اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
چهرة جناب ابوطالب در ادبیات فارسی ـ امیرحسین رضایی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 47
دوشنبه ، 30 شهریور 1394 ، 20:51

چهرة جناب ابوطالب در ادبیات فارسی ـ امیرحسین رضایی

      فصلنامه تخصّصی مطالعات قرآن و حديث سفينه

سال دوازدهم، شماره 47 «ويژه حضرت ابوطالب7»، تابستان 1394، ص 120ـ 149

 

چهرۀ جناب ابوطالب در ادبیات فارسی

امیرحسین رضایی[1]*

چکیده: جناب ابوطالب با توجّه به جایگاه ویژة خود در صدر اسلام، مورد توجّه تاریخ‌ نگاران قرار گرفته است. از طرفی عمو، کفیل و پدر خواندۀ پیامبر است و از طرف دیگر، پدر امیرالمؤمنین7 و از سوی دیگر، بزرگ قریش و مکّه. حضور در این تقاطع خاص تاریخی سبب شده تا اقدامات و موضع‌گیری‌های جناب ابوطالب در تاریخ مهم و اثرگذار باشد. ادبا هم به تبعیّت از تاریخ، در متون نظم و نثر خود، توجّه خاصّی به این شخصیّت مهم دارند. در مقالۀ حاضر، به نقاط برجسته و اثرگذار زندگی ایشان و بازتاب آن در ادبیّات فارسی پرداخته شده است.

کلیدواژه‌ها: تاریخ صدر اسلام؛ ابوطالب؛ شعر شیعی.

 

مقدّمه

   در تاریخ نانوشتۀ بشر، افراد بی‌شماری بودند که هرگز نامی‌ از آنها در هیچ جا ثبت نشده و یا خیلی زود از بین رفته است و از سوی دیگر، نامهایی وجود دارد که برای همیشه جاودان شده­اند. این شدّت و ضعف ماندگاری در تاریخ به عوامل مختلفی بستگی دارد. تاریخ ادبیّات هم به عنوان شاخه‌ای از تاریخ، از همین قواعد تبعیّت می‌کند و تقریباً می­توان گفت که عوامل اثرگذاری و ماندگاری افراد در تاریخ و ادبیّات، یکسان است. یکی از این عوامل، اهمیّت نقش تاریخی- اجتماعی افراد و حضورشان در موقعیّت­های مختلف است. هرچه این نقش پررنگتر باشد، بازیگر آن نقش، بیشتر به چشم می­آید و اشعار بیشتری در مورد او سروده می­شود که، بیشتر خوانده می­شود و بیشتر به حافظه سپرده می­شود و در نتیجه ماندگارتر می­گردد.

    نکتۀ دیگر، زمان و مکان این نقش­آفرینی است. محل­های خاصّی از جغرافیا و زمان‌های خاصّی از تاریخ، اهمیّت بیشتری دارند. مردم، این زمان­ها و مکان­ها را به دلایل مختلف برمی‌گزینند، در مورد آنها بحث و گفتگو می­کنند و به سایر مقاطع تاریخ بی­توجّه یا کم توجّه‌اند. در تاریخ تشیّع، سال 61 هجری که حماسۀ عاشورا را در خود جای داده است با دقّت بیشتری کاوش شده است، تا مثلاً سال 50 هجری که در آن امام مجتبی7 به شهادت می‌رسند.

   این نگرش، ممکن است به دلیل وجود یک واقعۀ مهم یا حضور یک پادشاه یا رهبر اثرگذار یا هر اتّفاق دیگری باشد. مثلاً در مورد شخصیّت مهمی‌ مثل پدر رسول الله انتظار می­رود در تاریخ و ادبیّات، توجّه خاصّی به او بشود، چرا که هم پدر خاتم الانبیا است، هم از بزرگان مکّه و هم از موحّدان و مؤمنان زمان خود[2]، در مقام عمل تنها به عنوان پدر پیامبر6 از او یاد شده و صفحات دیگر زندگی­اش از یادها رفته، چون او پیش از تولّد پیامبر6 بدرود حیات گفته است و برای مردم، دوران زندگی محمّد بن عبدالله6 مهم‌تر است، تا عبدالله بن عبد المطّلب. پس علاوه بر اهمّیّت نقش شخصی فرد و اثرگذاری­اش بر وقایع، باید در زمان و مکان خاصّی هم حضور داشته باشد تا در ادبیّات مورد توجّه قرار بگیرد. در مقابل، ماه، که به اعجاز پیامبر6 دو نیم شد، یا آهویی که به امام رضا7 پناه آورد، موجودات ماندگاری در ادبیّات و تاریخ شدند؛ چرا که در متن زندگانی معصومین: قرار گرفتند.

   برای ماندگاری یک شخصیّت، هم باید آن فرد، کار قابل ذکر و مهمی‌ انجام داده باشد و هم در مکان و زمان مناسبی قرار گرفته باشد تا ماندگار شود. ببینید که از میان تمام راهبان مسیحی، این بحیراست که نشانه­های رسالت را در پیامبر6 که آن روز، کودکی بیش نبوده، تشخیص می­دهد و در یادها می­ماند یا در میان تمام پهلوانان و بزرگان عرب که به دست امیرالمؤمنین7 به خاک ذلّت افتاده‌اند، عمرو بن عبدود است که در تاریخ می‌ماند و نمونه‌های بی‌شماری که همه به خاطر می­آوریم. در دایرۀ اشعار آیینی هم همین مراتب رصد می­شود. شاعران، برای هر کدام از اهل بیت که در جریان زندگی خود بیشتر به او متوسّل می‌شوند، بیشتر می­سرایند. به همین سبب، اشعار سروده شده فارسی در مدح و رثای امام رضا7 خیلی زیاد است، چرا که ایرانیان از قدیم­الایّام نسبت به حضرت ثامن­الحجج7 ارادت خاصی داشته‌اند. در این میان، امامزادگان و اصحاب خاصی چون حضرت عبّاس7 و یا حر، از جایگاه بالاتری- از نظر توجّه شاعران- نسبت یه سایر امام زادگان و اصحاب برخوردارند، چرا که در ماجرای کربلا حاضرند و هر سال، حدّ اقل ده شبانه­روز، حماسۀ کربلا برای مردم بازگو می­شود. بنابراین، ماندگاری و تأثیر یک شخصیّت، تابعی از دو عامل است: اوّل، اهمیّت شخصی؛ دوم، حضور در یک زمان و مکانی خاص که دارای اهمیّت تاریخی است.

   با توجّه به تمام این مسائل، شخصیّتی مانند جناب ابوطالب را باید در لابه‌لای تاریخ زندگی پیامبر و امیرالمؤمنین بجوییم، چون در این دو بخش از تاریخ است که هم این بزرگوار در آن حاضر است و هم نقش­های مهمی ‌را ایفا می­کند. شعرا هم برای سروده‌های خود به تاریخ رجوع می­کنند و این تاریخ است که تا حدودی اشعار را هدایت می­کند. بنابراین در اینجا سعی شده تا اشعار مربوط به جناب ابوطالب را بر بستر تاریخ تقسیم کنیم.

   جناب ابوطالب، ابتدا کفالت پیامبر6 را پذیرفته و سالها او را از مقابل دیدگان خود دور نکرده است. بعد از آن، در ماجرای ازدواج پیامبر6 با خدیجه و خواستگاری او از پدرش خویلد، بسیار مؤثّر بوده. پس از بعثت رسول الله6 هم، نقش کلیدی در محافظت و حمایت از پیامبر6 ایفا کرده و همواره سپر بلای او در مقابل مشرکان کینه­توز بوده. البته هر کسی نمی­توانسته تا در مقابل قریش و مکّیان از پیامبر دفاع کند، و ابوطالب به دلیل اعتبار و احترام زیادی که به عنوان بزرگ مکّه برای مکّیان داشته، از این کار برآمده است. پس از تمام این ماجراها، نقش ابوطالب در سه سال محاصرۀ اقتصادی مسلمین و وقایع شعب ابی‌طالب هم انکار نشدنی است. تا اینکه در آخرین روزهای محاصره، پس از سالها رنج و مجاهدت، جان خود را در راه پاسداری از پیامبر و اسلام، فدا می­کند. ارزش مجاهدات او وقتی بیشتر معلوم می­شود که در تاریخ می‌بینیم نخستین اهانت‌ها و حمله‌ها و سوءقصدها به جان پیامبر، درست پس از وفات ابوطالب آغاز می­شود[3].

   جناب ابوطالب علاوه بر حضورش به عنوان عمو و پدرخوانده و کفیل و حامی ‌پیامبر، صاحب منصب مهم دیگری  هم هست. با جستجویی در اشعار فارسی، خواهیم دید که نام جناب ابوطالب، بیش از هر جای دیگری، به عنوان پدر امیرالمؤمنین7 به شکل «علی ابن ابی‌طالب» آمده است. بی‌شک اهمیّت وجود جناب ابوطالب به عنوان پدر امیرالمؤمنین7 کمتر از کفالت رسول الله نیست. جناب ابوطالب را در ماجراهای مختلفی مثل ماجرای مثرم (مشرم)، مائدۀ آسمانی و دیگر وقایع منتج به ولادت امیرالمؤمنین7، شکافته شدن کعبه و میلاد حضرت تا نام‌گذاری او و معجزات بی‌شمار امیرالمؤمنین7 پس از ولادتشان، می­بینیم.

   در این مقاله سعی شده تا گزارشی از مواضع حضور جناب ابوطالب در ادبیّات و تأثیرات او در شعر فارسی ارائه شود. شیوۀ کار به این شکل بوده که ابتدا به شکل استقرایی، اشعار مربوط به جناب ابوطالب بر اساس کلیدواژه­های «ابوطالب»، «بوطالب» و «عمران»[4]، جمع‌آوری شد. و این مجموعه به اشعاری در مورد وقایع مهمی ‌که حضور و تأثیر جناب ابوطالب در آنها محرز است، افزوده شده است. در مورد سیر مطلب سعی شده تا نظم تاریخی حفظ شود، بدون توجّه به صحّت تاریخی وقایع، بلکه تنها به وجود نمونه در ادبیّات برای نقل اکتفا شده است. بنابراین ممکن است بعضی مطالب، از درجۀ اعتبار روایی و تاریخی ساقط باشند که ذکرشان در اینجا تنها به دلیل جایگاه ادبی آنها بوده است. این نکته بدان روی در اینجا بیان شد که ضرورت بازنگری متون ادبی، از دیدگاه محتوایی یادآوری شود.

کتاب‌های مورد استفاده

   سه نوع کتاب برای استخراج مثال­های این مجموعه بررسی شده­اند:

   یکی کتب تاریخی منظومی‌که در بازۀ زمانی قرن پنج تا دوازده یعنی اوّلین سالهایی که ما سند منظوم در آنها داریم تا عصر صفوی و دورۀ اوج تاریخ سرایی شیعی، سروده شده‌اند؛ مانند: علی نامه در قرن 5، همایون نامۀ قرن 7،  بخش سعادتنامۀ دیوان نظام استرآبادی در قرن 9، کتیب معجزات قرن10، دلیل الجنان قرن 12 و ...

   پس از آن، کتب تاریخ منثوری که دارای قدمت و اهمیّت تاریخی هستند؛ مثل: زین الاخبار در قرن 5، مجلس در قصّۀ رسول - به نثر- از مؤلّفی ناشناخته در قرن 6 هم به عنوان متون تاریخی که بار ادبی هم دارند.

   سوم: دواوین و منظومه‌های منقبتی­ای که هر کدام برای خود دارای اهمیّت ویژه­ای هستند.

   تاریخ‌های منظوم: این نوع کتب را شعرا بیشتر با هدف جلب مخاطب عام و بی­سواد قدیم یا حفظ اثر از نابودی به کمک حافظۀ جمعی مردم می‌سرودند. نکتۀ قابل توجّه در این آثار که جزو ویژگی­های ماهوی آنها هم محسوب می‌شود، عدم خلّاقیّت و استفاده نکردن از صنایع ادبی است. ضمناً تحریفات تاریخی از جنس حذف و اضافه و اغراق و ... در آنها بسیار پیدا می‌شود. با تمام این مسائل، تاریخ‌های منظوم، از نظر تاریخی و ادبی اهمیّت بسیاری دارند. در تاریخ شیعی نیز تعداد زیادی از این چنین کتبی تحریر شده که اکنون در دسترس ما قرار دارند. با توجّه به اینکه جناب ابوطالب از شخصیّت‌های تاریخی محسوب می‌شود، طبیعی است که در تاریخ‌های منظوم از او یاد شده باشد. به همین سبب، برای انتخاب ابیات این مقاله، این طیف از کتب در اولویّت بررسی قرار گرفت.

   قدیمی‌ترین تاریخ منظومی‌ که بررسی شد، علی نامه از شاعری ناشناس متخلّص به ربیع است که تاریخ سرایش آن به سال 482 بر می‌گردد. علی نامه در دو دفتر به ذکر دلاوری‌های امیرالمؤمنین7 در دو جنگ جمل و صفّین پرداخته است.

   دیگر تاریخ منظومی‌ که مورد بررسی قرار گرفت، نیمۀ نخست همایون نامۀ حکیم زجّاجی در قرن هفتم است. این کتاب که در بحر متقارب و به تقلید از شاهنامه سروده شده، تاریخ را از میلاد پیامبر6 تا رحلت ایشان روایت می­کند.

   در دیوان نظام استرآبادی (سده نهم) هم بخشی به نام آثار المظفّر یا سعادتنامه وجود دارد که تاریخ دوران حیات پیامبر6 و غزوات ایشان را در 12000 بیت به نظم درآورده است.

   کتیب معجزات را حیرتی در سده دهم در فضائل و مناقب معصومین: سروده است. این کتاب تماماً ذکر معجزات معصومین: با نگاهی تاریخی است.

   «دلیل الجنان و رکن الایمان فی وقایع الجمل و الصّفین و النهروان» از عبّاس ناسخ ترک، کتابی است که تاریخ دوران حکومت امیرالمؤمنین7 و جنگ‌های آن حضرت را به نظم کشیده است. این کتاب در عصر صفوی، توانسته است تا بسیاری از نقاط تاریک تاریخ تشیّع را به نظم بکشد.

   تاریخ‌های منثور نیز که بخش اعظم تواریخ مکتوب را به خود اختصاص داده‌اند، از نظر درجۀ اعتبار ادبی، دست کمی ‌از متون منظوم ندارند. البته به دلیل اینکه تاریخ‌ نگاری به عنوان ابزاری استراتژیک در دست حکومت‌ها به حساب می­آمده و حکومت‌های مقتدر ایرانی پیش از صفویّه غالباً سنّی مذهب بودند، تاریخ تشیّع در آن ادوار مهجور واقع شده. در مورد جناب ابوطالب، به دلیل اینکه یکی از شخصیّت‌های مرتبط با پیامبر است، در تاریخ‌های سنّی مذهب هم می‌توان ردّی از او را یافت. زین الاخبار و مجلس در قصّۀ رسول، دو نمونه از این کتابها هستند که از جناب ابوطالب یاد کرده‌اند.

   پس از این گروه، دواوین و منظومه‌های غیر تاریخی مورد بررسی قرار گرفته و ابیات پراکنده‌ای که در مورد جناب ابوطالب سروده شده بود، از این متون مانند: دیوان نظام استرآبادی، دیوان الهامی‌ کرمانشاهی، دیوان اشعار ملک الشّعرای بهار، دیوان سلیمی ‌تونی، دیوان کمال غیاث شیرازی، کلیّات دیوان فدایی، مثنوی معنوی، کلیّات نظامی‌ گنجوی و ... استخراج شده است.

در اینجا سعی شده تا به ترتیب تاریخ، حضور جناب ابوطالب در وقایع، دسته‌بندی شود:

بزرگ قریش

   امیرالمؤمنین7 بارها در تاریخ به نسب خود اشاره می­کند، ولی این بار این رجز با مفاخره به جایگاه اجتماعی پدر بزرگوارشان جناب ابوطالب است که شکل می­گیرد، انگار حتّی نام ابوطالب هم چنان هیبتی دارد که لرزه بر ‌اندام دشمن می­اندازد.

       منم ابن عمران که هستش لقب      ابوطالب و زین و فخر عرب (علی نامه456)

   شاهد دیگر این است که پس از جناب ابوطالب، حتّی دیگر برادران او، جناب حمزه و عبّاس هم نمی­توانند جایگاه او را در قریش به دست آورند و نوعی تقسیم قوا اتّفاق می­افتد.

          پس از وی سرافراز عبّاس بود        سپهر هنر اکرم الناس بود

          چو بوطالب او را تهوّر نبود            ورا آن شکوه و تصوّر نبود (همایون نامه151)

حکیم زجاجی، ابوطالب را در هنگام قبول کفالت رسول الله چنین توصیف می­کند:

        به مکّه درون مهتر و میر بود          پر از دانش و رای و تدبیر بود (همایون نامه46)

   و حامی ‌پیامبر در اینجا کسی معرّفی می­شود که از بیم او، مکّیان حتّی فکر آزار پیامبر را به سر راه نمی­دهند و رسول الله6 به پشت گرمی ‌او است که از آفات مصون بود.

          ز بیم ابوطالب دیو بند        کس او را نیارست کردن گزند (همایون نامه131)

   در ماجرای شقّ­القمر که کفّار به ستوه آمده و بیم ناک از جایگاه لرزان خود، در کعبه گرد هم می­آیند، شکوه و گلایۀ خود از پیامبر جدید را با بزرگ خود در میان می­گذارند و از ابوطالب به عنوان بزرگ خود چاره می­جویند. در اینجا هم تسلّط ابوطالب بر مکّیان را به خوبی می­توان دید:

       به هم در شده همچو گرگ و گراز      ابوطالب آمد بدانجا فراز

       رئیس و سرافراز آن قوم بود             به رفعت گذشته ز چرخ کبود

       بگفتند با او بزرگان همه                  که تو سرشبانی و ما چون رمه

(همایون نامه131)

   در ادامۀ همین ماجرا، وقتی جوّ مجلس رو به خصومت می‌رود، به ابوطالب چنین می‌گویند:

     به بوطالب از کینه کردند روی  بگفتند کای سرور نامجوی (همایون نامه135)

   امّا درست پس از رحلت ابوطالب است که مکّیان در تعرّض به ساحت مقدّس پیامبر6، دلیر می­شوند و به خود اجازۀ اهانت می­دهند:

   چو بوطالبِ میر بربست رخت               بر آن مؤمن چند شد کار سخت (همایون نامه151)

در بیت زیر هم به سیادت و شرافت ابوطالب در مکّه اشاره شده است.

   شریف مکّه زین گفتار شد شاد   به بوطالب زبان آنگاه بگشاد (نظام استرآبادی717)

رابط بین کفّار و پیامبر

   یکی از نکات بسیار جالب تاریخ صدر اسلام، پرهیز جدّی کفّار از پیامبر6 است. گویی از مواجهه با پیامبر خوف دارند و می­کوشند تا حدّ امکان، با واسطه، سخن خود را به گوش پیامبر برسانند. این واسطه تراشی‌ها، از طرفی ترس و ذلّت کفّار را بیشتر به رخ می­کشد و از سوی دیگر، شخصیّت پیامبر6 را برای آنها غیرقابل پیش­بینی و مرموز نگه می­دارد. البته پیامبر6 بنا بر وظیفۀ هدایتی عامی ‌که بر دوش دارد، خود را از آنها کنار نمی‌کشد، بلکه خود کفّار هستند که خود را از وجود نورانی پیامبر6 مخفی نگاه می‌دارند. در این گیر و دار، بهترین و پرکارترین واسط، جناب ابوطالب است که از سویی بزرگ قریش و مکّه است و از سوی دیگر مورد اطمینان پیامبر6 است. بدین روی معمولاً کفّار از طریق او، خواسته‌هایشان را به گوش پیامبر6 می‌رساندند.

     بگو با این برادرزادۀ خویش     که با ما رسم انصاف آورد پیش (نظام استرآبادی796)

   و پیامبر6 پاسخ کفّار را از طریق عموی خود جناب ابوطالب به آنها اعلام می‌کند.   گاهی هم از او درخواست میانجی­گری و وساطت برای حلّ مسائل و فروکش کردن آتش خشم و کینۀ دشمنان مکّی‌اش را دارد.

    زبان بگشاد ابوطالب که ای عم   به ریش اقربا فرمای مرهم (نظام استرآبادی797)

  این نقش واسط میان پیامبر و کفّار، را همه پذیرفته‌اند و تمام گزارش‌هایی در مورد مسائل جاری که باید به گوش پیامبر6 برسد، از همین طریق مطرح می‌شود.

      به بوطالب یکی آمد خبر داد   که نخل بغضشان زین سان ثمر داد (نظام استرآبادی798)

   ابوطالب حتّی در آخرین روزهای حیات بابرکت و احتمالاً ضعف و بیماریِ منجر به رحلتش، همچنان پیک میان پیامبر6 و کفّار بود. شاید در آخرین مأموریّت خود، در یکی از مشهورترین معجزات پیامبر6 حاضر بوده و خبرِ از بین رفتن معاهدۀ کفّار مبنی بر محاصرۀ همه جانبۀ مسلمین را به آنها می­دهد و مسبّب خاتمۀ حصر مؤمنین در شعب ابی‌طالب می­شود. نظام استرآبادی در ابیات زیر، به این واقعه اشاره دارد.

    ابوطالب چو آمد نزد کفّار      چنین نقدینه داد از دُرج گفتار

    برِ من آورید آن عهد نامه       که بر سر می‌نهیدش چون عمامه (نظام استرآبادی793)

   یکی از بهترین نمونه‌های این مقام وساطت را در همایون نامه می‌توانیم دید. پیشتر ذکر شد، که پس از ماجرای شقّ القمر، آشوبی در میان کفّار به وجود می‌آید، و در پی آن، جلسه‌ای برای سامان دادن به اوضاع برگزار می‌شود. در این جلسه که ابوطالب به عنوان بزرگ شهر در آن حاضر است، به موضوع تبلیغ اسلام پرداخته می‌شود و گفتگوهایی شکل می‌گیرد که حکیم زجاجی با ظرافت بدانها پرداخته است. این بخش که به دلیل طولانی بودن از آوردنش صرف نظر شده، دارای 248 بیت است و با این ابیات پایان می‌پذیرد:

    ابوطالب آن قوم را خوار کرد     نکوهش به بوجهل بسیار کرد

    وزآنجا پراکنده گشتند باز         یکی پر ز سوز و یکی جفت ساز (همایون نامه 140)

حمایت و پشتیبانی همه جانبه از پیامبر6

   اندکی پیش از میلاد پیامبر6، پدر بزرگوارشان جناب عبدالله، در سفری تجاری و دور از خانه وفات یافت و سرپرستی نوزاد گرامی را به جای پدر، پدر بزرگ به عهده گرفت. در این دوران، علاوه بر جناب عبدالمطّلب، ابوطالب، هم در محافظت از برادر زاده‌اش همّت داشت.

چون پیش عبدالمطّلب آمد، سلام گفت و در پیش جدّش در بساط نشست. ساعتی گذشت، بوجهل آمد و او را بدید. بانگی بر او زد. رسول از بانگ او بگریست. عمّار بن حارث و ابوطالب مراعاتش کردند... (مجلس در قصه رسول 24)

 ولی پیامبر6 در هشت سالگی پدربزرگش را هم از دست داد تا پس از عبدالمطّلب، سرپرستی این کودک هشت ساله به عمویش ابوطالب محوّل شود. ابوطالب از این پس در مراقبت از برادرزاده، کمال دقّت را به کار بست.

    بپرورد او را به صد گونه ناز      ز هر چیز می‌داشتش بی‌نیاز (همایون نامه46)

   این احساس مسئولیّت و حمایت بی‌دریغ نه تنها با رشد پیامبر6 کم نشد، بلکه با بعثت پیامبر6، بر آن افزوده شد. حمایت‌های ابوطالب در ده سال نخست بعثت، بارها جان پیامبر6 را از گزند کفّار حفظ کرد و نفوذ او در مکّیان به خصوص قریش، موانع بسیاری را از سر راه پیامبر6 برداشت. به همین دلیل در تاریخ، سخت‌ترین روزگار پیامبر6 در تبلیغ اسلام، روزگار بعد از وفات ابوطالب است.

چون بوطالب بمرد، قریش بر رسول6 دلیر شدند و بر وی استخفاف کردند... (مجلس در قصه رسول 38)

اندر این روز ابی‌طالب بن عبدالمطّلب بمرد. و چون او بمرد، کافران مکّه بر پیغمبر6 استخفاف کردند تا هجرت ببایست کرد از مکّه به مدینه. (زین الاخبار 318)

ابوجهل روزی نزدیک صفا رسول را بدید، مشتی خاک برگرفت و بر او زد، گفت: «تا کنون در حمایت ابوطالب بودی، اکنون در حمایتِ که خواهی بود؟»، گفت: «در حمایت خدای عزّوجلّ» (مجلس در قصه رسول 38)

پیامبر6 هم به همین دلیل بر حمایت ابوطالب از خود چنین تصریح می‌کند:

قریش بر من ظفر نیافتند به بدی‌ها، چندان که بوطالب زنده بود. (مجلس در قصه رسول38)

   احساس ابوطالب به پیامبر6 را اینچنین می‌توان توصیف کرد که او پیامبر6 را نه تنها به خانواده و پیران خود ترجیح می‌داد که جان او را از جان خود هم بیشتر دوست می‌داشت:

هیچ کس فرزند خود به کشتن دهد که از من امید این کار دارید. (مجلس در قصه رسول 51)

    در برخی کتب نیز که به اعتقاد اهل سنّت رفته و منکر ایمان ابوطالب لااقل در ظاهر شده‌اند، مطالب جالبی دیده می‌شود. در وقتی ابوطالب، با تمام تلاش‌هایی که پیامبر و علی صلی‌الله‌علیهماوآلهما برای مسلمان کردن او می‌کنند، اسلام را نمی‌پذیرد، برای آنکه قوّت قلب پیامبر6 از بین نرود، بلافاصله حمایت خود را از او اعلام می‌کند:

    ابوطالبش گفت کای رهنمون     نیایم من از دین جدّم برون

   ولیکن تو را یار باشم به جان     تنت را نگه دار باشم به جان (همایون نامه 119)

مؤمنان هم در مقاطعی به حمایت بی‌دریغ ابوطالب از حریم نبوّت و اسلام اعتراف می‌کنند و در مرگ او می‌نالند:     

   به ما بر، بد از مرگ بوطالب است             که دشمن ستمکاره و غالب است (همایون نامه152)

   بارها در منابع ادبی، این مضمون تکرار شده و به حمایت ابوطالب از پبامبر6 و اسلام و ترس کفّار از او و در ادامۀ این ترس، پرهیز مخالفان از هرگونه دست درازی به ساحت پیغمبر6 اشاره شده است:

   حمایت بود ابوطالب نبی را       بر او دستی نمی‌بود اجنبی را (نظام استرآبادی777)

در تصویری هنرمندانه، دقّت نظر و احتیاط ابوطالب در مراقبت از پیامبر6 به خصوص در دوران کودکی چنین جلوه کرده است:

   ابوطالب ز صرصر، شمع روشن   همیشه داشتی در زیر دامن (نظام استرآبادی787)

ابوطالب نه تنها در عمل، که به لفظ هم حمایت خود از پیامبر6 را اعلام می‌کرد تا از هر جهت قوّت قلبی برای او باشد.

        منم بار تو در کاری که خواهی       نخواهم غیر توفیق الهی...

 ابوطالب به تحریض محمّد                    ادا فرمود ابیات مجدد (نظام استرآبادی788)

شِعب ابی‌طالب

   سخت‌ترین دوران زندگی مسلمین در آغاز بعثت رسول­الله6 را باید سه سالی دانست که آنان در محاصرۀ همه جانبه از سوی کفّار قرار داشتند. این محاصره چنان سختگیرانه برقرار شده بود که اگر حمایت ابوطالب از مسلمین نبود، اسلام در خطر می­افتاد. این ابوطالب بود  که همۀ مسلمین را در منطقه­ای امن گردآورد. این منطقه که در نزدیکی مسجد الحرام و پشت مسعی (محلّ سعی صفا و مروه) واقع شده بود، به دلیل قرار گرفتن در منطقه‌ای پست، به صورت طبیعی با بلندی‌های اطرافش محافظت می‌شد و جمعیّت مسلمین را از شبیخون‌های کفّار حفاظت می‌کرد. از سوی دیگر به دلیل کوهستانی بودن منطقه، این امکان را به وجود می‌آورد که کمکهای مخفیانه‌ای از طریق تنگه‌ها و شکافهای کوه و دور از چشم کفّار به مسلمین برسد.

به شِعب خویش با الطاف سرمد    در آورد اقربا را با محمّد (نظام استرآبادی790)

در تاریخ آمده است که در طول این سه سال، هر شب یا خود ابوطالب یا پسرانش در دو طرف پیامبر6 می­خوابیدند تا حضرت را از گزند کفّار در امان بدارند و در بعضی موارد هم نقل شده که هر وقت پیامبر6 به خواب می­رفت، ابوطالب جای پیامبر را تغییر می­داد تا مأموران خفیه کفّار نتوانند شبانه به جان مبارکشان آسیب برسانند.

ابوطالب نبی را بهر تدبیر    مقام خواب ­شد می‌داد تغییر (نظام استرآبادی790)

وفات ابوطالب

   پیامبر6، سال دهم بعثت یعنی سه سال قبل از هجرت را «عام الحزن» نام نهاد. زیرا در این سال، پیامبر6 و اسلام، دو عمود استوار خیمۀ خود را از دست دادند. در این سال، جناب ابوطالب و خدیجۀ کبری به فاصلۀ چند روز در شعب ابی‌طالب وفات می­کنند. خبر فوت ابوطالب برای کفّار خبر خوشی بود، زیرا بعد از او می­توانستند به راه حل‌های زیادی برای سوء قصد به جان پیامبر6 فکر کنند. بدون حمایت ابوطالب، نه تنها جان پبامبر در خطر بود، بلکه اسلام هم در خطر نابودی بود.[5]

     چو بوطالبِ میر بربست رخت     بر آن مؤمنِ چند، شد کار سخت (همایون نامه151)

   در منابع ادبیات، بارها از علاقۀ پیامبر6 به عمویش ابوطالب سخن به میان آمده است. پیامبر در لحظات آخر زندگی ابوطالب کنار بستر او حاضر بوده و برای او دعای خیر می­کرده است.

    در آن ماه بوطالب نامدار                    بیفتاد بر بستر مرگبار

    رسول خدا رفت روزی برش     بپرسید از آن پس که شد غم خورش (همایون نامه150)

   امّا بی‌شک، بعد از وفات ابوطالب، هیچ کس نتوانست جای خالی او را برای پیامبر6 و حتّی برای قریش پر کند. نه خانوادۀ ابوسفیان و اطرافیانش مثل ابوجهل چنین جایگاهی داشتند و نه بنی‌هاشم. دیگر برادران ابوطالب هم هیچ کدام در صلابت و استواری به ابوطالب نمی­رسیدند. حتّی جناب حمزه هم با تمام جایگاه رفیع و دلاوری‌هایی که در راه اسلام داشت، نتوانست جانشین برادر شود و پس از ابوطالب، دیگر یک نفر به عنوان بزرگ مکّه دانسته نشد و این سمت بین چند نفر تقسیم شد.

              پس از وی سرافراز عبّاس بود      سپهر هنر اکرم النّاس بود

              چو بوطالب او را تهوّر نبود          ورا آن شکوه و تصوّر نبود (همایون نامه151)

و اگر ایمان راسخ مسلمانان نبود، با وفات ابوطالب، امیدی برای استقامت باقی نمی‌گذاشت. مسلمین خود می­دانستند که چه پشتیبانی را از دست داده‌اند، ولی تازه موقع سنجش عیار ایمان آنها و توکّلشان بر خدا بود.

   به ما بر، بد از مرگ بوطالب است   که دشمن ستمکاره و غالب است (همایون نامه152)

   شعرا علّت وفات او را نیز که به اجماع، بر اثر مرضی دشوار در سال دهم بعثت حادث شده مدّ نظر داشته‌اند.

    ز تغییر مزاج از پا در آمد         زمان صحّت ذاتش سرآمد (نظام استرآبادی 796)

  نویسندۀ زین الاخبار در ذکر وقایع روز 19 شوّال، چنین می‌نویسد:

اندر این روز ابی‌طالب بن عبدالمطّلب بمرد و چون او بمرد، کافران مکّه بر پیغمبر6 استخفاف کردند تا هجرت ببایست کرد از مکّه به مدینه. (زین الاخبار318)

پذیرش کفالت پیامبر

   حضرت ابوطالب همیشه به فرزند یتیم برادرش محبّت و احساس مسئولیّت داشته و از او حمایت می­کرده که نمونه­ای از آن در مقابل ابوجهل، پیشتر بیان شد. امّا با فوت عبدالمطّلب، ابوطالب خود را مسئول‌تر دانست، به خصوص که به نقل تاریخ، کفالت پیامبر6 که در آن روز، تنها هشت سال داشته، طبق وصیّت عبد المطّلب به ابوطالب واگذار شده است:

و عبدالمطّلب بیمار شد، پسران را بخواند و وصیّت کرد و محمّد را به ابوطالب سپرد... (مجلس در قصه رسول 26)

بعد از آن ابوطالب در تربیت رسول بیفزود... (مجلس در قصه رسول 30)

       ته ایوان این چرخ مقرنس    ابوطالب کفیلش گشت از آن پس (نظام استرآبادی 725)

   پس از وفات عبدالمطّلب، ابوطالب تمام زندگی­اش را وقف کودک تحت تکفّل خود می­کند و او را چشم بر هم زدنی از مقابل چشم دور نمی­کند.

    ابوطالب آن مرد با عقل و رای    نبی را به جان‌اندرون کرد جای (همایون نامه46)

   چه قول تاریخ سنّی را مبنی بر فقر ابوطالب  بپذیریم و چه قول شیعه را بر تموّل او، ترجیح فرزند برادر بر فرزندان خود نوعی ایثار محسوب می­شود:

       بپرورد او را به صد گونه ناز       ز هر چیز می‌داشتش بی‌نیاز (همایون نامه46)

     محمد را ابوطالب از آن باز        به هر کاری دگر گردید همراز (نظام استرآبادی717)

   در مقابل می‌بینیم پیامبر6 نیز به این حقّ پدری احترام می­گذارد و در بسیاری موارد، حتّی برای ازدواجش با خدیجۀ کبری، از جناب ابوطالب کسب اجازه می­کند و او را واسطه‌ای برای خواستگاری خدیجه از پدرش قرار می­دهد.

    نبی فرمود تزویج تو خواهم       ولی وقتی که دستوری دهد عم (کتیب معجزات56)

          ماجرای بحیرای راهب

   یکی از داستان­های مشهوری که در مورد پیامبر6 نقل می­شود، شناخته شدن خاتم‌النبیّین در سنین کودکی توسّط یک راهب مسیحی به نام «بحیرا» در مسیر کاروانیان است. در این ماجرا، مخاطب بحیرا و دلیل حضور پیامبر در کاروانی تجاری، آن ­هم وسط بیابان، خیلی مطرح نمی­شود، امّا در میان ادبا کاملاً مشهور بوده که ابوطالب در سفر­های تجاری برای مراقبت دقیق‌تر و بهتر، از کودک تحت تکفّل خود، او را با خود همراه می­کرد. در یکی از همین سفر‌ها بحیرا بر اساس نشانه­هایی که در کتاب مقدّس‌شان وجود داشته، پیامبر آخر الزّمان را می­شناسد و به ابوطالب از آیندۀ روشن او و جهان خبر می­دهد.

      ز خواب ‌اندر آمد سر کاروان            بحیرا چو آبی که گردد روان

      به نزدیک بوطالب آمد فراز              سخن گفت با او زمانی به راز

      بپرسید کان طفل را نام چیست          معیّن بگو تا ورا مام کیست؟ (همایون نامه48)

   و ابوطالب با کمی‌ محافظه کاری، خود و والدین کودک را به بحیرا معرّفی می­کند

       بگفتم هست این طفل ملک خو        برادرزادۀ من، من عم او (کتیب معجزات46)

   نظام استرآبادی در دیوان خودش به شرح این ملاقات با دقّت و ظرافت بسیاری در حجم حدود صد بیت پرداخته است:

      بحیرا با ابوطالب چنین گفت    که عاقل آنکه درّ درج بنهفت (نظام استرآبادی 731)

پدر امیرالمؤمنین

   اگر اثرگذارترین نقش ابوطالب را در تاریخ، کفالت و سرپرستی پیامبر در دوران کودکی ایشان و حمایت از حریم نبوّت و اسلام در سال‌های بعد بدانیم، بلافاصله در مرحلة بعد باید از فرزند او سخن به میان آوریم. در ادبیات، نام ابوطالب بیشتر در ترکیب «علیّ ابن ابی‌طالب» شنیده می‌شود. امیرمؤمنان با تمام ابعاد غیر قابل توصیفش در ایمان و علم و عدل و شهامت و ادب و ... فرزند همین بزرگ مرد است. در تاریخ بارها نقل شده است که این پدر به پسر خود نازیده و در مقابل، پسر هم با افتخار، به نسب پاک خود اشاره کرده است. ربیع، سرایندۀ حماسۀ علی‌نامه، رجزهای امیرالمؤمنین در جنگ صفین را چنین نقل می‌کند:

   نه من پور از پشت بوطالبم             نه از گوهر فهر بوغالبم

   اگر بر نیارم به گاه پریز                 از این لشکر قاسطین رستخیز (علی نامه210)

   منم ابن بوطالب ای اهل شام           وصی محمّد علیه السّلام (علی نامه379)

   همی‌ گفت من پور بوطالبم             یکی پور عمرانِ بو غالبم (علی نامه386)

   منم ابن عمران که هستش لقب         ابوطالب و زین و فخر عرب (علی نامه456)

   همی دان که من پور بوطالبم           ز نسل گزین فهرِ بن غالبم (علی نامه456)

   در این ابیات هم به میراث اجدادی امیرالمؤمنین که از طریق پدر بزرگوارش، جناب ابوطالب به دستش رسیده، اشاره شده است. ضمناً در برخی روایات شیعی، ابوطالب به عنوان حامل گنجینه‌های رسالت دانسته شده و اوست که این گنجینه‌ها را بر حسب وظیفه تسلیم پیامبر می‌کند.

   ز عبدالمطلِّب رسیده بدان              به میراث بوطالب کاردان (علی نامه320)

   ببست آن زمان بر میان آن کمر         که میراث بودش ز عمران پدر (علی نامه320)

   حکیم زجاجی در بخش‌هایی از ماجرای عرضۀ اسلام بر ابوطالب، به مکالمه‌ای میان پدر و پسر اشاره می‌کند. در این مکالمه، که به نظر نیمه تمام رها می‌شود، ابوطالب، فرزند خود علی را به اسلام و همراهی با پیامبر تشویق و ترغیب می‌کند:

    بر میر بوطالب آمد علی               سخن گفت با باب خویش از یلی

   چو برگفت حیدر از آن دین و داد     ابوطالبش گفت کای پاکزاد

   محمّد همه راست گوید سخن         به گفتار او ای پسر کار کن (همایون نامه 119)

   در عرب، به نسب بسیار اهمّت داده می‌شود. نه تنها در رجز خوانی، آوردن اسامی ‌آبا و اجدادی، می‌تواند لرزه بر تن دشمن ‌اندازد که دشمن هم از پیش، نسب حریف را می‌سنجد:

   نگویی که این بالغی غالب است؟     یتیمی‌ یتیم ابوطالب است (دیوان عضد222)

در مدح امیر المؤمنین7 هم بسیار به پدر بزرگوار ایشان اشاره می‌شود:

امیر حارب و ضارب، به دشمن غالب و سالب

شه دین فخر بو طالب، ز دنیا و ز ما فیها (دیوان فدایی434)

کدام است آن شه غالب؟ کدام است؟   

نهال باغ بوطالب کدام است؟ (حیرتی424)

همی ‌می‌گفت در عین تباهی    

ز من ای جان بو طالب چه خواهی (حیرتی800)

به ‌صورت ار چه ز بوطالبی ولی به صفت

فکنده برگل آدم مشیت تو ادیم (ملک الشّعرا بهار120)

   در بیت زیر، با در نظر گرفتن امیرالمؤمنین7 در کانون یک منظومۀ خانوادگی، نسبت او با بستگانش بررسی شده است:

ابوطالب اب و‌ هاشم جد و بنت اسد مادر    

پدر زن مصطفی، زن فاطمه، کبراش مادر زن (دیوان فدایی491)

   در اعتقاد به وحدت در خلقت و آفرینش نوری پنج تن و ائمّۀ اطهار، در کتاب دلیل الجنان، به وجود دو نور در صلب عبدالمطّلب اشاره شده که یک نور از طریق فرزندش عبدالله ظهور می‌کند که همان وجود مقدّس پیامبر است، و دیگر نور که وصی پیامبر است، از طریق ابوطالب به دنیا قدم می‌گذارد.[6]

   به بوطالب آمد یکی زان دو نور        وصیّ نبی کرد از وی ظهور (دلیل الجنان13)

در همین مورد سلیمی ‌تونی چنین می‌سراید:

   نیمه‌ای زان نور عبدالله یافت       نیمه‌ای با صلب بوطالب شتافت (سلیمی ‌تونی301)

ماجرای مثرم (مشرم) بن دعيت بن شيتقام  و مائدۀ آسمانی

   از حکایات مشهور تاریخی در ولادت امیر مؤمنان، ماجرای راهبی است که پس از عمری عبادت، از خداوند می‌خواهد که یکی از اولیایش را به او بنمایاند، و خداوند جناب ابوطالب را در مسیر او قرار می‌دهد. پس از پرس و جو از نام و نسب ابوطالب، راهب، مژدۀ ولادت وصی خاتم پیامبران را به او می‌دهد. در ادامۀ حکایت، ابوطالب از مثرم، خوراکی طلب می‌کند و به شیوه‌ای عجیب، درخت انار خشکی به بار می‌نشیند و ابوطالب از آن میوه که به نظر مائده‌ای آسمانی است، می‌خورد. پس از این ماجرا، ابوطالب نزد همسر خود، فاطمۀ بنت اسد باز می‌گردد و مژدۀ ولادت فرزند مبارکشان را می‌دهد تا نه ماه بعد که مولود کعبه بر دنیا قدم می‌نهد. سند این ماجرا  را در کتاب «فضائل» ابن شاذان قمی، «روضه الواعظین» فتّال نیشابوری و جلد 35 کتاب «بحار الانوار» می‌توان پیدا کرد. نظام استرآبادی بیش از صد بیت از دیوانش را به شرح این واقعه اختصاص داده است، از جمله گوید:

ابوطالب از او ناری طلب کرد     کف از بهر دعا مشرم برآورد

خدنگش بر نشانه آمد از شست   به ساعت گل شکفت و نار گل بست (نظام استرآبادی741)

همین ماجرا را تقی الدّین حیرتی در کتیب معجزات نقل می‌کند.

   ابوطالب از آن یک نار برداشت    در آن خوان آنچه باقی ماند بگذاشت (حیرتی 365)

نسخۀ دیگری از همین حکایت را می‌توان در دیوان سلیمی‌تونی مشاهده کرد:

   شاد شد بوطالب و چیزی از آن         خورد و چیزی برگرفت و شد روان

   میوۀ جنّت چو خورد از لطف حی     نطفه‌ای شد پاک ‌اندر صلب وی (سلیمی‌تونی302)     

میلاد امیرالمؤمنین7

   در ماجرای میلاد امیر مؤمنان7، به دلیل شهرت داستان، نیازی به تکرار نیست.[7] فقط باید یادآور شد که در چند موضع خاص، جناب ابوطالب به عنوان بزرگ مکّه و پدر امیرالمؤمنین، نقش پررنگی دارد. نظام استرآبادی در دیوان خود، شرح مبسوطی از این وقایع را به نظم کشیده است که به عنوان نمونه چند بیت از آن آورده شده است:

   ابوطالب ز فرزند گرامی                قدم زد بر بساط شادکامی

   رسانیدند حرف این قضیّه             به گوش حضرت صاحب بریّه

   چنین فرمود نقد مخزن علم            فروزان آفتاب روزن علم

   که از روز ازل گشتم مؤیّد             شد از محمود، نام من محمّد

   ز اعلی چون که شد نام حق الحق     علی را در ازل کردند مشتق (نظام استرآبادی746)

   حیرتی در فصل هفدهم کتیب معجزات، به طور مفصّل به میلاد امام علی ابن ابی‌طالب7 پرداخته است:

   علی از صلب بوطالب عیان شد        فروغ شمع جمع انس و جان شد (حیرتی364)

  ابوطالب برون آمد ز منزل                ندا در داد بر گرد منازل

 که روشن چون سحرگاه است امشب   ظهور حجّت الله است امشب (حیرتی 369)  

   سلیمی ‌تونی در ولادت نامه‌های متعدّدی که به مناسبت میلاد امیرالمؤمنین7 سروده، بارها به جناب ابوطالب و نقش او در وقایع اشاره کرده است:

   روز چارم شد درِ کعبه چو باز       شد درون بوطالب از راه نیاز

   دید طفلی اوفتاده در سجود          با خدای خویش در گفت و شنود (سلیمی‌تونی 305)

آل ابی‌طالب

   یکی از اسامی ‌که شیعیان در طول تاریخ به آن خوانده می‌شدند، «آل ابیطالب» بوده است. تا آنجا که ابوالفرج اصفهانی کتاب مهمّ خود در باب ساداتِ مقتول به دست بنی‌امیه و بنی‌عباس "مقاتل الطالبییّن" می‌نامد، و شماری از کتابهای علم انساب، به "انساب الطالبییّن" نامیده می‌شود. البته در میان نسب شناسان و رجالیّون شیعه و سنّی، بحث بر سر نام ایشان بسیار داغ بوده و هست. بعضی نام جناب ابوطالب را همان کنیه­اش و بعضی، عبد مناف و گروهی او را  عمران  می­دانند و به تبع آن، امیر المؤمنین7، «علی عمرانی» خوانده می‌شود.

در مجلس محاکمۀ سنان، از قتلۀ کربلا، مختار ثقفی چنین می‌گوید:

   که سرهای آل ابی طالب است    تو را درد پر درد از آن غالب است (صحبت لاری 128)

و در کتیب معجزات اینگونه از شیعیان نام برده می‌شود:

   که از نسل بوطالب فلان نام       به خلقان حجت است از حکم خلقان (حیرتی1104)

   البته در نوع خاصی از این مورد، می‌توان به نقش جناب ابوطالب به عنوان پدر عمّه‌های حسنین8 اشاره کرد. در هر دو مثال زیر، مرجع ضمیر، حسنین8 هستند.

عمّۀ ایشان امّ‌هانی، دختر ابوطالب است. (فدائی کزازی625)

   بود عمّه و عمّشان ز صلب بوطالب   که امّ صابی گویند و جعفر طیّار (سلیمی‌تونی 109)

عموی پیامبر

   امیرالمؤمنین7 در رجزی از پدر خود یاد کرده و در این میان به نسبت ابوطالب با پیامبر6 اشاره می‌کند:

   مرا هست عمران پدر کاو عم مصطفی است   برادر چو جعفر پران در سماست

(علی نامه379)[8]

غیاث شیرازی و الهامی ‌کرمانشاهی نام ابوطالب را به عنوان عمو و حامی پیامبر6 آورده‌اند:

کجا شد حمزه و کو عمرو و کو عباس و بو طالب

مهاجر کو و کو انصار از صغری و از کبری (غیاث شیرازی 465)

                        ابوطالب آن پاک گوهر کجاست                                                        چه شد حمزۀ راد و جعفر کجاست؟ (الهامی‌کرمانشاهی172)

ازدواج پیامبر

   در کتاب «مجلس در قصّۀ رسول» نویسندۀ کتاب با اشاره به نقش ابوطالب در ماجرای ازدواج پیامبر6 با حضرت خدیجه، خطبه‌ای را به او منسوب کرده است:[9]

آن گه ابوطالب این خطبه برخواند: «سپاس آن خدای را که ما را فرزندان اسماعیل کرد و از وارثان ابراهیم... (در ماجرای عقد رسول الله و خدیجه) (مجلس در قصه رسول،240)

   در همایون نامه هم به تفصیل، از داستان ازدواج پیامبر6 با حضرت خدیجه یاد می‌شود که ابیات زیر نمونه‌هایی از این بخش‌اند:

   پیمبر به بوطالب آن گفت باز                به خان خویلد شد آن سرفراز

   ابوطالب آن قصّه آغاز کرد                   به رویش درِ کام در، باز کرد    

  خویلد چو تابنده شد اخترش                بدو داد هم در زمان دخترش (همایون نامه53)

   نظر جناب ابوطالب برای پیامبر6 چنان محترم است که در ازدواج، رضایت او را شرط قرار می‌دهد:

   نبی فرمود تزویج تو خواهم       ولی وقتی که دستوری دهد عم (کتیب معجزات56)

ایمان ابوطالب

   در مورد ایمان ابوطالب، سخن بسیار رانده‌اند و کتاب بسیار نوشته‌اند. چند مقاله در موضوع «کتابشناسی حضرت ابوطالب» از ناصرالدین انصاری قمی (آینه پژوهش شماره 21) و عبدالله صالح المنتفکی (تراثنا، شماره 63-64) به چاپ رسیده که برای پژوهشگران این حوزه راه گشاست.

   عمدۀ اختلاف نظرها در مورد ایمان ابوطالب از میزان اعتماد به اسناد تاریخی بر اقرار او بر اسلام ناشی شده است. شیعه و شماری از محققان اهل تسنن، با استناد بر رابطۀ ابوّتی که بر امیرالمؤمنین دارد و موضع گیری‌های صریح او به نفع پیامبر6 و اقدامات عملی‌اش که همگی در جهت صلاح اسلام و مسلمین بوده و قبول سختی‌های فراوان در پی حمایت از پیامبر6 و دلایل متعدّد دیگر، ایمان او را پذیرفته‌اند. بعلاوه پیامبر در کنار علاقۀ خاصّی که به این عموی خود داشتند، در روایت مشهوری پس از فوت جناب ابوطالب می‌فرمایند: «ما نالَت مِنّی قریشٌ شیئاً أکرهُهُ حتّی ماتَ ابوطالب = تا ابوطلب زنده بود، هرگز کافران قریش به من مکروهی نمی‌توانستند رسانیدن.» (همدانی413) اما گروهی از اهل سنّت به بهانة نیافتن اسنادی در ایمان آوردن او، ایمانش را به کل انکار می‌کنند. البته بین شیعیان در مورد زمان ایمان آوردن ابوطالب اختلاف است. برخی او را از در زمرة نخستین مؤمنان می‌دانند که از دین حنیف به اسلام مشرّف شده، برخی قبول اسلام او را در چند سال پس از بعثت می‌پذیرند، امّا گروهی معتقدند که جناب ابوطالب در لحظات آخر عمر و نزدیک به وفاتشان ایمان آوردند. چنین اختلافی از تاریخ به ادبیات هم کشیده شده و در بین ادبا و شعرا هم وجود داشته است.

   در همایون نامه، شاعر به صورت تلویحی، ایمان ابوطالب در آغاز بعثت را به دست امیرالمؤمنین می‌پذیرد. البته به نظر می‌رسد که ابیاتی از این بخش کتاب افتاده باشد، چرا که مکالمۀ امیرالمؤمنین با پدرش، نیمه کاره رها می‌شود و بی‌مقدمه از ابوجهل سخن به میان می‌آید که به نظر باید ناشی از اشکالات نسخه یا دخالت کاتب در کتاب باشد:

 

   محمّد به بوطالب سرفراز                     بگفت آن حکایت نپوشید راز

   ابوطالبش گفت کای رهنمون      نیایم من از کیش جدّم برون

   پیمبر ز نزدیک او دور گشت      درونش چو خورشید پر نور گشت

   برِ میر بوطالب آمد علی            سخن گفت با باب خویش از یلی

   بدو گفت بوطالب سرفراز         که از من مپوشان در این پرده راز

  محمّد همه راست گوید سخن     به گفتار او ای پسر کار کن... (زجّاجی 119)

   امّا در همین کتاب، وقتی به شعب ابی‌طالب و محاصرۀ مؤمنین می‌رسیم، شاعر از وفات ابوطالب سخن به میان می‌آورد. در این بخش، پیامبر6 بار دیگر اسلام را به عموی خود، ابوطالب عرضه می‌دارد، ولی این بار، ابوجهل مانع این کار می‌شود. این روایت بسیار به روایت مشهور اهل سنّت در بارۀ ایمان ابوطالب نزدیک است:

   در آن ماه بوطالب نامدار             بیفتاد بر بستر مرگبار

  رسول خدا رفت روزی برش       بپرسید از آن پس که شد غم خورش

  پس آنگه بدو گفت  ایمان بیار      که تنگ است کار تو ای نامدار

  به توحید بگشای بسته زبان          ببر نام آن خالق مهربان

 همی‌ خواست آن مرد فرزانه گفت    ابوجهل ملعون در آن دم نهفت (زجّاجی150)

ایمان آوردن او در آخرین لحظات حیات و به تلقین پیامبر6 روایتی دیگر از ایمان ابوطالب و تشرّف او به اسلام است:

به تصدیق محمّد گشت قائل

به جان زان پس به جانان گشت واصل (نظام استرآبادی 799)

   در ماجرای یکی از وساطت‌های ابوطالب بین پیامبر و کفّار، پیامبر6 که احساس می‌کند عمویش، دست از حمایت برداشته، محزون می‌شود. و وقتی ابوطالب از سوء تفاهمِ پیش آمده مطّلع می‌گردد، چنین می‌گوید:

ابوطالب گفت: «ای پسر تو فرمان خدای عزّوجلّ به جای آر که او خود نصرت دهد» (مجلس در قصه رسول52)

امّا در جای جای تاریخ ادبیات، ایمان عملی ابوطالب را می‌توانیم ببینیم.

خطاب به پیامبر می‌گوید:

   منم یار تو در کاری که خواهی   نخواهم غیر توفیق الهی (نظام استرآبادی788)

و تصریح به ایمان آوردن ابوطالب:

   ابوطالب شد آگه زین حکایت    شبش روشن شد از نور هدایت (نظام استرآبادی789)

   ابوطالب مشرّف شد به اسلام      سعادتمند باشد فرّخ انجام (نظام استرآبادی799)

در اینجا به تقدّم ابوطالب نسبت به صحابه در ایمان اشاره می‌کند:

   ابوطالب که در دین گشت مایل   صحابه بیشتر بودند غافل

   نبود آن پاک کیش از جمع کفّار   که بهر او شود این نقد ایثار (نظام استرآبادی800)

   کند از آمنه راوی روایت           که چون بوطالب آن صاحب ولایت

   به سوی شام رفت و باز آمد       به بت ساز و به بت ناساز آمد

   نظر از لات و عزّی بسته می‌بود    به جز حق از همه وارسته می‌بود (حیرتی40)

   در کشف المحجوب در مورد ایمان ابوطالب - که البته نوعی ردّ این ایمان محسوب می‌شود - در بابٌ فی فرقِ فِرَقهم و مذاهِبهم و آیاتِهم و مقاماتِهم و حکایاتِهم، چنین آمده است:

و از مخلوقان کس را قدرت آن نیست که کسی را به خدای رساند. مستدل از ابوطالب عاقل تر نباشد و دلیل از محمد بزرگتر نه. چون جریان حکم ابوطالب بر شقاوت بود دلالت محمد وی را سود نداشت. (هجویری394)[10]

مولوی در دفتر ششم مثنوی هم ایمان ابوطالب را رد می‌کند:

خود یکی بوطالب آن عم رسول     می‌نمودش شنعۀ عربان مهول (مولوی914)

نظامی‌ بر پایۀ اعتقاد جبر گرای خود در شرف نامه و مخزن الاسرار، چنین می‌نویسد:

گهی با چنان گوهر خانه خیز        چو بوطالبی را کنی سنگ ریز (نظامی‌913)

       زآتش دوزخ که چنان غالبست        بوی نبی شحنه بوطالبست (نظامی‌53)

ماجرای جامی

   امّا یکی از بحث برانگیزترین مواضع حضور جناب ابوطالب در ادبیات فارسی، بیتی از جامی‌است. این بیت متهوّرانه از جامی‌که در آن با گستاخی نسبت به جناب ابوطالب سخن گفته، واکنش بسیاری از علمای سنّی و شیعه را برانگیخته است. علی اصغر حکمت در کتاب «احوال و آثار جامی» در مورد این بیت خاص چنین می‌گوید:

در سلسلة الذهب، جامى را قطعه ‏ايست در انكار ايمان ابوطالب عم نبى كه بر خلاف عقائد شيعيان او را كافر و‌ هالك دانسته و استشهاد نموده بر اثبات فساد عقيده «آنان كه فرعى از شجره طيبه رسالت بوده‌اند ولى به ميوه ايمان آراسته نشدند و از اين رو ابو طالب را با بولهب فرق و اختلافى نيست» (حکمت142)

   علّامۀ قزوینی هم در نامه‌ای به علی اصغر حکمت، پیرو چاپ همین نکته در کتابش، مواضع تندی را در مورد این بیت جامی‌ اتّخاذ کرده است:

   «اينجانب هميشه از اول جواني تاكنون خيال مي‌كردم كه با وجود اينكه جامي به عقيدة اكثر فضلا خاتمة شعراي بزرگ فارسي ‌زبان محسوب است، چرا ديوان كامل او تاكنون در ايران به چاپ نرسيده است و چرا مردم آن اهميتي را كه به اين شاعر بزرگ فاضل عالم دانشمند بايستي بدهند تاكنون نداده‌اند، و چرا آن شهرتي را كه لايق مقام شامخ فضل و دانش او و رتبة بسيار عالي شعر و شاعري اوست هنوز جامي در ميان ايرانيان احراز نكرده است؟ حدس مي‌زدم كه علت آن معلول چند علّت بوده است: يكي آن كه دانشمند محل گفتگوي ما بسيار متعصّب بوده است، وي در سرتاسر كتب خود از نظم و نثر هرجا موقعي مي‌ديده و فرصتي به‌دست مي‌آورده از طعن و ذمّ و قدح در حقّ شيعه كوتاهي نمي‌كرده؛ از يك طرف ادعاي محبت حضرت امير و اهل بيت را مي‌نمايد و از طرف ديگر (و اين از اعجب عجايب است) مي‌بينيد كه جامي در حقّ پدر همين حضرت امير، ابوطالب به بهانة آن كه وي (به عقيدة اكثر اهل سنّت و جماعت) به حضرت رسول ايمان نياورده بوده، ابيات شنيع ذيل را ساخته است:

        نسبت جان و دل چو باشد سست       نسبت آب و گل چه سود درست

        بود بوطالب آن تهي ز طلب             مر نبي را عم و علي را اب

       خويشِ نزديك بود با ايشان              نسبت دين نيافت با خويشان

       هيچ سودي نداشت آن نسبش            شد مقر در سقر چو بولهبش

   فرض كنيم كه ابوطالب به حضرت رسول6 ايمان نياورده بوده است، آخر ادب و حيا و شرم و عفّت لسان كجا رفت و آيا اين الفاظ هيچ مصداق خارجي ندارند؟ آيا انسان خجالت نمي‌كشد كه به شخص بزرگ معروفي بگويد من تو را دوست مي‌دارم و محترم مي‌دارم حيف كه پدرت مقرّش در سقر است؟ به همين مناسبتِ شهرت جامي در تعصّب بوده كه قاضي ميرحسين ميبدي كه خود اهل سنّت و شافعي بوده ولي متعصّب نبوده، قطعة ذيل را در حقّ جامي گفته:

        آن امام بحقّ وليّ خدا                 اسدالله غالبش نامي

        دو كس او را به جان بيازردند         يكي از ابلهي يكي خامي

هر دو را نام عبد رحمان است        آن يكي ملجم اين يكي جامي» (حسینی ارموی، 195-199)

معراج

   در بیان داستان معراج روایتی است بر این اساس که پیامبر در معراج، انواری را می‌بیند، و از جبرئیل، ماهیّت آن انوار را می‌پرسد. پاسخ این فرشتۀ الهی بسیار جالب است. آن چند نور، هر کدام به عنوان یکی از اقربای در گذشتۀ پیامبر6 معرّفی می‌شوند که در آن میان، نام جناب ابوطالب هم به چشم می‌خورد. حیرتی در کتاب خود از این روایت استفاده کرده است:

ز بوطالب بود آن نور دیگر     که عمّ توست ای سالار و سرور (حیرتی374)

جمع‌بندی

   در ادبیات کهن، فارسی، شعرا و نویسندگان هرگز جناب ابوطالب را به عنوان یک شخصیّت مستقل نستوده‌اند. بلکه حضور ایشان همیشه در متن یک اتّفاق مهم به عنوان یکی از نقش آفرینان در آن موقعیّت واقع شده است. بدین روی، بیشتر ابیاتی که در مورد ایشان سروده شده در منظومه‌های تاریخی قرار دارد. ابیاتی هم که در دواوین هست، نوعی روایت تاریخی دارند و شاعر در حین تعریف داستانی تاریخی، نام جناب ابوطالب را آورده است. از سوی دیگر در سروده‌های شاعران سنی مذهب، گاهی به دلیل تعصّبات مذهبی، این شخصیّت بزرگوار با بی‌انصافی مورد طعن قرار گرفته است.

 

منابع

1. استرآبادی، نظام الدّین. دیوان نظام استرآبادی. تصحیح ابراهیمی، شایسته و بیک وردی لو، مرضیه. چاپ اول1391. تهران. مجلس.

2. الهامی‌کرمانشاهی، احمد بن رستم. دیوان الهامی‌کرمانشاهی. تصحیح: اسلام پناه، امید. چاپ اوّل 1370. تهران. میراث مکتوب.

3. بهار، محمّدتقی. دیوان اشعار ملک الشّعرای بهار. چاپ سوم1390. نگاه. . . .

4. حیرتی، تقیّ الدّین محمّد. کتیب معجزات. تصحیح: بیگ باباپور، یوسف. چاپ اوّل 1394. تهران. مجلس.

5. حسینی ارموی، جلال الدّین.تعلیقات النّقض.انجمن آثار ملّی،تهران 1358

6. ربیع. علی نامه. تصحیح بیات، رضا و غلامی، ابوالفضل. چاپ اوّل 1389. تهران. میراث مکتوب.

7. زجّاجی. همایون نامه(تاریخ منظوم). تصحیح: پیرنیا، علی. چاپ اوّل 1391. تهران. میراث مکتوب.

8. سلیمی‌تونی. دیوان سلیمی‌تونی. تصحیح: رستاخیز، سیّد عبّاس. چاپ اوّل 1390. تهران. مجلس.

9. شفیعی کدکنی،محمّدرضا.حماسه‌ای شیعی از قرن پنجم. مجلۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد، سال سی و سوم. شمارۀ 3و4 (1379). صص یازده تا هفتاد و پنج

10. صحبت لاری، محمّدباقر. رونق انجمن (مختارنامه). چاپ اوّل1392. مشهد. بنیاد پژوهش‌های اسلامی ‌آستان قدس رضوی

11. طباطبايى، سيد محمدحسين. ترجمه تفسيرالميزان. ترجمه: موسوى همدانى، سيدمحمدباقر قم. دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين حوزه علميه قم.

12. طبرسى، احمد بن على. الإحتجاج على أهل اللجاج( للطبرسي). مصحح: خرسان، محمد باقر. مشهد 1403. نشر مرتضى.

13. غیاث شیرازی، کمال. دیوان کمال غیاث شیرازی- تصحیح: کیانی، محسن و بهشتی شیراز، احمد. چاپ اوّل 1390. تهران. مجلس.

14. فدائی کزّازی، ملّا محمّد اسماعیل. عقد اللآلی. تصحیح: فدایی، غلامرضا و سلیمانی آشتیانی، مهدی. چاپ اوّل1393. تهران. مجلس.

15. قرائتى، محسن. تفسير نور. تهران‏1383 ش. مركز فرهنگى درسهايى از قرآن.

16. كلينى، محمد بن يعقوب. كافي. قم‏. 1429. دار الحديث.

17. گردیزی، ابوسعید. زین الاخبار. تصحیح: رضازاده ملک، رحیم. چاپ اوّل،1384. تهران. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

18. مولوی، جلال الدّین بلخی. مثنوی معنوی. تصحیح: سروش، عبدالکریم. چاپ هشتم. 1385. علمی ‌فرهنگی.

19. مؤلّف ناشناخته. مجلس در قصۀ رسول. تصحیح: پارسانسب، محمّد. چاپ اوّل1390. میراث مکتوب.

20. مؤلّف ناشناخته. دیوان عضد. تصحیح قوجه زاده، علیرضا. چاپ اوّل، 1389. مجلس

21. ناسخ ترک، عبّاس. دلیل الجنان و رکن الایمان فی وقایع الجمل و الصّفین و النهروان. تصحیح: امامی، صابر. چاپ اوّل 1391. تهران. مجلس.

22. نظامی‌گنجوی. کلیّات نظامی‌گنجوی مطابق نسخۀ وحید دستگردی. چاپ اوّل1372. نگاه.

23. هلالى، سليم بن قيس. أسرار آل محمد:/ ترجمه كتاب سليم. مترجم: انصارى زنجانى خوئينى، اسماعيل. قم. الهادی.

24. همدانی، رفیع الدّین. سیرت رسول الله. تصحیح: مهدوی، اصغر. بنیاد فرهنگ ایران.



*. پژوهشگر مؤسسۀ ادب پژوهی شیعی (سلیس).

 

.[2] در روایات بارها به نسب پاک اهل بیت با تعبیر «انّهم فی الاصلاب‏ شامخه‏ و الارحام مطهّره‏» اشاره شده است. نیز  با فرض اینکه رحم و صلب بری از شرک و رجس، از مصادیق طهارت است، آیۀ تطهیر را هم می‌توان سند محکم دیگری بر این مسئله دانست. در روایتی در کتاب سلیم بن قیس، همین مطالب را می‌توان دید: «اين آيه در باره من و برادرم على و دخترم فاطمه و دو پسرم و جانشينان يكى پس از ديگرى نازل شده است كه فرزندان من و فرزندان برادرم هستند: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ‏ تَطْهِيراً. «خداوند خواسته است رجس و بدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند». اى سلمان، آيا دانی «رجس» چيست؟ سلمان عرض كرد: نه. فرمود: شكّ است، آنان هرگز در باره چيزى كه از جانب خدا آمده باشد، شك نمى‏كنند. ما در ولادتمان و در طينتمان تا حضرت آدم پاك هستيم، از هر بدى پاك و معصوم هستيم.» (سلیم616)

 

.[3] و قد تحمّل أبوطالب‏ و رهطه الهاشميّون مع النبيّ6 الحصار العسير في شعب أبي طالب. و بعد ثلاث سنوات من الحصار لبّى أبوطالب نداء ربّه و ذلك في السنة العاشرة للبعثة النبويّة المباركة، و تولّى غسله و تكفينه و تحنيطه ابنه أميرالمؤمنين7 بأمر رسول اللَّه6 و قال6: «أما و اللَّه لأشفعنّ لعمّي شفاعة يعجب منها أهل الثقلين». و عندها صبّت قريش حممها على النبيّ الأكرم6 حتّى قال: «ما نالت قريش منّي شيئاً أكرهه حتّى مات أبوطالب‏». (بنگرید: سيرة ابن هشام، ج 1، ص 189؛ الطبقات الكبرى لابن سعد، ج 1، ص 119؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 90؛  الإصابة لابن حجر، ج 4، ص 115؛ الأعلام للزركلي، ج 4، ص 166؛ شرح نهج البلاغه لابن أبي الحديد، ج 14، ص 76- 77؛ إيمان أبي‌طالب للمفيد، ص 25- 26)؛ (کافی. ج1. ص306)

[4]. اهالی تاریخ بر سر نام جناب ابوطالب اختلاف نظر دارند. بعضی او را «عمران» و بعضی «عبد مناف» می‌خوانند. عدّه‌ای نام ایشان را همان کنیه یعنی«ابوطالب» دانسته‌اند مثلاً: شيخ البطحاء، و رئيس مكّة، و شيخ قريش، أبوطالب بن عبدالمطلب بن‌ هاشم بن عبد مناف، عم الرسول و كافله، و أبو الأئمة سلام اللّه عليهم أجمعين. (بنگرید: طبرسی ج1ص230)

[5]. حِينَ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ6 مِنَ الشِّعْبِ‏ وَ كَانَ ذَلِكَ قَبْلَ الْهِجْرَةِ بِسَنَةٍ وَ مَاتَ أَبُو طَالِبٍ بَعْدَ مَوْتِ خَدِيجَةَ بِسَنَةٍ. فَلَمَّا فَقَدَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ6 شَنَأَ الْمُقَامَ بِمَكَّةَ وَ دَخَلَهُ حُزْنٌ شَدِيدٌ وَ شَكَا ذَلِكَ إِلَى جَبْرَئِيلَ7 فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ: اخْرُجْ مِنَ‏ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها، فَلَيْسَ لَكَ بِمَكَّةَ نَاصِرٌ بَعْدَ أَبِي طَالِبٍ وَ أَمَرَهُ بِالْهِجْرَةِ. (کلینی، ج1، ص440)

1. این مضمون در حدیثی مشهور به حدیث نور، در منابع فریقین آمده و علامه میرحامدحسین یکی از مجلّدات مجموعه‌ی سترگ عبقات الانوار را به آن اختصاص داده است. بنگرید: نفحات الازهار فی تلخیص عبقات الانوار، نوشته‌ی سید علی میلانی، مجلد حدیث نور؛ و ترجمه فارسی آن به نام خلاصه‌ی عبقات الانوار، چاپ مؤسسه‌ی نبأ. (ویراستار)

[7]. در مورد این قضیه و تواتر آن در میان محدّثان، مورخان، ادیبان و دیگر دانشوران، بنگرید: علی ولید الکعبة نوشته علامه محقق میرزا محمدعلی اورد بادی و ترجمه‌ی فارسی آن؛ علی ولید الکعبة نوشته سیدمحمدرضا حسینی جلالی و دیگر منابع. (ویراستار)

1. در چاپ علی نامه این بیت، دارای ایراد وزنی است، البته یادداشت پاورقی مصحّحان ذیل این بیت هم به همین نکته اشاره دارد. دکتر شفیعی کدکنی نیز در مقالۀ «حماسه‌ای شیعی از قرن پنجم» می­گوید: ...«ربیع» اصول فنّی شعر فارسی را به نیکی می‌دانسته و در حدّ مبانی، عروض و قافیۀ عصر خویش را رعایت کرده است... امّا مواردی هم هست که هیچ توجیه عروضی و فنّی برای خطاهای او نمی‌توان در نظر گرفت. آیا راویان و کاتبان در این مقصّراند یا بی‌مبالاتی گوینده عامل آن خطا هاست؟

[9]. متن این خطبه در منابع معتبر نقل شده است.

1. پاسخ به این مدّعا و مستندات آن، در منابع مربوط داده شده که برای حذر از تکرار، بدان نمی‌پردازیم. کافی است به کتاب "اسنی المطالب" نوشته زینی دحلان – محدث و فقیه اهل تسنن- اشاره شود که ویژه‌ی دفاع از ایمان ابوطالب نوشته شده، نیز بحث ارزشمند علامه امینی در جلد هفتم الغدیر، خواندنی است. (ویراستار)

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: