرد و طرح روایت دست نزنیم.[65]

   در پایان این بخش، یادآوری این نکته را ضروری می­دانیم که برای استخراج یک مفهوم عامّ و حقیقت ثابت از یک فراز قرآنی، تجرید خصوصیات عَرَضی و تمرکز بر روح معنای آن فراز شرطی بنیادین است. تنها در این صورت می­توان تأویل یاد شده را توجیه کرد و بیانگرِ نمودِ ولاییِ آن حقیقت ثابت دانست. برای نمونه در مثال ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ  اینکه مخاطبان این فراز، قوم حضرت شعیب7 هستند و«بقیت الله» نیز منافع حلالی است که خداوند، پس از انجام کامل معامله و بدون کم فروشی برای فروشنده بر جای گذارد، خصوصیات عَرَضی این فقره به شمار می­آیند و مفهوم حقیقی آیه را محدود نمی­کنند.

   اگر این الغاء خصوصیات عَرَضی تحقق یابد، آنگاه بقیت الله به همان حقیقتی اشاره دارد که لا­به­لای بحث، از زبان نویسندگان تفسیر نمونه آوردیم. در این صورت پذیرش اینکه تأویل بقیت الله، امام معصوم7 و در روزگار ما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، دشوار نخواهد بود. البته این تأویل، خود از گونۀ جری و تطبیق به شمار می­آید.

خصوصیت سوم: امکان ارتباط ظاهر یک آیه با باطن آیه­ای دیگر

   در میان روایت­های تأویلی، گاه به روایت­هایی بر می­خوریم که در آنها نوعی ارتباط میان ظاهر یک آیه با باطن آیه­ای دیگر مطرح شده است. برای نمونه می­توان از روایتی یاد کرد که در تأویل آیات سورۀ شمس، از امام صادق7 رسیده است. امام7 در بارۀ آیه ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها﴾[67] فرموده­اند: «الشمس أمیرالمؤمنین7 وضحاها قیام القائم7، لأنّ الله سبحانه قال: وأن یُحشر الناسُ ضحیً.»[68]

   در توضیح این روایت باید بگوییم که آیۀ ﴿وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًی﴾[69] مربوط به داستان حضرت موسی7 و ساحران است. آنگاه که خداوند همۀ آیات خود را   - به تصریح آیۀ 56 سورۀ طه - به فرعون نشان داد، وی همه را دروغ پنداشت و آنها را جادو خواند و گفت: «ما [هم‏] قطعاً براى تو سِحرى مثل آن خواهيم آورد، پس ميان ما و خودت موعدى بگذار كه نه ما آن را خلاف كنيم و نه تو، [آن هم‏] در جايى هموار.» اکنون باید دید چگونه این آیه با آیۀ ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها﴾ مرتبط است؟ در فقرۀ ﴿وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًی﴾ سخن از گرد آمدن و فرا خوانده شدن مردم است در بازه­ای از زمان که نور خورشید بر همه جا چیره گشته و زمین را یکسر روشن کرده است. به طور معمول، چاشتگاه (= ضُحی) این ویژگی را دارد که مردمان در آن هنگام، از خواب ظاهری برخاسته و روزی نو را آغاز می­کنند.

   حال برهۀ دیگری از زمان فرا می­رسد که در آن، پرتو خورشید ولایت، امیرالمؤمنین7 در آینۀ مهدوی و عدالت منجی موعود جلوه­گر می­شود؛ مردمان در آن برهه نیز از خواب غفلت بر می­خیزند و مرحله­ای جدید در حیات بشری را از سر می­گیرند. پس همان ویژگی که در «ضحی» به کار رفته، در آیۀ سورۀ طه دیده می­شود و در آن برهه ـ که در اینجا هنگامۀ ظهور است ـ نیز خود نمایی می­کند.[70] از همین جاست که امام روا دیده­اند که واژۀ «ضحاها» را به ظهور امام مهدی7 تأویل نمایند و برای برکشیدن این تأویل، از ظاهر آیتی دیگر مدد گیرند.

 امام صادق7 در تأویل آیۀ ﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها﴾[71] نیز همین روش را بار دیگر به کار می­گیرند. می­فرماید: «ثمود رهط من الشيعة، فإن الله سبحانه يقول: ﴿وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏ فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ﴾[72] و هو السيف إذا قام القائم7.»[73]

  در آیۀ مورد استشهاد امام می­خوانیم که قوم ثمود پس از آنکه هدایت الهی و پیام آسمانی را دریافت کردند و به نهایت حقانیت آن نیز پی بردند، کژ راهۀ کفر را بر شاهراه ایمان و کوری را بر نور هدایت ترجیح دادند. همین معیار و ویژگی بر فرقه­های منحرف شیعه همچون زیدیّه، فطحیه و واقفیه نیز صدق می­کند که پس از آنکه حقانیت ولایت ائمه را دریافتند، از پذیرش کامل آن سر باز زدند و پس از شهادت برخی امامان به بیراهه­ها در غلتیدند. امام7 نیز دقیقاً از همین یکسانی در عملکردها بهره گرفته­اند و ثمود را به این فرقه­ها تأویل برده­اند.

   نمونة دیگر از همین پیوند میان ظاهر یک آیه با باطن آیه­ای دیگر، روایتی است که در آن امام صادق7 از ظاهر آیة ﴿وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی﴾‏[74] بهره گرفته و مراد از «حبّ» را در آیة ﴿إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی﴾[75] فرد مؤمن دانسته­اند.[76] این در حقیقت، بیان معنای تأویلی آیه است. از آنجا که پیشتر دربارة این روایت و چگونگی ارتباط میان این دو آیه سخن گفتیم، در اینجا از بازگفت آن خودداری می­کنیم.

   باری، آنچه گذشت، نمونه­هایی از این قاعده بود که در روایات جلوه می­کند. برخی مفسران حوزة تفسیر روایی تشیع نیز برای توجیه برخی تأویل­های رسیده از معصومان: از این روش سود جسته­اند. برای نمونه سید شرف­الدین استرآبادی در بارة روایتی که «الأرض» را در آیة ﴿وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها﴾[77] به شیعیان تأویل کرده­اند، می­گوید: «قوله: و الأرض الشيعة، يعنی بذلك قوله تعالى: ﴿الْأَرْضِ الَّتِی بارَكْنا فِيها﴾ و قوله تعالى: ﴿وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾، و البلد هو الأرض الطيبة التی تنبت طيبا و كذلك الشيعة الإمامية.»[78]

   روشن است که وی از نسبتی که میان زمین و برکت در آیۀ یاد شده بر قرار شده، برای توجیه این روایت بهره گرفته است. علی بن ابراهیم نیز «القصر المشید» را مثَلی برای امیر المؤمنین7 و دیگر امامان: می­داند که فضائل آنان در همۀ جهان پراکنده شده و بر همۀ دنیا چیره شده است. آنگاه برای آنکه این چیرگی را توضیح دهد، به فراز ﴿لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ﴾[79] استناد می­کند.[80] وجه استشهاد ظاهراً آن است که در این آیه، دین خدا حاکم بر همۀ آیین­ها و مُشرِف بر آنها معرفی شده است. از سویی مَشید به معنای شیء بلند و مرتفع و مُشرف بر اطراف آمده است.[81] فضائل امیر المؤمنین و ائمه نیز در همۀ دنیا پراکنده شده است. پس این وجه اشتراک معنایی، به وی این امکان را می­دهد تا با کمک آیۀ یاد شده، «قصر مشید» را مثَلی برای امیرالمؤمنین و دیگر ائمه: به حساب آورد.[82]

جمع­بندی این بخش

   از نمونه­هایی که گذشت، می­توان چنین نتیجه گرفت که ارتباطی که در عنوان این بخش از آن سخن گفتیم، از گونۀ استشهاد است؛ بدین معنا که مناسبت لفظی و معنویِ موجود میان دو آیه سبب می­شود که بتوان از معنای به کار رفته در ظاهر یک آیه و نسبتی که میان الفاظ آن برقرار شده است، برای کشف باطن آیۀ دیگر بهره گرفت، همان گونه که در نمونه­های روایی گذشت.

تذکر

   نکته مهم این است که به خدمت­گیریِ ظاهر یک آیه برای شناخت باطن آیۀ دیگر، اگر از زبان معصوم7 و به دست ایشان انجام شود، خطاناپذیر و واقع نماست و بی­شکّ ما را به لایه­ای از معانی باطنی آیه رهنمون می­سازد. ولی اگر از سوی مفسّران انجام شود، خطاپذیر خواهد بود و لزوماً باطن آیه را با یقین قطعی برای ما آشکار نمی­کند، از این رو حجیت ندارد، مگر آنکه بتوان برای سخن و برداشت آنان و ارتباطی که میان ظاهر یک آیه و باطن آیۀ دیگر برقرار کرده­اند، مستند و توجیهی روایی یافت که در این صورت، به حالت پیشین باز می­گردد.

خصوصیت چهارم: امکان ارتباط باطن یک آیه با باطن آیۀ دیگر

   به سیاق موارد پیشین، در برخی روایت­ها به گونه­ای میان باطن دو آیه پیوند زده­اند. به این شکل که برای بیان باطن آیۀ «الف» سراغ آیۀ «ب» برویم و تأویلی برای آن بیان کنیم، آنگاه به جهت تناسب لفظی یا معنوی ـ یا هر دو ـ میان آن دو آیه، باطن آیۀ الف را نیز از سنخ باطن آیۀ «ب» و هماهنگ با آن بدانیم، البته با رعایت مقتضیات مخصوص آیۀ الف، و سپس آن باطن را کشف کنیم. مهم آن است که میان دو آیه در این موارد، بی­گمان باید مناسبتی لفظی یا معنوی بر قرار باشد، بنابراین نباید تصور کرد که در چنین روایت­ها، این گونه پیوندها به گونه­ای بی­ضابطه و بدون معیار میان دو آیه مطرح شده است. برای روشن­تر شدن این بحث، چند نمونه را توضیح می­دهیم:

   امام رضا7 در تأویل «النّجم» در آیۀ ﴿وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ﴾[83] باطن نجم را رسول الله6 دانسته­اند. آنگاه برای استشهاد بر این معنای باطنی، می­فرمایند: «و قد سماه الله فی غير موضع فقال: ﴿وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏﴾، و قال: ﴿وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ﴾ فالعلامات: الأوصياء و النجم: رسول الله»[84]

   بر اساس این روایت، امام نخست نجم را در دو آیۀ دیگر، به رسول خدا6 تأویل کرده­اند؛ سپس به جهت اشتراک آیۀ سوره الرحمن با آن دو آیه در واژه «النجم»، آن را گواهی بر تأویل نجم در این آیه به رسول خدا6 دانسته­اند.[85]

   امام باقر7 در ضمن حدیثی، در بارۀ آیه ﴿... وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم...﴾[86] مراد خداوند از «مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ» را شیعیان دانسته و سپس افزوده­اند: «وَ لِرَحْمَتِهِ خَلَقَهُمْ، وَ هُوَ قَوْلُهُ: ﴿وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ﴾[87] يَقُولُ: لِطَاعَةِ الْإِمَامِ الرَّحْمَةُ الَّتِی يَقُولُ: ﴿وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ كُلَّ شَیْ‏ءٍ﴾[88] يَقُولُ: عِلْمُ الْإِمَامِ، وَ وَسِعَ عِلْمُهُ الَّذِی هُوَ مِنْ عِلْمِهِ كُلَّ شَیْ‏ءٍ هُمْ شِيعَتُنَا.»[89]

   در این روایت، نخست واژۀ «رحمتی» را در آیه­ای دیگر به علم امام7 تأویل می­کنند، سپس به جهت اشتراک هر دو آیه در موضوع رحمت، آیۀ ﴿وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ﴾ را به «لطاعة الإمام» تأویل فرموده­اند. ارتباط طاعت امام با علم امام نیز البته روشن است، زیرا امام7 به همۀ مصالح دنیا وآخرت شیعیان واحوال مادی و معنوی و پنهان و آشکار آنان علم دارد. پس سود و زیان آنان را بیش از هر کس دیگر ـ حتی خود شیعیان ـ می­شناسد. در این صورت، عقل هیچ تردیدی به خود راه نمی­دهد که سخنِ چنین کسی را باید بی­چون و چرا پذیرفت.[90]

   امام باقر7 در پاسخ به ابوبصیر که از ایشان در بارۀ آیۀ ﴿إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا...﴾[91] می­پرسد، می­فرمایند: «هو والله ما أنتم علیه»؛ «این آیه به خدا سوگند، به آنچه که شما ـ شیعیان ـ بدان باور دارید ـ یعنی همان ولایت اهل بیت: ـ اشارت می­کند.» سپس برای گواهی بر این مطلب می­فرمایند: «و هو قوله تعالی: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾»[92]،[93]

   در این جا نیز، امام نخست استقامت بر راه را در آیۀ سوره جن، به استقامت بر ولایت اهل بیت: تأویل می­کند. پس از این تأویل و با توجه به اشتراک دو آیه در مفهوم استقامت در راه حق، آیۀ سوره «فصلت» را نیز به پایداری بر ولایت تأویل نموده­اند.[94]

   علاوه بر روایتها، در کلمات برخی مفسران نیز بهره­گیری از این روش دیده می­شود. برای نمونه:

ـ علی بن ابراهیم واژه «الحقّ» را در آیة ﴿وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ‏ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنّ...﴾[95] به رسول خدا6 و امیر المؤمنین7 تأویل می­کند، سپس می­نگارد: «و الدليل على ذلك قوله: ﴿قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ﴾[96] يعني بولاية أمير المؤمنين7»[97]

ـ صاحب تأویل الآیات واژة «کلمات» را در آیة ﴿وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏﴾[98] به اهل بیت: تأویل می­برد و برای استشهاد اینگونه می­نویسد: «و يدلّ على أنهم الكلمات قوله عز و جل: ﴿فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ﴾[99] و قوله تعالى: ﴿وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ﴾[100] فهم الكلمات التامات.»[101]

   ظاهراً مراد وی آن است که در دو آیة مورد اشاره نیز تأویل کلمات، اهل بیت: هستند و بر پایة این قرینه در آیة سورة لقمان نیز همین تأویل جاری است. این مطلبی است که وی در ذیل دو آیة مورد اشاره نیز بدان تصریح کرده است[102] و روایاتی هم بر آن دلالت دارند.[103]،[104]

   نتیجه آن که پیوند میان باطن دو آیه، در اینجا نیز از گونۀ شاهد و گواه است، یعنی با علم به تأویل آیه «الف» و سپس وجود پیوند لفظی و معنوی میان آن با آیة «ب»، از آیه الف به عنوان گواه و شاهدی بهره گیریم بر اینکه باطن آیة ب نیز همان تأویل است.

چند یادآوری

1) نکته­ای را که در بخش پیشین تذکر دادیم، در اینجا نیز باید مراعات کرد. هر گونه ارتباط­یابی میان باطن دو آیه باید تنها در محدودة روایات باشد و برداشت­های غیر معصومان را، صرفاً زمانی می­توان پذیرفت که مستند روایی داشته باشد.

2) از نکتة پیشین، این نتیجه به دست می­آید که اگر در روایتی برای واژة به کار رفته در یک آیه تأویلی بیان شده باشد، آن تأویل تنها محدود به همان آیه است؛ بدین روی نمی­توان دیگر آیاتی را که همان واژه یا مفهوم در آنها به کار رفته است، به همان گونه تأویل نمود. بر این اساس، گاهی در دو روایت، یک واژه را که در دو آیه آمده است، به دو شکل متفاوت و گاه به شدت مخالف یکدیگر تأویل نموده­اند. چنین پدیده­ای به هیچ روی، به معنای تهافت و تناقض میان آن روایات نخواهد بود. برخی دانشوران آشنا به حوزة تأویل نیز به درستی به این نکته توجه داده­اند.[105]

   به عنوان نمونه؛ در بعضی از روایتها «الشمس و القمر» را در آیة پنجم سورة الرحمن[106] به برخی از دشمنان اهل بیت: تأویل برده­اند[107] ولی در روایاتی دیگر، همین دو واژه در آیات نخستین سورة الشمس[108] به رسول خدا6 و امیر المؤمنین7 تأویل می­شود.[109]

   به هر روی اهل بیت: گنجینه­های دانش الهی و حافظان حریم قرآنند و همة ظواهر و بواطن قرآن برای ایشان آشکار است. از همین رو هر آیه را متناسب با ارادة الهی از آن تأویل می­کنند که کسی جز آنان را یارای چنین کاری نیست. بنا بر این در وادی تأویل نیز ـ که از خطیرترین حوزه­های علوم الهی است ـ باید تنها در گستره­ای که با بیان ایشان روشن گشته است، گام نهاد.

نتیجۀ بحث

   در زمینۀ ویژگیهای باطن قرآن از مجموع روایات برداشت می­شود که باطن قرآن صبغۀ ولایی و مرتبط با مقامات اهل بیت: دارد و تنها بر اساس پیوند آن با ولایت آن بزرگواران تعریف می­شود. امکان وجود باطن جداگانه برای هر فقرۀ قرآنی- مستقلّ از فقرۀ دیگر- از خصوصیات باطن قرآن است. از سوی دیگر ممکن است ظاهر یک آیه با باطن آیه­ای دیگر مرتبط باشد، به این معنا که با استناد به ظاهر یک آیه می­توان مقدمات کشف باطن آیه­ای دیگر را فراهم ساخت. این نیز خصوصیت دیگری برای باطن قرآن است. سرانجام خصوصیت چهارم آن است که ممکن است باطن یک آیه با باطن آیۀ دیگری مرتبط باشند و بتوان از باطن آیه­ای برای کشف باطن آیات دیگر کمک گرفت. نکتۀ مهم در اینجا آن است که فرایند اِعمال همۀ ویژگیهای یاد شده، تنها و تنها در گسترۀ صلاحیت معصوم7 است. از این رو اقوال مفسّران جز معصومان، اگر با ادعای تبیین باطن قرآن مطرح شود، به حکم عقل، فاقد حجیّت است.

منابع

ـ کتاب­ها:

1. قرآن کریم با ترجمۀ:

استاد محمد مهدی فولادوند تحقيق و نشر: دارالقرآن الكريم (دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى)، تهران‏، 1415 ق، چاپ: اول‏.[110]

و ترجمۀ آیت الله ناصر مکارم شیرازی، دار القرآن الكريم (دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى)، قم‏،1373ش، چاپ: دوم‏.

2. الإحتجاج، الشيخ احمد بن على بن ابى طالب طَبرِسى‏، تعليق و ملاحظات: السيد محمد باقر الخرسان،1386 ق، دارالنعمان للطباعة والنشر، النجف الأشرف.

3. الاعتقادات، شیخ صدوق، تحقيق: عصام عبد السيد، بيروت، دار المفيد للطباعة والنشر، چاپ: دوم، 1414ق.

4. بحار الانوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، محمد باقر المجلسي، مؤسسة الوفاء ـ بیروت، الطبعة الثانیة، 1403ق.

5. بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، تصحيح و تعليق و تقديم: الحاج ميرزا محسن كوچه باغي، طهران، 1404ق، منشورات الأعلمي.

6. البرهان في تفسیر القرآن، سيد هاشم‏ بحرانى، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية موسسة البعثة، تهران‏، 1416ق‏، چاپ: اول‏، قم‏.

7. تأویل الآیات، شرف الدين الحسيني، تحقيق و نشر: مدرسة الإمام المهدي7، قم، چاپ: اول،1407ق.

8. التحصین، سید ابن طاووس (چاپ شده به همراه کتاب الیقین وی)، تحقیق: محمد باقر الأنصاري و محمد صادق الأنصاری، مؤسسة دار الکتاب (الجزائري)، قم، الطبعة الأولی، 1413ﻫ ق.

9. التحقیق في كلمات القرآن الكريم‏، حسن مصطفوى‏، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360ش‏.

10. تفسیر البغوي المسمی معالم التنزيل،‏ حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: عبدالرزاق المهدى، بيروت، ‏دار احياء التراث العربى، چاپ: اول، 1420ق‏‏.

11. تفسیر الثعلبي (الکشف و البیان)، احمد بن ابراهیم الثعلبي، تحقيق: أبي محمد بن عاشور، مراجعة و تدقيق: نظير الساعدي،چاپ: اول، 1422ق، بيروت، دار إحياء التراث العربي.

12. التفسیر الحدیث، محمد عزت دروزة‏، قاهره‏، دار إحياء الكتب العربية، 1383ق.

13. تفسیر الصافي، الفيض الكاشاني، مكتبة الصدر، طهران، الطبعة: الثانية، 1416ق.

14. تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود العياشي، تحقيق: السيد هاشم الرسولي المحلاتي، المكتبة العلمية الإسلامية، طهران.

15. تفسیر فرات الكوفي، فرات بن إبراهيم الكوفي، تحقيق: محمد الكاظم، الطبعة: الأولى،1410ق، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی، طهران.

16. تفسیر القرآن الکریم، سيد مصطفى خمينى، تحقیق و نشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1418ق، چاپ: اول‏.

17. تفسیر القرآن الکریم، صدرالمتالهين محمد بن ابراهيم‏ الشیرازی، تحقيق: محمد خواجوى، انتشارات بيدار، قم‏،1366ش‏، چاپ: دوم‏.

18. تفسیر القمي، علي بن إبراهيم القمي، تصحيح و تعليق و تقديم: السيد طيب الموسوي الجزائري، الطبعة: الثالثة،1404ق، مؤسسة دار الكتاب للطباعة والنشر، قم.

19. التفسیر الکاشف، محمد جواد مغنیة، تهران، دار الكتب الإسلامية،1424 ق، چاپ: اول.

20. تفسیر نمونه، ناصر مكارم شيرازى و دیگران، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1374 ش، چاپ: اول.

21. تفسیر نوین، محمد تقى‏ شريعتى، تهران، شركت سهامى انتشار،1346ش.

22. التمهید، یوسف ابن عبد البرّ، تحقيق: مصطفى بن أحمد العلوي، ‏محمد عبد الكبير البكري، 1387ق. المغرب، وزارة عموم الأوقاف و الشؤون الإسلامية.

23. جامع البیان فى تفسير القرآن، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، بيروت، دار المعرفة،‏ چاپ: اول،‏1412ق.

24. الحاشیة علی أصول الکافی، رفيع الدين محمد بن حيدر النائيني، تحقيق: محمد حسين الدرايتي، الطبعة: الأولى، 1424 ق، قم، دارالحديث.

25. الخصال، الشیخ الصدوق محمد بن علي بن بابویه القمي، صحّحه وعلّق علیه: علي أکبر الغفاري، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، قم، 1403ﻫ ق.

26. دعائم الاسلام، القاضي النعمان المغربي، تحقيق: آصف بن علي أصغر فيضي، دار المعارف، القاهرة، 1963م.

27. روضة الواعظین، محمد بن حسن الفتال النيسابوري، تقديم: السيد محمد مهدي الخرسان، منشورات الشريف الرضي، قم.

28. سایه­ها و لایه­های معنایی، محمد اسعدی، مؤسسۀ بوستان کتاب، قم، چاپ اول، 1385.

29. شرح أصول الكافي، مولي محمد صالح المازندراني، مع تعليقات: الميرزا أبو الحسن الشعراني، ضبط وتصحيح: السيد علي عاشور، دار إحياء التراث العربي، بيروت، الطبعة: الأولى، 1421ق.

30. [كتاب] الغيبة، محمد بن إبراهيم النعماني، تحقيق: فارس حسون كريم، قم، أنوار الهدى، 1422 ق.

31. فقه پژوهی قرآنی، سید محمد علی ایازی، قم، بوستان کتاب، چاپ اول، 1380ش.

32. الکافي، الشيخ محمد بن یعقوب الكليني، تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاري، دار الكتب الإسلامية، طهران، الطبعة: الخامسة،1363ش.

33. کتاب العین، الخلیل بن احمد الفراهیدی، تحقیق مهدي المخزومي و ابراهیم السامرایي؛ قم، دار الهجرة، الطبعة الثانیة، 1410 ق.

34. الکشاف عن حقائق غوامض التنزيل، محمود بن عمر الزمخشرى، بيروت، دار الكتاب العربي،‏1407ق، چاپ: سوم‏.

35. کمال الدین، الشیخ الصدوق، تصحيح و تعليق: علي أكبر الغفاری، 1405 ق، مؤسسة النشر الإسلامی.

36. لسان العرب، جمال­الدین محمد بن مکرم المصري(ابن منظور)، دار الفکرـ دار صادر، بیروت، 1414ق.

37. مجمع البیان فى تفسير القرآن‏، فضل بن حسن طبرسى، انتشارات ناصرخسرو، تهران‏،1372، چاپ: سوم. با مقدمه محمد جواد بلاغى‏.

38. المحاسن، أبوجعفر أحمد بن محمد بن خالد البرقي، عُني بنشره وتصحیحه و التعلیق علیه: السید جلال الدین الحسیني (محدث ارموی)، دار الکتب الإسلامیة ـ تهران، 1370 ﻫ ق.

39. مرآة الانوار (چاپ شده به عنوان مقدمۀ تفسیر البرهان)، ابوالحسن العاملی الاصفهاني، مقدمه محمد بن جعفر زرندی، قم، مؤسسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان، بی­تا.

40. مرآة العقول، العلامة محمد باقر المجلسي، تهران، دار الکتب الاسلامیة، چاپ دوم، 1404ق.

41. المسائل السرویة، الشيخ المفيد، تحقيق: صائب عبد الحميد، الطبعة: الثانية، 1414 ق، دار المفيد للطباعة و النشر والتوزيع، بيروت.

42. معانی الاخبار، الشيخ الصدوق، تصحيح وتعليق: علي أكبر الغفاري، مؤسسة النشر الإسلامی، قم.

43. مفاتیح الأصول، سید محمد مجاهد، مؤسسة آل البیت:، بی­تا، بی­جا.

44. المیزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين‏ طباطبايى، دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين، قم‏، 1417 ق، چاپ: پنجم‏.

ـ مجلات:

45. فصلنامه علوم حدیث، سال یازدهم، شماره چهارم، زمستان 1385، پیاپی: 42، مقالۀ «چیستی باطن قران کریم از منظر روایات»، علی اکبر بابایی.

46. کیهان اندیشه، ش 39، مصاحبه با آیت­الله جوادی آملی.

 47. مجله معرفت، سال هفتم، شماره دوم، پاییز 1377، پیاپی: 26، مقالۀ «باطن قرآن کریم»، علی اکبر بابایی.

 

 

 

 

 



1. برای نمونه ر.ک: روش­های تأویل قرآن، محمد کاظم شاکر، قم، بوستان کتاب، چاپ دوم،1381ش.

[2]. چیستی باطن قران کریم از منظر روایات، علی اکبر بابایی، فصلنامۀ علوم حدیث، زمستان 1385ش، ش 42 ص 18ـ12، منابعی دیگر در این زمینه در آینده معرفی می­شود.

[3]. ضمیر «ها» به «النار» برمی­گردد که یا از حدیث افتاده است و یا به قرینۀ مقام، امام از یادکرد آن خودداری کرده­اند. احتمال نخست دور از ذهن نمی­نماید، به قرینۀ اینکه قاضی نعمان همین روایت را در دعائم الاسلام ج 2 ص76 به بعد آورده و در آنجا عبارت این گونه است: «وکل آیة تحذّر النار و تذکر أهلها فهی... .» (همان ج2 ص 78)

[4]. کافی ج 8 ص36؛ دعائم الاسلام ج 2 ص 76 به بعد.

[5]. تفسیر العیاشی ج 1 ص13.

[6]. البته این بدان معنا نیست که بر این اساس، ظاهر آیات قابل فهم و یا شایان استناد نیستند، بلکه اشکالی ندارد که هدف از اطلاق یک عنوان، اولاًّ و بالذّات، ائمه: یا دشمنان آن بزرگواران باشند و ثانیاً و بالعَرض نیکوکاران و بدکاران امتهای پیشین.

[7]. اشاره است به نخستین آیه­های سورۀ انسان.

[8]. الإحتجاج ج 1 ص76؛ روضة الواعظین ص95؛ التحصین سید بن طاووس ص 584.

[9]. تفسیر فرات ص 49.

[10]. سوره اعراف آیه 33.

[11]. کافی ج 1 ص 374؛ کتاب الغیبة نعمانی ص 130.

[12]. کافی ج 2 ص 628.

[13]. المسائل السرویة ص80؛ تفسیر العیاشی ج 1ص 9؛ تفسیر فرات ص 46.

[14]. الکافی ج 2 ص627؛ تفسیر العیاشی ج 1 ص10ـ 9. برای نشانیِ شمار بیشتری از این دو دسته احادیث، بنگرید: مجلۀ معرفت، پاییز 1377ش، شماره 26، مقالۀ «باطن قرآن کریم»، علی اکبر بابایی ص 12.

[15]. بنگرید: التفسیر الصافی ج 1 ص 24؛ مفاتیح الأصول 576؛ مرآة العقول ج 12 ص517.

[16]. از واژۀ «فقره» یا «فراز» در این بخش، هر قطعه از جمله­های قرآنی را خواسته­ایم که از نظر لفظی دست کم در بردارندۀ ارکان لازم برای تشکیل یک جملۀ عربی - مبتدا و خبر یا فعل و فاعل و مفعول - باشد. روشن است که در این هنگام، معنا نیز در محدودۀ همان جمله تامّ خواهد بود. بنابراین پر واضح است که فقره در این جا اعمّ از یک جمله یا یک آیه به کار رفته است. البته در خلال بحث و به تناسب موارد گوناگون، این معنا ممکن است اندکی توسعه یابد یا مضیق شود که با اندک درنگ روشن می­گردد.

[17]. برای برخی منابع که به تفصیل در این باره گفت وگو کرده­اند، بنگرید: فقه پژوهی قرآنی، فصل نهم، فرازهای تقطیع شدۀ قرآن، صص 510 ـ451؛ سایه­ها و لایه­های معنایی، همۀ کتاب به ویژه ص 397-400 که به طور خاص با عنوان بحث ما مرتبط است و نمونه­هایی از فقرات قرآنی را که باطنی مستقلّ از سیاق ظاهری آیات دارند، به دست داده­اند.

[18]. سوره بقره، آیه 115: پس به هر سو رو كنيد، آنجا روى [به‏] خداست.

[19]. المیزان، ج 1، ص 259.

[20]. المیزان، ج 1، ص260.

[21]. در نسخۀ چاپی بصائر الدرجات «حدّ یطلع» آمده است ولی در نقل بحار از بصائر «حدّ ومطلع» گزارش شده است. ما نقل بحار را به جهت هماهنگی با برخی روایت­های اهل سنت و نیز اطمینان بیشتر نسخه­های استفاده شده در بحار ترجیح دادیم.

2. سوره آل عمران، آیه 7:... با آنكه تأويلش را جز خدا و ريشه‏داران در دانش كسى نمى‏داند.

3. بصائر الدرجات، ص223؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 197. در روایت­های اهل تسنن نیز روایاتی نزدیک به همان حدیث که فضیل دربارۀ آن از امام پرسیده بود، دیده می­شود. برای نمونه بنگرید: تفسیر الثعلبی، ج 2، ص257؛ التمهید ابن عبدالبر، ج 8، ص 282؛ تفسیر البغوی، ج 1، ص 69.

[24]. المیزان، ج 3، ص 74.

[25] . همان.

[26]. تفسیر قمی، ج 1، ص 28؛ بهاء در لغت به حسن و نیکویی، سناء به رفعت و بلند مرتبگی معنا شده است. بنگرید: لسان العرب، ج 14، ص 99و403. برای منابع دیگر این روایت بنگرید: المحاسن، ج 1، ص 238؛ الکافی، ج 1، ص 114؛ معانی الأخبار، ص3.

[27]. معانی الأخبار، صص 28ـ 22.

[28]. همان، ص 23ـ22.

[29]. همان، صص 45ـ43.

[30]. همان، ص46، و نیز نک ص 47.

[31]. برای نمونه: شرح اصول الکافی ملا صالح مازندرانی، ج 4، پاورقی ص3 از علامه شعرانی؛ مرآة العقول، ج 2، ص 37؛ الحاشیة علی أصول الکافی رفیع الدین نائینی، صص386ـ 385؛ تفسیر القرآن الکریم، سید مصطفی خمینی، ج 1، ص 165 به بعد.

[32]. فقه پژوهی قرآنی، ص480 و483.

[33]. سوره مائده، آیه 38: و مرد و زن دزد را به [سزاى‏] آنچه كرده‏اند، دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببُريد...

[34]. سوره مریم، آیه 64: و [ما فرشتگان‏] جز به فرمان پروردگارت نازل نمى‏شويم. آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما و آنچه ميان اين دو است، [همه‏] به او اختصاص دارد، و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.

[35]. فقه پژوهی قرآنی، ص 481 با اندک تلخیص.

[36]. سوره اسراء ،آیه 83 و84: و چون به انسان نعمت ارزانى داريم، روى مى‏گرداند و پهلو تهى مى‏كند، و چون آسيبى به وى رسد نوميد مى‏گردد. بگو: «هر كس بر حسب ساختار [روانى و بدنى‏] خود عمل مى‏كند، و پروردگار شما به هر كه راه‏ يافته­‏تر باشد داناتر است.»

[37]. فقه پژوهی قرآنی، ص 483. ایشان دو دلیل دیگر را نیز در اینجا مطرح کرده­اند برای اثبات اینکه هر فراز تقطیع شدۀ قرآنی می­تواند معنای تامّ و مستقلی داشته باشد: نخست مناسبت با قواعد لفظی و انطباق با شیوۀ عقلا در استناد به کلام؛ دیگر: سنت فقها در استناد به این نوع از فرازها و مسلم انگاشتن این نوع استدلال. برای آگاهی بیشتر از تفصیل این دلایل و نیز همچنین پاسخ به اشکالات و موانع احتمالی در راه وجود معنای مستقل برای فرازهای تقطیع شده بنگرید: همان، ص473 ـ 508.

[38]. برای رعایت اختصار تنها به یادکرد برخی نشانی­های این مطلب بسنده می­کنیم: المیزان، ج 2، ص 64 ، دربارۀ فقرۀ ﴿وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ﴾ (سوره بقره، آیه 195) که آن را در بر دارندۀ نهی از هر نوع افراط و تفریطی می­دانند که از بین رفتن مسلمین را یا آنچه سبب قوت و حیات آنان است در پی دارد، نیز: همان مجلد ص 401 دربارۀ فقرۀ ﴿وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ﴾؛ مرحوم مغنیه در تفسیر الکاشف، ج 1، ص209؛ تفسیر نوین، ص175. در میان مفسران اهل تسنن بنگرید: محمد عزّة دروزة در التفسیر الحدیث، ج 1، ص528: بهره­گیری از آیۀ ﴿وَ ما خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‏﴾: و [سوگند به‏] آنكه نر و ماده را آفريد (سوره لیل، آیه 3) برای تکلیف مساوی زن و مرد در همۀ ابعاد دینی و دنیوی؛ ج 4، ص250: استفاده از آیۀ ← 14و 15سوره لقمان برای کشف محدودۀ فرمان­برداری از کسانی که اطاعتشان لازم است، ج 9، ص 291. 

[39]. در یک نمونۀ کهن دیگر (متوفی 319 ق. یا پیش از آن)، نویسنده­ای زیدی با استفاده از فقره­ای از آیه در مطلبی غیر مرتبط با سیاق نتیجه­ای گرفته، که تلویحاً با موافقت ابن قبه متکلم برجستۀ شیعی روبرو شده است. بنگرید: کمال الدین ص 111 دربارۀ فقرۀ ﴿اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً﴾ سورۀ یس، آیۀ 21.

[40] . توجّه شود که مدعای ما در اینجا این نیست که همۀ آیات قطعاً چنین ویژگی­ای دارند، زیرا چنین ادعایی تنها در محدودۀ دانش معصوم7 است. از این رو این سخن را با قید امکان مطرح می­کنیم، بدین معنا که این ویژگی دست کم در محدودۀ برخی آیات که در روایات به باطن آن اشاره شده است، دیده می­شود.

[41]. سوره لقمان، آیات 14و 15: و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش كرديم مادرش به او باردار شد، سستى بر روى سستى. و از شير بازگرفتنش در دو سال است. [آرى، به او سفارش كرديم‏] كه شكرگزارِ من و پدر و مادرت باش كه بازگشت [همه‏] به سوى من است.

← و اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و [لى‏] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن، و راه كسى را پيروى كن كه توبه‏كنان به سوى من بازمى‏گردد و [سرانجام‏] بازگشت شما به سوى من است، و از [حقيقت‏] آنچه انجام مى‏داديد شما را با خبر خواهم كرد.

[42]. الکافی، ج 1، ص 428؛ تفسیر قمی، ج 2، صص 149ـ 148.

[43]. در این باره بنگرید: شرح ملاصالح مازندرانی، ج 7، ص 101 و ج 9، ص 23.

[44]. بنگرید: بحار الأنوار، ج 23، ص 271؛ ج 30، صص 152ـ151؛ مرآة العقول، ج 5، صص100ـ 99.

[45]. سوره شعراء ، آیات 227ـ224: «و شاعران را گمراهان پيروى مى‏كنند. آيا نديده‏اى كه آنان در هر واديى سرگردانند؟ و آنان­اند كه چيزهايى مى‏گويند كه انجام نمى‏دهند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده و خدا را بسيار به ياد آورده و پس از آنكه مورد ستم قرار گرفته‏اند يارى خواسته‏اند. و كسانى كه ستم كرده‏اند به زودى خواهند دانست به كدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»

[46]. تفسیر القمی ج 2 ص 125؛ مضمون برخی از فقره­های روایت را شیخ صدوق و صاحب تأویل الآیات نیز گزارش کرده­اند. بنگرید: البرهان، ج 4، ص 194.

2. المیزان ج 15 ص 331.

[48]. الاعتقادات، شیخ صدوق، صص110ـ 109.

[49]. المیزان، ج 15، ص 337.

[50]. به عبارت دیگر، بر اساس تفسیر آقای طباطبایی استثناء یاد شده متّصل است و شاعران مؤمن را خارج می­نماید، همچنان که خود ایشان به این نکته تصریح نموده­اند. (المیزان ج 15 ص 331) ولی بر اساس تفسیر روایت، استثناء منقطع است که اهل بیت: و شیعیان ایشان را در بر می­گیرد، و تنها مخصوص شاعران مؤمن نیست.

[51]. برای نمونه­هایی دیگر نزدیک به آنچه آمد، بنگرید: البرهان، ج 5، ص693، حدیث 4، و ص752، حدیث 1. نیز بنگرید: تأویل شب در آیۀ ﴿وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها﴾ (الشمس آیۀ 4) به برخی دشمنان اهل بیت و حکومت وی، در حالی که آیات پیش از آن به رسول اکرم یا امام علی یا امامان معصوم صلوات الله علیهم تأویل شده است: الکافی ج 8 ص50؛ البرهان ج 5 ص 670 ـ 671. گفتنی است برخی از مفسران معاصر نیز اذعان کرده­اند که هماهنگی معنای باطنی با ظاهر آیه ضرورت ندارد. بنگرید: کیهان اندیشه، ش 39، ص 19. مصاحبه با آیت الله جوادی آملی. از ظاهر برخی سخنان ملا صدرا نیز این نکته استنباط می­شود که شرط پذیرش معنای باطنی، موافقت آن با ظاهر آیه نیست، بلکه هماهنگی با کتاب و سنت بسنده خواهد بود: تفسیر القرآن الکریم (ملا صدرا) ج 2 ص 157.

[52]. سوره هود، آیه 86: اگر مؤمن باشيد، باقيمانده [حلال‏] خدا براى شما بهتر است، و من بر شما نگاهبان نيستم.

[53]. تفسیر نمونه، ج 9، ص203.

[54]. برای نمونه بنگرید: الکافی، ج 1، ص472، دربارۀ امام باقر7؛ کمال الدین، ص 331 و الکافی، ج 1، ص412، دربارۀ امام زمان7؛ بحار الأنوار، ج 24، صص212ـ211، دربارۀ چند تن از ائمه: از جمله امام رضا7.

[55]. تفسیر نمونه، ج 9، صص 205ـ 204.

[56]. سوره هود، آیه 85: «و اى قوم من، پيمانه و ترازو را به داد، تمام دهيد، و حقوق مردم را كم مدهيد، و در زمين به فساد سر برمداريد.»

 

[57]. سوره ملک، آیه 27: «و آن گاه كه آن [لحظه موعود] را نزديك ببينند، چهره‏هاى كسانى كه كافر شده‏اند در هم رود، و گفته ← شود: «اين است همان چيزى كه آن را فرا مى‏خوانديد!»

[58]. مجمع البیان، ج 10، ص 494؛ المیزان، ج 19، ص 365؛ تفسیر نمونه، ج 24، ص 353.

[59]. الکافی، ج 1، ص 425، حدیث 68.

3. سوره ذاریات، آیات 9ـ7: «سوگند به آسمان مشبّك، كه شما [درباره قرآن‏] در سخنى گوناگون­ايد. [بگوى‏] تا هر كه از آن برگشته، برگشته باشد.»

[61]. المیزان، ج 18، ص 366.

[62]. مجمع البیان، ج 9، ص 231.

[63]. جامع البیان، ج 26، ص 118؛ مجمع البیان، ج 9، ص 231؛ الکشاف، ج 4، ص 396.

[64]. الکافی، ج 1، ص 422، حدیث 48.

[65]. آنچه آمد، تنها بخشی از نمونه­های قاعدۀ یاد شده در بند «ب» است. بسیاری از روایت­ها را که در کتاب کافی، کتاب الحجة، باب «فیه نُکَت ونتف من التنزیل فی الولایة» آمده، می­توان بر پایۀ همین قاعده تحلیل کرد و پذیرفت. تنها برای نمونه، نشانی برخی از این روایت­ها یاد می­کنیم: الکافی، ج 1، ص413، ح 5؛ ص 414، ح 9؛ ص 417، ح 25و 28؛ ص 418، ح 31؛ ص 419، ح 37؛ ص 423، ح 58؛ ص 425، ح 67؛ ص430، ح 88؛ ص 431، ح 89؛ در همۀ این موارد، تأویل­های بیان شده که همگی در ارتباط با اهل بیت: است، با ظاهر سیاق آیات، یا هیچ گونه هماهنگی ندارد یا تناسب آن اندک است.

[66]. سوره هود، آیه 86.

[67]. سوره الشمس، آیه 1: سوگند به خورشيد و تابندگى‏اش.

[68]. تأویل الآیات، ص 777.

[69]. سوره طه، آیه 59: [موسى‏] گفت: «موعد شما روز جشن باشد كه مردم پيش از ظهر گرد مى‏آيند.»

[70]. چه این ویژگی را در زمان ظهور به رجعت تفسیر کنیم یا به برخاستن همۀ بشریت از خواب گرانِ ستم و بیداد و غفلت؛ برای موضوع سخن ما تفاوتی ندارد.

[71]. سوره الشمس، آیه 11: [قوم‏] ثمود به سبب طغيان خود به تكذيب پرداختند.

[72]. سوره فصلت، آیه 17: و امّا ثموديان، پس آنان را راهبرى كرديم، و [لى‏] كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند، پس به [كيفر] آنچه مرتكب مى‏شدند صاعقه عذابِ خفّت‏آور، آنان را فروگرفت.

[73]. تأویل الآیات، ص 777.

[74]. سورﮤ طه آیۀ 39.

[75]. سورﮤ انعام آیۀ 95.

3. تفسیر العیاشی ج 1 ص 370.

[77]. سورﮤ الشمس آیۀ 6.

[78]. تأویل الآیات، ص 777.

[79]. سوره التوبة، آیه 33؛ سوره الفتح، آیه 28، سوره الصف، آیه 9.

[80]. تفسیر قمی، ج 2، ص 85.

[81]. کتاب العین، ج 6، ص 277 ـ 278؛ التحقیق، ج 6، ص 164.

[82]. برای نمونه­های دیگری از به کارگیری این قاعده از سوی علی بن ابراهیم بنگرید: تفسیر القمی، ج 1، ص 164ـ 163 در بارۀ آیه 13 سوره مائده؛ همان مجلد ص 231 در بارۀ آیۀ 44 سوره اعراف؛ همان مجلد ص 315 در بارۀ آیۀ 64 سوره یونس؛ همان ج 2 ص 105 در بارۀ آیه 35 سوره نور.

[83]. سوره الرحمن، آیه 6.

[84]. تفسیر قمی، ج 2، ص 343. تأویل«نجم» به رسول خدا6 در آیۀ ﴿وَ عَلاماتٍ...﴾ در روایت­های دیگری نیز دیده می­شود. بنگرید: البرهان، ج 3، صص 410ـ 408. تأویل نجم به رسول خدا6 در آیه نخست سوره نجم نیز در کلام علی بن ابراهیم فراز آمده است. بنگرید: تفسیر القمی، ج 2، ص 333.

[85]. توجه شود که امام7 برای «الشجر» تأویلی بیان نفرموده­اند، ولی این دلیلی بر عدم پذیرش تأویل واژۀ «النجم» نیست. چه بسا الشجر نیز باطنی متناسب و هم جهت با باطنِ النجم داشته باشد که امام به هر دلیل، بیان آن را لازم ندیده­اند.

[86]. سوره هود، آیه 118- 119.

[87]. سوره هود، آیه 119.

[88]. سوره اعراف، آیه 156.

[89]. الکافی، ج 1، ص 429، حدیث 83.

[90]. البته در این روایت، واژۀ «کلّ شیء» هم در آیۀ 156 سورۀ اعراف به شیعیان تأویل شده است، که چون از موضوع بحث ما بیرون است بدان نپرداختیم. برای توضیح بیشتر این تأویل بنگرید: بحار الأنوار، ج 24، صص 355ـ 354.

[91]. سوره فصلت، آیه 30: در حقيقت، كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس ايستادگى كردند...

[92]. سوره جن، آیه 16: «و اگر [مردم‏] در راه درست، پايدارى ورزند، قطعاً آب گوارايى بديشان نوشانيم.»

[93]. تأویل الآیات، ص 524.

[94]. گفتنی است تأویل استقامت در این دو آیه به استواری بر ولایت امیرالمؤمنین و دیگر معصومان: در روایات متعدد دیگر نیز آمده است. بنگرید: البرهان ج 4 صص 790 - 787؛ ج 5 ص 510 - 508.       

[95]. سوره المؤمنون، آیه 71.

[96]. سوره النساء، آیه 170.

[97]. تفسیر القمی ج 2 ص 92. تأویل آیه ﴿قد جاءکم الرسول...﴾ به ولایت امیرالمؤمنین7 در روایتهای معصومین نیز آمده است. بنگرید: الکافی ج1 ص 424؛ تفسیر العیاشی ج 1 ص 285؛ مجمع البیان ج 3 ص 221؛ برای نمونه­های دیگری از کاربرد این روش در کلام علی بن ابراهیم بنگرید: تفسیر القمی ج 1 ص 388، درباره آیه 83 سوره نحل؛ همان، ج 2 ص 198 درباره آیۀ 72 سورۀ احزاب؛ همان مجلد، ص 251 ـ250، دربارۀ آیۀ 55 سورۀ زمر؛ همان مجلد، ص 254 ـ 253، در بارۀ آیۀ 69 سورۀ زمر؛ همان مجلد ص 279 در بارۀ آیۀ 52 سورۀ شوری؛ همان مجلد، ص 289 در بارۀ آیۀ 78 سورۀ زخرف.

[98]. سورۀ لقمان آیۀ 27: و اگر آن چه درخت در زمين است، قلم باشد و دريا را هفت درياى ديگر به يارى آيد، سخنان خدا پايان ← نپذيرد. قطعاً خداست كه شكست‏ناپذير حكيم است.

[99]. سورۀ بقره آیۀ 37.

[100]. سورۀ بقره آیۀ 124.

[101]. تأویل الآیات، ص433.

[102]. تأویل الآیات، ص 50 و 82.

[103]. الخصال ص 305؛ البرهان ج 1 ص 192ـ194.

[104]. برای نمونه­هایی دیگر از این رویکرد، بنگرید: البرهان ج 2، ص 536، 801،853.

[105]. مرآة الأنوار ص200: ذیل واژۀ «الشمس»؛ ص 255، ذیل واژۀ «الفؤاد»؛ ص 266، ذیل واژۀ «القلب»؛ ص 270، ذیل واژۀ «القمر».

[106]. ﴿الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُبِحُسْبانٍ‏﴾؛ «خورشيد و ماه بر حسابى [روان‏] اند».

[107]. تفسیر القمی ج 2 ص 343؛ تأویل الآیات، ص613. البته این تأویل مبتنی بر این پیش فرض است که واژۀ حُسبان در این آیه به «عذاب» معنا شود. گفتنی است کاربرد حُسبان به این معنا در آیۀ 40 سورۀ کهف نیز دیده می­شود: «... و يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ...»: «و مجازات حساب شده‏اى از آسمان بر باغ تو فرو فرستد...». (ترجمۀ آیت الله مکارم شیرازی)

[108]. سورۀ الشمس آیات 1و 2: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها».  

[109]. الکافی ج 8 ص50؛ البرهان ج 5 ص 671 ـ670. برای نمونه­ای دیگر بنگرید: تأویل واژۀ «الإنسان» در آیۀ چهارم سورۀ التین؛ آیۀ ششم سورۀ العادیات و آیۀ دوم سورۀ العصر به برخی دشمنان اهل بیت: در تفسیر البرهان ج 5 ص 693، 737 و 752؛ تأویل همین واژه در آیۀ 15 سورۀ احقاف به امام حسین7: البرهان ج 5 ص 39؛ نیز تأویل این کلمه در آیۀ 3 سورۀ الرحمن به امیرالمؤمنین7: البرهان ج 5 ص 229 ـ230.

[110]. در همۀ آیات ترجمه شده از ترجمۀ استاد فولادوند بهره گرفته­ایم، جز در یک مورد که از ترجمۀ آیت الله مکارم استفاده نموده­ایم و به آن تصریح کرده­ایم.

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: