اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
سر مقاله مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 38
پنجشنبه ، 28 فروردين 1393 ، 14:32

بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم

عندليب، آشفته ‏تر مى‏خواند اين زيبا سرود

سخن گويا و پربار از يكى از محققان معاصر اهل تسنن يافتيم كه ـ به
مناسبت بحث غدير كه با نام علامه امينى گره خورده ـ به جاى
سرمقاله براى اين شماره برگزيديم.

متن پيش رو بخشى است از كتاب الدرر البهية بفضائل العترة النبوية و الذرية
بروايات اهل السنّة الصحيحة المرضية
و با عنوان فرعى فضائل اهل البيت عند
اهل السنة
نوشته شيخ باسم مكداش (بيروت: دارالخلود، 1432 / 2011، 350
صفحه)[1]. وى در ضمن باب دوم كتاب خود (ص 156 ـ 162) چند حديث

به عبارت «من كنت مولاه فهذه على مولاه» روايت كرده و صحّت آنها را
نشان مى‏دهد، سپس اين كلام گويا و پربار را آورده كه ترجمه آن با
كمال دقّت و امانت (چه در متن و چه در پاورقى) در پى مى‏آيد.
توضيح ديگر اينكه عبارات دعايى كه در اينجا آمده، عين تعبيرات
باسم مكداش است. حتى آنجا كه كلامى از ابن قتيبه نقل مى‏كند و
پس از ذكر نام مبارك رسول خدا، كلمه «وآله» را در داخل كمانك
مى‏افزايد. اين امانت در ترجمه نيز رعايت شده‏است. فقط براى
بهره‏گيرى بيشتر از متن، شماره‏هايى براى تقسيم مطالب اضافه شده تا
سياق سرمقاله‏هاى سفينه محفوظ بماند.

 

اينك، اين شما و اين سخن يك عالم معاصر اهل سنّت، درباره
حديث غدير...

1. امامان حافظ حديث، كه كتابهايى به احاديث متواتره اختصاص داده‏اند،
حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را در شمار احاديث متواتر آورده‏اند. يكى از آنها،
امام سيوطى است در كتاب خود الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة. يكى ديگر، فقيه
محدّث محمّد بن جعفر حسنى مشهور به كتانى است كه اين حديث را به شماره
232 در كتابش النظم المتناثر من الحديث المتواتر ياد كرده است.

وى ابتدا حديث را از 21 راوى آورده است: 1. زيد بن ارقم، 2. على بن
ابى‏طالب، 3. ابو ايّوب انصارى، 4. عمر بن خطاب، 5. ذى مرّ، 6. ابوهريرة، 7.
طلحه ، 8. عمارة، 9. ابن عبّاس، 10. بريده، 11. ابن عمر، 12. مالك بن حويرث،
13. حبشى  بن جنادة، 14. جرير، 15. سعد بن ابى وقاص ، 16. ابوسعيد خدرى  ،
17. انس، 18. جندع انصارى. اينان هجده تن راوى هستند. نيز از شمارى از
اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه خودشان اين كلام را از پيامبر شنيده‏اند و از دوازده تن، كه از
جمله آنهاست: 19. قيس بن ثابت، 20. حبيب بن بديل بن ورقاء و از جمعى ديگر ـ
كمتر از بيست تن ـ كه در زمره آنهاست: 21. يزيد (يا: زيد) بن شراحبيل  انصارى.

كتانى گويد: حديث ياد شده، از روايت چند تن ديگر نيز رسيده است، از جمله:
22. براء بن عازب، 23. ابوالطفيل، 24. حذيفة بن اسيد غفارى، 25. جابر. در يك
روايت احمد بن حنبل است كه سى تن صحابى آن را از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيده‏اند و در
زمان خلافت على كه بر سر آن منازعه شد، بدان شهادت دادند.

منّاوى نيز در كتاب التيسير، به نقل از سيوطى و شارح المواهب اللدنية، به تواتر
حديث شهادت داده است. مناوى از ابن حجر عسقلانى (فتح البارى بشرح صحيح البخارى،
ج 7، ص 74) آورده كه گفت: حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى
تخريج كرده‏اند. اين حديث بسيار طرق فراوان دارد كه ابن عقده در يك كتاب
مستقل آنها را گرد آورده است و بيشتر اِسنادهاى آن صحيح يا حَسَن هستند. (كتانى،
نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 206)

2. تواتر اين حديث را، حافظ ذهبى در سير اعلام النبلاء نيز آشكارا گفته است. وى
گويد: «الحديث ثابت بلاريب» (حديث، استوار است بدون هيچ ترديد). (ذهبى، سير
اعلام‏النبلاء
، ج 5، ص 415) نيز بعد از بيان يك طريق آن گويد: «هذا حديث حسن عال جداً، و
متنه فمتواتر
» (سند اين حديث بسيار نيكو و برتر است و متن آن نيز تواتر دارد). (همان،
ج 8، ص 335)

از اينجا خطاى قاضى (ابوبكر ابن عربى مالكى) روشن مى‏شود كه در كتاب خود
در شرح صحيح ترمذى ذيل روايت او از اين حديث گويد: «حديثى ضعيف و مورد
خدشه است».[2]

حافظ (ابن تيميه) نيز در فتواى خود با اين مطلب موافقت كرده است. او نيمه
اول حديث را ضعيف مى‏داند و نيمه دوم را دروغ مى‏پندارد.[3]

3. شيخ محمّد ناصرالدين البانى روايتى را كه در باب حديث «من كنت مولاه
فعلى مولاه
» وارد شده، مى‏آورد. آنگاه  مى‏نويسد: «وقتى اين روايت را ديدى، بدان
كه انگيزه من براى نوشتن توضيح بر اين حديث و بيان صحت آن، نكته‏اى است كه
ديدم شيخ‏الاسلام ابن تيميه، نيمه اوّل را ضعيف دانسته و نيمه دوم را دروغ
پنداشته است!. اين‏گونه قضاوت ـ به نظر من ـ نتيجه سرعت او در ضعيف پنداشتن
احاديث است، قبل از اينكه تمام طرق آن را گرد آورد و در آن به دقت بنگرد. و يارى
گرفتن فقط، از خود خداست.»[4]

شيخ محمّد ناصرالدين البانى در جاى ديگر از كتاب خود السلسلة الصحيحة (كه به
بيان احاديث صحيح اختصاص دارد)، علّت ديگرى براى ردّ اين حديث از سوى
حافظ ابن‏تيميه بيان مى‏دارد. وى ابتدا روايات مختلف از حديث پيامبر را مى‏آورد
كه فرمود: «ما تُريدون من على؟ انّ علياً منّى و انا منه و هو ولىّ كل مؤمن بعدى» (البانى،
سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 5، ص 261، ح 2223). سپس مى‏نويسد: «بسيار شگفت است كه
شيخ‏الاسلام ابن‏تيميه بر انكار اين حديث و تكذيب آن جرأت يابد،[5] چنانكه با
حديث ياد شده پيشين چنين برخورد كرد... من وجهى براى اين تكذيب نمى‏بينم
مگر شتاب و مبالغه براى ردّ شيعه. خداوند ما را و او را بيامرزد.» (همان‏جا، ص 261 و
264، ذيل حديث 2223)

4. اين سخن البانى بود. در توضيح مى‏گوييم:

اگر گروه مخالف ما به يك حديث صحيح استوار و يك كلام قطعى پيامبر استناد
كرد تا به هدف خود برسد، بدان معنا نيست كه ما بايد آن حديث را تضعيف و ردّ
كنيم. اين كار با قواعد علمى و حديثى كه عالمان براى قبول حديث معيّن كرده‏اند،
مخالف است. با اين كار، شمارى از احاديث صحيح نبوى از ميان مى‏رود. اين
مفسده‏اى آشكار است ـ در نهايت فساد ـ كه پس از آن مفسده‏اى قابل تصوّر نيست
و صاحب خود را در مهلكه‏اى مى‏اندازد كه خداوند تعالى در آيه شريفه از آن نهى
فرمود:

 

«فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمّ لا يَجِدُوا فى اَنفُسِهِم
حَرَجاً مِّمَّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسلِيماً
» (نساء (4) / 65)

(نه، چنين نيست. به خداوندگارت سوگند كه آنان ايمان نمى‏آورند، تا اينكه
در مسائل مورد اختلاف خود، تو ـ پيامبر ـ را حَكَم ميان خود قرار دهند،
سپس در درون خود، نسبت به آنچه حكم كنى، احساس ناخوشايندى
نكنند و كاملا تسليم شوند).

نيز با اين‏گونه برخورد، به مخالفت صريح با آياتى مى‏افتند، همچون:

ـ ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا. (حشر (59) / 7)

ـ قل اطيعوا اللّه‏ والرسول. (آل عمران (3) / 32)

ـ من يطع الرسول فقد اطاع اللّه‏. (نساء (4) / 80)

با چنين برخوردى، انسان، ايمان را از خود جدا كرده و بر خود به گمراهى حكم
مى‏كند:

ـ و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه‏ و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم و
من يعص اللّه‏ و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبينا.
(احزاب (33) / 36)

چنين كسى خود را براى ورود در آتش دوزخ و كيفر خوار كننده آن آماده مى‏كند:

ـ و من يعص اللّه‏ و رسوله و يتعدّ حدوده يُدخله ناراً خالداً فيها، و له عذاب مهين.(نساء
(4) / 14)

5. اين روش ـ يعنى روش ردّ احاديث صحيح و امتناع از روايت آن براى
جلوگيرى از سوء استفاده اهل بدعت و هواى نفس ـ از روزگاران كهن تا كنون نزد
بعضى از محدّثان و علماء وجود داشته است.

در اين مورد، كلام ابن قتيبه دينورى خواندنى است.[6] گويد:

 

«بسيارى از محدّثان، خود را از بازگويى فضائل على ـ كرم اللّه‏ وجه ـ باز مى‏دارند،
يا دوست ندارند محبت خود را نسبت به آن جناب اظهار كنند، بااينكه تمام اين
احاديث، به طور صحيح روايت شده است.

آنان پسرش حسين عليه‏السلام را خارجى مى‏دانند كه اتّحاد مسلمانان را شكسته و لذا
خون او را مباح مى‏دانند، به بهانه اين كلام كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

«من خرج على امّتى و هم جميع، فاقتلوه، كائناً من كان»[7]

آنان، على را با ديگر اهل شورى در فضيلت، يكسان دانستند، به اين بهانه كه: اگر
عمر فضيلت براى او قائل بود، او را مقدّم مى‏داشت و كار را به شورا نمى‏نهاد. آنان
از يادكردِ على يا راويان احاديث در فضائل او اهمال مى‏كنند، تا آنجا كه بسيارى از
محدّثان نقل آنها را خوش نمى‏دارند، امّا به تدوين فضائل عمرو بن عاص و معاويه
مى‏پردازند، گويى با اين كار، آنها را نمى‏خواهند، بلكه اين يك را نظر دارند.[8]

 

لذا وقتى گوينده‏اى بگويد كه على، برادر پيامبر صلى الله عليه [و آله] و سلم
است و پدر دو نواده او حسن و حسين است و در شمار اصحاب كساء، يعنى على و
فاطمه و حسن و حسين قرار دارد، رنگ چهره‏ها عوض مى‏شود، ديده‏ها مى‏چرخد
و كينه‏ها در سينه‏ها مى‏جنبد.[9]

و اگر گوينده‏اى كلام پيامبر صلى الله عليه [و آله] و سلم را ياد آورد كه فرمود:
«من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و «انت منّى بمنزلة هارون من موسى» و مانند آن، در پى
وجهى مى‏گردند كه عيبى براى اين احاديث بيابند، فقط به دليل كينه نسبت به
روافض. بدين سان، مطالبى در مورد على عليه‏السلام مى‏گويند كه نبايد گفت و اين عين
جهالت است.

راه سلامت اين است كه: نه به سبب محبتش به هلاكت بيفتى و نه به سبب
دشمنى بااو.[10]

 

راه سلامت اين است كه: به بهانه كار خلاف فردى ديگر، با او دشمنى نكنى. اگر
چنين كردى، جاهلى كه در دشمنى با او به افراط افتاده‏اى.[11]

راه سلامت اين است كه:

جايگاه او نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم را درست بشناسى،
مانند: تربيت (در كودكى)، اخوّت، دامادى پيامبر، صبر در مجاهده با دشمنان، بذل
جان در جنگ‏ها در ركاب پيامبر؛ به علاوه جايگاهى كه در علم و دين و پايمردى و
فضيلت داشت؛ بدون اين‏كه در مورد جايگاه او، افزون بر مطالبى كه برگزيدگان
بزرگان گذشته گفته‏اند، سخن بگويى، به دليل فضائل فراوانى كه درباره‏اش
شنيده‏اى. آنان نسبت به او و ديگران آشناتر بودند و آنچه مورد اجماع آنها بوده،
مطلب قطعى و بدون ترديد است، در حالى‏كه در احاديث منقوله، گاهى تحريف و
خطا راه مى‏يابد.

بزرگ‏داشت مقام رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم نبايد سبب شود
كسانى را كه با على جنگيدند و لعن او را مرتكب شدند، دوست بدارى؛ به اين پندار
كه آنان صحابى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بودند و به حضرتش خدمت كردند.[12]

بلكه بايد در اين جهت، راه سِلم و تسليم در برابر پيامبر در پيش گيرى؛ زيرا
على عليه‏السلام سزاوارتر است، به دليل مسابقه، فضيلت، ويژگى، قرابت، پيوند نزديك با
پيامبر كه در مباهله قرار داد. در مباهله، خداوند، او را ميان خود و رسولش جاى داد
و فرمود: «فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم» كه حسن و حسين را فرا خواند؛ «و نسائنا و
نسائكم
» كه فاطمه عليهاالسلام را فرا خواند و «انفسنا و انفسكم» كه على عليه‏السلام را فرا خواند.

و خداوند هركه را بخواهد چشم بينا دهد، بينا مى‏كند و براى هركه جز اين
بخواهد، او را به حيرت و سرگشتگى مى‏افكند.» (ابن قتيبه، الاختلاف فى اللفظ والردّ على
الجهمية والمشبّهة
، ص 54 ـ 56)



[1].كتاب الدرر البهية بفضائل االعترة النبوية و الذرية بروايات اهل السنّة الصحيحة المرضية از آثار محقّق معاصر اهل تسنّن شيخ باسم مكداش است. اين كتاب به سال1432 قمرى توسّط انتشارات دارالخلود بيروت منتشر شده و مجموعه‏اى از روايات كتب تسنّن است كه نويسنده آنها را صحيح دانسته و بررسى خود در مورد آنها را در كتاب آورده است. 122 منبع در اين كتاب 350 صفحه‏اى مورد رجوع بوده و احاديث با اِسناد و اِعراب كامل عرضه شده است. مطالب كتاب در چهار باب ارائه شده است:

 باب اوّل ـ فضائل اهل‏بيت به طور كلّى.

باب دوم ـ فضائل امام على بن ابى‏طالب رضى‏اللّه‏ عنه.

باب سوم ـ مناقب مولاى، فاطمه زهرا رضى‏اللّه‏ عنها.

باب چهارم ـ مناقب حسن و حسين مناقب مشترك و اختصاص

نويسنده به سال 1982 ميلادى در بيروت زاده شده و ليسانس خود را در رشته شريعت اسلامى از دانشكده شريعت اسلامى دانشگاه اسلامى بيروت به سال 2005 گرفته است. مدّتى در دارالفتوى به كار پرداخته و از سال 2006 در مركز امور مساجد وابسته به مديريت كلّ اوقاف اسلامى اشتغال دارد. وى هدف خود را از تأليف و انتشار كتاب، چهار نكته مى‏داند: اول. ردّ پندارهاى غاليان كه اهل سنّت را ناصبى و دشمن اهل بيت مى‏دانند، كه اين ظلم در حقّ اهل سنّت است و منابع اهل سنّت بر خلاف اين گواهى مى‏دهد.

دوم. ردّ نواصب و ديگر دشمنان اهل‏بيت كه در تضعيف، تكذيب، تحريف، تأويل و محو فضائل اهلبيت مى‏كوشند. به گفته مؤلف: كأنهم حمر مستنفرة فرت من قسورة.

سوم.بيان و توضيح آيه شريفه «وَ إِذ أَخَذَ اللّه‏َ مِيثاقَ الَّذينَ أُوتُوا الكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّةُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكتُمُونَهُ» (آل عمران (3) / 187) اين آيه يكى از مهمترين جنايات اهل كتاب را بيان مى‏كند كه كتمان حقّ است. در جايى ديگر مى‏فرمايد: «إنَّ الَّذينَ يَكتُمُونَ ما أَنزَلنَا مِنَ البَيِّناتِ وَالهُدى مِن بَعدِ مَا بَيَّنّاهُ لِلناسِ فىِ الكِتابِ أُولئِكَ يَلعَنَهُمُ اللّه‏ُ و يَلعَنَهُم اللّاعنون» (بقره (2) / 159). بينّات و هدايت در اين آيه معناى كلّى و گسترده‏اى دارد كه محبت اهل‏بيت پيامبر و نشر فضائل آنها يكى از مهمترين مصاديق آن است.

چهارم. رغبت نويسنده به گردآورى روايات صحيح اين باب كه مرجع هر مسلمانى باشد و روايات صحيح با ضعيف در نياميزد.

 

[2].ابن العربى، عارضة الأحوذى بشرح صحيح الترمذى، ج 13، ص 173. البته او در صفحه بعد ج 13، ص 174 به
صحت آن اعتراف كرده است. او ابتدا كلام ترمذى را نقل كرده كه حديث را حَسَن مى‏داند، سپس ابن عربى مى‏گويد: «اگر بگوييم كه اين حديث صحيح است، درست گفته‏ايم و عقيده من همين است.»

 

[3]. ابن تيميه، مجموع الفتاوى، ج 7، ص 320 ـ 321. كلام او چنين است:« جمله «من كنت مولاه فعلى مولاه»
هرگز از طريق صحيح به افراد ثقه نمى‏رسد. ديگر احاديثى كه راويان بدان استناد مى‏كنند، جعلى است كه هركس اندك دانش به اخبار داشته باشد، مى‏فهمد كه  جعلى است».

 

[4]. البانى، سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 4، ص 344، حديث شماره 1750: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم
وال من والاه و عاد من عاداه».

 

[5]. وى در منهاج السنة، ج 4، ص 104 چنين برخورد كرده است.

 

[6]. ابن تيميه در مجموع الفتاوى، ج 17، ص 391 گويد: «ابن قتيبه، از كسانى است كه نسبت به احمد و اسحاق
دارد و مذاهب مشهور اهل سنّت را يارى مى‏كند و در اين جهت، چندين اثر مكتوب دارد. صاحب كتاب التحديث بمناقب اهل الحديث درباره او گويد: او يكى از امامان و عالمان و فاضلان مشهور است، با نيكوترين آثار، و خوش‏ترين تركيب، كه به سيصد اثر مى‏رسد. او به مذهب احمد بن حنبل و اسحاق (بن راهويه) تمايل داشت».

 

[7]. عبدالرزاق در المصنف، ج 11، ص 344 و طبرانى در المعجم الكبير، ج 17، ص 142 حديث را آورده‏اند.
نويسنده گويد: شگفتا! كه آنان اين حديث را در مورد كسانى كه با على رضى‏اللّه‏ عنه در افتادند و جنگيدند، به كار نمى‏برند، با اين‏كه او خليفه راشد بود كه اهل حِلّ و عقد، از مهاجر و انصار بر بيعتش هم‏داستان بودند. ولى در مورد خروج بر يزيد به كار مى‏برند كه بيعت با او بر اساس وراثت از پدرش بود و اين بيعت به زور و تهديد از مردم گرفته شد، با اين‏كه گروهى از بزرگان صحابه كه در آن زمان زنده بودند، با آن مخالفت كردند، مانند: عبداللّه‏ بن عمر، عبدالرحمان بن ابى‏بكر، عبداللّه‏ بن زبير و حسين بن على.

 

[8]. مراد ابن قتيبه اين است كه مى‏خواهند با مدح كسانى كه با على جنگيدند، شأن او را پايين آورند. اين عيناً
سخنى است كه امام احمد بن حنبل گفت، زمانى كه فرزندش از او در مورد على و معاويه پرسيد. ابن حجر عسقلانى در شرح صحيح بخارى گويد: «ابن جوزى از عبداللّه‏ بن احمد بن حنبل روايت كرده كه روزى از پدرم پرسيدم: درباره على و معاويه چه عقيده‏اى دارى؟ او زمانى درنگ كرد، سپس گفت: بدان كه على دشمنان زيادى داشت. آنان بسيار جست‏وجو كردند تا عيبى برايش بيابند، ولى نيافتند. بدين جهت به كسى روى آوردند كه با او جنگيده و به مدح او پرداختند، تا بدين‏سان با على درافتند.

احمدبن حنبل با اين سخن به فضائلى اشاره مى‏كند كه براى معاويه ساختند و اصل و ريشه ندارد. در فضائل معاويه احاديث فراوان رسيده، امّا نمى‏توان در ميان آنها حديثى يافت كه از طريق صحيح روايت شده باشد. اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگر محدّثان، اين مطلب را گفته‏اند. و اللّه‏ اعلم» فتح البارى، ج 7، ص 104

 

[9]. رنگ چهره‏هاى نواصب به سياهى مى‏زند، به دليل خشمى كه از شنيدن فضائل استوار تمامى اهل كسا يا
يكى از آنها در دل دارند. ديدگان آنها مى‏چرخد چون دوست ندارند اين احاديث معتبر را بشنوند و سينه آنها سنگين مى‏شود به دليل كينه‏اى كه در دل نسبت به يكى يا تمام اهل كساء دارند.

 

[10].از ربيعة بن ناجذ نقل است كه على رضى‏اللّه‏ عنه گفت: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «فيك مثل من عيسى، أبغضته
اليهود حتّى بهتوا اُمّه، و أحبته النصارى حتّى أنزلوه بالمنزلة الّتى ليس به. ثُمّ قالَ ـ اى على ـ: يهلك رجلان: محبّ مفرط، يُقَرِّظنى بما ليس في، و مبغض  يحمله شنآنى على أن يبهتنى .»

احمد در مسند، ج 1، ص 160؛ حاكم در مستدرك، ج 3، ص 132 كه حديث را صحيح داشته و ابويعلى در مسند، ج 1، ص 406 آن را روايت كرده‏اند.

 

[11]. بلكه چنين كسى منافق است، به دليل كلام پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه به على فرمود: «لا يحبك الاّ مؤمن، و لا يُبغضك الاّ
منافق»، حديثى كه مسلم و ديگران روايت كرده‏اند.

 

[12]. در نظر محدّثان و عالمان پسنديده، براى كسانى كه با على رضى‏اللّه‏ عنه جنگيدند و به سبّ و لعن او
پرداختند، هيچ فضيلتى قطعى نشده است، چنان‏كه اسحاق بن راهويه و احمد و نسائى و حاكم گفته‏اند. پس دوستداران آنها دليلى براى كار خود ندارند، مگر اين‏كه به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دروغ بندند، نسبت ناروا دهند و افترا زنند.

 

 

آخرین بروز رسانی مطلب در پنجشنبه ، 28 فروردين 1393 ، 14:34
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: