اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
شيوه ‏هاى بررسى حديث در نظر علامه امينى مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 38
پنجشنبه ، 28 فروردين 1393 ، 14:30

شيوه ‏هاى بررسى حديث در نظر علامه امينى

نوشته: جاسم فلاح رزاق[1]

 

ترجمه: صالحه سكوت[2]

 

چكيده: نويسنده، گفتار خود را بر دو كتاب علامه امينى: الغدير و
ثمرات الاسفار مبتنى كرده و در سه قسمت سامان داده است. بررسى
متن حديث در نظر علامه امينى، دلالت نصّ نزد علامه امينى، دلالت
حديث غدير.

در بخش اول؛ عواملى مطرح مى‏شود مانند سازگارى اعتبار متن با
جايگاه شخص مورد توصيف، ركيك بودن متن، رجوع به بيانات
عالمان اهل تسنن براى بررسى روايات كتابهاى سنّى، كشف روايات
عوارض با آن متن، خدشه در سند آن متن، جعل در احاديث تسنن. در
بخش دوم، استفاده از لايه‏هاى پنهانى و مخالفت با عقل سليم و نقل
معتبر مطرح مى‏شود. در بخش سوم به فهم صحابه، تابعان، مفسّران،
محدّثان، شاعران دانشمند از حديث غدير، و دلالت‏هاى بلاغى اين
حديث، كه در بيان علامه امينى آمده، اشاره مى‏كند.

كليد واژه‏ها: امينى، عبدالحسين ـ روش‏شناسى بررسى حديث/
الغدير(كتاب) ـ پژوهش‏هاى حديثى/ ثمرات الاسفار(كتاب)ـ
پژوهش‏هاى حديثى/ نقد حديث ـ شيوه ها/ حديث غدير- دلالت 
 

مقدمه

اين مقاله ترجمه بخشى از پايان نامه كارشناسى ارشد فلاح
رزاق جاسم تحت عنوان "منهج نقد الحديث فى كتاب  الغدير"
است، كه در سال 2009 ميلادى به دانشگاه كوفه (عراق) ارائه
شده است.

مى‏دانيم كه در كتاب الغدير نوشته علامه امينى، ده‏ها حديث،
بررسى و ارزيابى و نقد شده، چه از جهت سند و چه از جهت
متن. اما شيوه امينى در اين زمينه تاكنون كمتر بررسى شده بود.
نويسنده مقاله به اين مهم پرداخته و نكاتى از كتاب
الغديراستخراج كرده است. نويسنده براى پژوهش خود از
گنجينه مكتبة الامام اميراالمؤمنين عليه‏السلام در نجف اشرف استفاده
كرده و نسخه‏اى از پايان نامه خود را به آن كتابخانه گرامى
سپرده است؛ كتابخانه‏اى كه عطر گام‏هاى استوار صاحب
الغدير در آن پيچيده و مزار آن پير پژوهش و ولايت و اخلاص
را ـ همچون گوهرى درون صدف ـ در خود جاى داده است، به
سان مشعلى كه همواره به اهل تحقيقق و ايمان راه مى‏نمايد.

 

دستيابى‏ها به نسخه پايان نامه نيز به لطف مسئولان اين
كتابخانه ارزشمند، انجام شد. اداى سپاس به اين عزيزان،
وظيفه ما است. اميد كه اين مركز نورانى دير بپايد و همچنان راه
نمايد.
علامه امينى قواعد نقد متن را بر اساس ديدگاه دانشمندان حديث پذيرفته و با
دقت بالايى آنها را به كار بسته است. بررسى دهها حديث نبوى در موسوعه‏هاى
حديثى نمايانگر اين مطلب است. امينى بر آن مباحث دلالى‏اى افزوده تا به كشف
معناى حديث برسد و براى رسيدن به دلالت آنها كوتاهى نكرده است. او از ضعف،
تحريف، اضافه، حذف و تدليس در احاديث غافل نمى‏شود. چه بسا كلمه يا حرفى
به روايتى زياد شود و آن را از معناى اصلى‏اش دور كند و چه بسا كلمه‏اى چرخانده
شود و به كلمه مترادفى تبديل شود تا معناى ديگرى غير از مراد رسول اكرم را
برساند. و بحث و جستجو در آن بسيار است به حدى كه آن را بر نقد در سند و
رجال و طبقات، مقدم داشته و چه بسا بيش از آن. امّا آنچه كه علامه امينى را در نقد
روايات متمايز مى‏كند،اين است كه او غالباً روايت را از جهات مختلف بررسى
مى‏كند به گونه‏اى كه راه را براى بحث بعدى مى‏گشايد. در اينجا چند نمونه ياد
مى‏شود:

1. بحث‏هاى سندى

1ـ1. بررسى‏هاى سندى

1ـ1ـ1. ابن عساكر از ابى‏بكره آورده كه: نزد عمر آمدم در حالى‏كه در مقابل او
گروهى مشغول غذا خوردن بودند. در انتهاى گروه چشمش به شخصى افتاد. گفت:
آيا در كتابهاى قبلى چيزى نيافتى كه (در مورد خلافت) بخوانى؟ گفت: خليفه پيامبر
صديق است. (ابن عساكر، تاريخ دمشق، ج 30، ص 296؛ السيوطى، الخصائص الكبرى، ج 1، ص 52).امينى
در تعليق اين روايت مى‏گويد: اين روايت سند محكمى ندارد، بلكه تا آنجا كه يافتيم
مرسل است.

پس از بحث در اعتبار سند به بررسى متن مى‏پردازد و مى‏گويد: آن مرد اهل
كتاب را كه در انتهاى جمعيت بوده، نمى‏شناسيم تا درباره دين دارى  و ثقه بودن او
نظر بدهيم. به فرض ثبوت، فقط دلالت بر تلاش عمر دارد بر اينكه بر فرد مجادله
كننده چيره شود در بحث خلافت كه لقب صديق را رسول اكرم به ابوبكر داده است
و هيچ كس با او در اين لقب شراكت ندارد. اين مطلب از دو نظر قابل اشكال است:
اوّل اينكه: كسى كه ابابكر را خليفه اوّل نمى‏داند و نسبت دادن اين لقب به او از
سوى مردمان را دليل اين كار نمى‏گيرد، نمى تواند ابوبكر را با آنچه كه در كتب
پيشين درباره خليفه پيامبر آمده است منطبق كند؛ زيرا آنچه در آنجا آمده، دائرمدار
واقعيت است نه لقب دادن مردم. دوم اينكه: در روايات صحيح متواتر، اين سخن
پيامبر اكرم به امير مؤمنان ثابت شده است كه تو برادر من، وصى من و خليفه من
بعد از من هستى. (الأمينى، الغدير، ج 2، ص 278). همچنين رسول اكرم لقب صديق و
صديق اين امّت را به ايشان دادند و ايشان يكى از سه صديق و صديق اكبر هستند.
(الأمينى، الغدير، ج 2، ص 312 و ج 6، ص 550)

علامه امينى در اين شيوه احتجاج شاخص است، به نحوى كه براى مخالف
حجّت و برهانى باقى نمى‏ماند.

1ـ1ـ2. علامه امينى گاهى روايتى رابا وجود شذوذ و مطالب نادر و غير معتبر،
بدون مناقشه در متن و سند عرضه مى‏كند به اعتبار اينكه به ادعاى مُخَرّج آن
صحيح الاسناد است. علامه امينى براى عرضه آن بدين ادعا اكتفا مى‏كند و
توضيحى براى خواننده نمى‏دهد، چرا كه ادّعا دارد سند اين روايات، صحيح ادعا
شده و نياز به تحقيق ندارند. گويا شذوذ ظاهرى آن از دقت در امور ديگر كفايت
مى‏كند. به عنوان مثال، از عبدالرحمن بن حنظلة بن الراهب آمده كه: عمربن خطاب
نماز مغرب مى‏خواند و در ركعت اوّل سوره حمد نخواند. وقتى به ركعت دوم
رسيد، دو مرتبه سوره حمد خواند. و وقتى نماز به پايان رسيد، دو سجده سهو
گزارد. (ابن حجر، فتح البارى، ج 3، ص 90)

1ـ1ـ3. از مظاهر نقد متن اين است كه اعتبار متن با مقام و جايگاه شخص سازگار
نباشد. اگر به اين لحاظ حديثى آمد، درست نيست كه آنچه نازيباست به او نسبت
داده شود، چه رسد كه پيامبر خدا باشد. علامه امينى در اين‏گونه موارد اشاره
مى‏كند به اينكه تذكر در اين باب، براى نقد متن و آگاهى دادن به خواننده واجب
است. از اين جمله است آنچه از عمروبن شعيب از پدرش از جدش آمده كه: زنى به
رسول‏اللّه‏ عرض كرد: من نذر كرده‏ام كه بالاى سر شما دف بزنم. حضرت فرمودند:
به نذرت وفا كن. عرض كرد: نذر كردم در مكان چنين و چنانى كه مكان ذبح در
جاهليت بود، ذبح كنم. حضرت فرمودند: براى بتان؟ گفت: نه. حضرت فرمودند: به
نذرت وفا كن.

با اينكه احتجاج علامه امينى بر ردّ كسانى است كه مشروعيت نذر را انكار
مى‏كنند، ولى به خواننده توجّه و تذكر مى‏دهند كه دقت در متن حديث ضرورت
دارد. لذا در نقد حديث مى‏گويد: بر خواننده لازم است كه به ابتداى حديث نگاه
كند تا جايگاه پيامبر در سنن را بشناسد، حاشا كه پيامبر مرتكب چنين آلودگى‏هايى
شود. (الأمينى، الغدير، ج 6، ص 264). اين تذكرى از سوى علامه امينى در نقد اين متن
است، به اعتبار اينكه عقل كارهاى سبك مانند زدن دف و طبل در حضور شخص
والامقام را زشت مى داند، تا چه رسد در حضور پيامبر اكرم؟! و آيا نذرى كه در آن
معصيت باشد، صحيح است؟!

1ـ1ـ4.توجه به سند در كنار متن كشف سندهايى با موارد زشت، علاوه بر كلام
در متن، به گونه‏اى كه تاب مقاومت در برابر نقد را به اعتراف اهل فن ندارد. از جمله
آنچه زياد بن معاويه بن يزيد بن عمر ـ نوه پسرى يزيد بن معاويه بن ابى سفيان ـ از
عبد الرحمن بن الحسام آورده كه گفت: فردى از اهل حوران خبر داد از فرد ديگرى
كه گفت: ده نفر از بنى‏هاشم گرد هم جمع شده و سپيده دم بر رسول خدا وارد
شدند. چون نماز خواندند، عرض كردند: يا رسول‏اللّه‏ سپيده دمان نزد شما آمديم تا
برخى كارهاى خود را بر شما بازگوييم. خداوند به وسيله اين رسالت بر تو شرف و
فضيلت داد و ما نيز از شرافت شما شرافت يافتيم. اينك اين معاويه بن ابى سفيان
است كه وحى را مى‏نويسد، در حالى‏كه ما فردى ديگر از اهل بيت شما را براى اين
كار شايسته مى‏دانيم. فرمودند: آرى به مردى غير او بنگريد. راوى گويد : وحى هر
چهار روز يك بار بر پيامبر اكرم نازل مى‏شد، امّا جبرئيل چهل روز نازل نشد. وقتى
روز چهلم رسيد، جبرئيل صحيفه‏اى به سوى پيامبر آورد كه در آن نوشته شده بود:

تو نبايد آن كسى را كه خدا براى كتابت وحى برگزيده، تغيير دهى. او را بگمار كه
او امين است. (ابن عساكر، تاريخ دمشق، ج 34، ص 403؛ رقم 3787). در مورد آن گفته اند: اين
خبرى منكر است و در سند آن چندين راوى مجهول وجود دارد، بلكه بطلان آن
قطعيت دارد. قسم به خدا كسى كه آن را ساخته بى دين و بى مذهب است. (ابن حجر،
لسان الميزان، ج 3، ص 501؛ رقم 4984)

 امينى به ركيك بودن متن بسيار تذكر داده و مى‏گويد: نادان‏تر از اين مهاجمان كه
نسبت به قداست مقام رسول خدا هجوم مى‏برند، محدثى است كه درباره سند اين
حديث بحث مى‏كند و چنين حديثى را تنها به خاطر افراد مجهولى كه در رجالش
قرار دارند نادرست مى‏داند، در حالى‏كه محدث بايد پيش از آنكه در مورد سند
حديث بررسى كند، متنش را مورد پژوهش قرار دهد. پس مطلب همان است كه ابن
حجر گفته. (الأمينى، الغدير، ج 6، ص 493)

1ـ1ـ5. نمونه ديگر: از يزيد بن محمّد مروزى از پدرش از جدش آمده: از
اميرالمؤمنين عليه‏السلام شنيدم كه مى‏فرمود: مقابل رسول خدا نشسته بودم كه معاويه آمد.
رسول خدا قلم را از دستم گرفت و به معاويه داد. در دلم از اين عمل ناخوشنود
نشدم، چراكه مى‏دانستم خداوند به حضرتش چنين امر كرده است. ابن حجر اين
كلام را از ساخته هاى مسرة بن عبداللّه‏ الخادم دانسته و گفته: اين متن باطل و
اسنادش ساختگى است. (ابن حجر، لسان الميزان، ج 6، ص 24، رقم 8314). خطيب در
تاريخش (الخطيب البغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 272) حديثى در باب مناقب آورده و گفته:
اين حديث دروغ و ساختگى است و رجال ذكر شده در اسنادش همگى از ثقات
هستند، به جز مسره خادم كه عيب حديث از او سرچشمه مى‏گيرد. (الأمينى، الغدير، ج 6،
ص 493)

اعتراف ابن حجر به اينكه متن حديث باطل و اسنادش ساختگى است و نظر
علامه امينى ـ گذشته از كلام خطيب كه اين حديث را دروغ دانسته ـ نشان‏گر
توانمندى و روش صحيح وى در آشكار كردن اعترافات اين بزرگانِ مشهور در نزد
اهل سنّت در زمينه نقد متن است. اين دقت‏ها وظيفه پژوهشگر را مى‏رساند كه
اهتمام به متن در كنار سند، روش صحيح در دستيابى به اعتبار يا عدم اعتبار روايت
است.

1ـ1ـ6. آگاه ساختن خواننده بر ركيك بودن متن، جاى كمترين تأمّلى را نخواهد
داشت. از جمله اين حديث كه: «اگر برنج حيوان بود، قطعاً آدمى بود. و اگر آدمى
بود، قطعاً مرد صالحى بود. و اگر مرد صالح مى‏بود، قطعاً پيامبرى مى‏بود. و اگر نبى
مى‏بود، قطعاً مرسل مى‏بود. و اگر پيامبر مرسل مى‏بود، قطعاً من مى‏بود.» (العجلونى،
كشف الخفاء، ج 2، ص 160، رقم 2109).بديهى است كه متن اين كلام براى كسى كه اندك
بهره‏اى از علم برده باشد، احتياج به توضيح و تطبيق ندارد. بنابراين علامه امينى
مى‏گويد: «جاى بسى شگفتى است كه حفاظ، امثال اين روايت را فقط از ناحيه سند
بررسى كردند، با آنكه متون آنها بهترين دليل بر ساختگى بودن آنهاست». (الأمينى،
الغدير، ج 6، ص 497).

1ـ1ـ7. مقابله متنى با متن ديگر روشى است تا تغييرهاى متن مورد ادّعا با آنچه
در طريق روايت آمده كشف شود. از اين جمله است آنچه از ابو هريره آمده كه:
«براى هر پيامبرى، از ميان امّتش دوست و همراهى است و دوست و همراه من
عثمان مى‏باشد.» اين حديث از ساخته‏هاى اسحاق بن نجيح الملطى است كه
ذهبى گفته: اين حديث باطل است، به اين دليل كه آن حضرت فرموده: اگر از اين
امّت كسى را به عنوان دوست انتخاب مى‏كردم، آن فرد قطعاً ابوبكر بود. (الذهبى، ميزان
الاعتدال
، ج 1، ص 201، رقم 795) در حالى‏كه كلام حق و واقع كه در روايات آمده، حديث
برادرى ميان آن حضرت و اميرمؤمنان است. امّا دست تحريف و بازى همواره در
حقيقتها و واقعيتها دست مى‏برند. علامه امينى در اين‏باره مى‏گويد: حديثى را كه
ذهبى دليل بطلان آن روايت قرار داده، نيز مجعول و ساختگى است كه در برابر
حديث برادرى ـ چنان‏كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد آمده ـ آن را ساخته‏اند.
(الأمينى، الغدير، ج 6، ص 498)

1ـ1ـ8. علامه امينى نقد متن را از زبان علمايى از اهل سنّت ـ كه به آن اعتراف
كرده‏اند ـ مى‏آورد تا داراى اثرى عميق‏تر و حجّتى روشن‏تر باشد. مثل آنچه از انس
به طور مرفوع آمده: رسول خدا به ابوبكر فرمود: چقدر مال تو پاكيزه است كه مؤذنم
بلال و شترم از آن مى‏باشد. گويا تو را مى‏بينم كه بر در بهشت از امّتم شفاعت
مى‏كنى. (الذهبى، ميزان الاعتدال، ج 3، ص 359، رقم 6750) اين حديث از اباطيل فضل بن
مختار است كه احاديثش را نادرست دانسته‏اند و هيچ كدام از آنها را مورد تبعيت
قرار نمى‏دهند. (الأمينى، الغدير، ج 6، ص 502 و 503)

نقل اعتراف از ذهبى ـ از دانشوران شناخته شده نزد اهل سنّت ـ كه: اينها اباطيل
و عجايب هستند، اثرى بليغ مى‏گذارد، چرا كه از خود اهل سنّت است. پس
دست‏يابى به كلمات فراموش شده كه علامه امينى از درون كتابها و از زبان علماى
مشهورشان استخراج كرده، از جمله روشهاى نقد محكم و صحيح او به شمار
مى‏رود.

1ـ1ـ9. از تذكرات مهم و اشاره‏هاى زيباى علامه امينى درباره متن،كه دست
بردن در احاديث و دروغ بستن را مى‏رساند،نكاتى است كه ذيل روايت خطيب
بغدادى آورده است. خطيب بغدادى نقل كرده از يك راوى از يك داستان سراى
مجهول، كه شفاعت ابوبكر مانند شفاعت پيامبران است. (الأمينى، الغدير، ج 6، ص 511؛
ثمرات الاسفار، ج 3، ص 356). در اينجا علامه امينى به ركيك بودن متن اين روايت خيالى
تذكر داده است.

1ـ1ـ10. گاهى اكتفا كرده به اينكه روايت را بدون توضيحى عرضه كند، گويى كه
ظاهر روايت، خودش خودش را تكذيب مى‏كند و اين براى خواننده كافى است تا
داورى را به خود او بسپارد، مانند روايت نزول درهم براى عثمان از آسمان. (الأمينى،
الغدير، ج 6، ص 515)

1ـ1ـ11. از تذكرات مهم و درخشان علامه امينى، كشف روايات معارض با اصل
آن روايت است، چه رسد به سند آن كه آن را از اعتبار مى‏اندازد، مانند اين روايت
كه: ابوبكر و عمر را هيچ مؤمنى دشمن ندارد و هيچ منافقى دوست ندارد. (همان، ج 6،
ص 518)

كلام بعضى محدثان اهل سنت را نقل كرده كه به تعارض اين‏گونه احاديث با
حديث استوار به مضمون ديگر اعتراف كرده‏اند، درباره كسى كه اهل آن است.
(همان، ج 6، ص 543 و 544)

1ـ1ـ12. از نشانه‏هاى روشن كه علامه امينى آن را تشخيص داده، دقت در متن
روايت است، با تأكيد بر خدشه‏دار شدن سند آن، كه اعتراف اهل فن و صورت
دروغ آنها را آورده است. همه اينها اركان توانمندى را تشكيل مى‏دهد تا آن را كاملا
از اعتبار بياندازد. (همان، ج 6، ص 547 و 548، ج 8، ص 154)

1ـ1ـ13. از درخشندگى‏هاى علامه امينى در نقد متنى روايات ـ علاوه بر طعن
در طريق روايات كه به سقوط كامل متن مى‏انجامد ـ اين است كه روايات را مى‏آورد،
ولى حكم دادن را به خواننده منصف وا مى‏گذارد تا خودش حكم صادر كند، سپس
نظر خواننده را به متن جلب مى‏كند و اين براى كسى كه نسبت به قواعد
علم الحديث شناخت دارد مخفى نمى‏ماند. (همان، ج 6، ص 556)

اين شيوه، از بالاترين روشهاى نقدى شمرده مى‏شود. تمايز علامه امينى دقت
در رد كردن رواياتى است كه استحقاق رد كردن دارند، چرا كه الزامات دقيق و
ردّيه‏هاى قانع كننده وى هيچ مجالى را براى انكار دشمن باقى نمى‏گذارند. (همان، ج
6، ص 377 و ج 8، ص 189)

1ـ1ـ14. اعتراف برخى از اهل سنّت كه متن و اسناد راوى معينى را مردود
مى‏دانند، در واقع عدم توثيق آن راوى و تضعيف و تكذيب وى شمرده مى‏شود.
علامه امينى در برخى از اشارات و توضيحاتش بر آن روش همّت گمارده است.
(همان، ج 8، ص 397)

1ـ1ـ15. علامه امينى گاهى متن روايتى را نشان مى‏دهد كه تماماً متعارض و
مخالف حكم شرعى است، در حالى‏كه محدث مخرج آن وثاقت طريق سندى آن را
ادّعا مى‏كند. علامه امينى با نشان دادن حكم شرعى، از نااستوارى آن روايت پرده
برداشته و با ادلّه قوى آن وثاقت خيالى را رد مى‏كند. (همان، ج 7، ص 237)

1ـ1ـ16. از نشانه‏هاى دقت در نقد متن نزد علامه امينى اين است كه آن جاهايى
كه در متن روايت اضافاتى شده به منظور دروغ و گمراه ساختن و افترا زدن براى
ساختن يك فضيلت ساختگى يا كم كردن چيزى از شخصى و مانند آن را تذكر
مى‏دهد كه اين نزد اهل فن و اهل حديث تحريف شمرده مى‏شود. اين بى‏شك
حكايت‏گر دقت و زيركى‏اى است كه وجه تمايز علامه امينى مى‏باشد. (همان، ج 5، ص
433 و ج 6، ص 150 و ج 11، ص 197 و 208)

1ـ1ـ17. از نقدهاى استوار علامه امينى عرضه كردن نظرات علما در رد مخالف
است براى كسى كه قصد پيروى از مذهب و آئين او را دارد. اين نقدها به شكل
بليغ‏تر و فصيح‏تر در اقامه حجّت در تأييد يا ردّ روايت است، از جمله آنچه در ردّ
ابن‏تيميه در مسائل متعددى آورده است. (همان، ج 6، ص 180)

1ـ1ـ18. از جمله وجوه تمايز روش نقدى علامه امينى شناساندن شخصيت
فردى است كه جرح او را هدف گرفته‏اند، در حالى‏كه ثقه است. و يا فردى غير ثقه
كه مى‏خواهند او را ثقه نشان دهند، در موضوعى كه به او منسوب است يا آميختن
قصه‏اى به حق يا پرداختن به چيزى كه به حقيقتى افزوده است. و اين تلاشى براى
پرده انداختن و كشف از تقلب در اين روايات يا ردّ آن است. (همان، ج 7، ص 360 ـ 368)

1ـ2ـ جعل در حديث شريف

در زمينه جعل در حديث شريف، علامه امينى توجّه مضاعف و دقت بسيارى
در موارد متعدد آن كرده است.

1ـ2ـ1. براى ردّ روايت دروغين كه متعلّق به منقبتى است كه مانند آن را
ساخته‏اند، علامه امينى به شمارش احاديث توجه نموده است. لذا براى غير
شخص دروغگو، اين روايت نياز به بررسى سندى ندارد. و از اين لحاظ اين امر
دلالت بر توانايى و احاطه او دارد. (همان، ج 8، ص 377 ـ 382). به همين علت مى توان آن
را «روش آمارى در رد كردن روايات» ناميد.

امينى در زمينه كشف جعل و دروغ در روايات، مثلاً در تاريخ طبرى 701 حديث
جعلى را برشمرده، به اين تقسيم: جلد سوم تاريخ وقايع سال 11 هجرى، 67
حديث جعلى، جلد چهارم تاريخ وقايع سال 12، 427 روايات جعلى، جلد پنجم
وقايع سالهاى 23 تا 37، 207 حديث جعلى. (همان، ج 9، ص 460)

1ـ2ـ2. دقت ويژه در آيات قرآنى‏اى كه به دروغ سبب نزول آنها را اشخاص
ديگرى مى‏دانند. (همان، ج 9، ص 11 ـ 41 و ج 10، ص 34)

1ـ2ـ3. كشف و بيان تناقضات روايات علاوه بر بحث در سند روايات معلوم
است كه بيان معارضه يك روايت با روايت ديگر مخالف با آن است و به همان
مضمون، روايت را از اعتبار مى‏اندازد. (همان، ج 6، ص 557، 561 ـ 562 و ج 7، ص 231، 337،
455 و ج 8، ص 257، 262، 268، 271، 274 ـ 291)

1ـ2ـ4. اگر متن روايتى با جعلى آن از سوى برخى از محدثان تعارض داشت،
امينى براى مقابله و تطبيق به سراغ كتب اهل سنّت كه حاوى آن بوده‏اند رفته، تا متن
ديگرى را با متن اوّل معارضه كند و سخن محدثان را نقل كرده و اثبات اهل حديث
را در صحت آن متن بياورد. (همان، ج 9، ص 131)

1ـ2ـ5. بيش از آنچه امينى براى كشف نااستوارى روايات و سندها و زشتى
مضامين آنها تلاش كرده، هم‏زمان با آن روايت ديگرى آورده كه با آن مخالف است.
صحّت و اعتبار روايت اصلى از سخنان علماى رجال و اصحاب جرح و تعديل
گرفته مى‏شود كه اولاً اثباتى براى وثاقت سلسله سند روايت و ثانياً اثبات صحت و
اعتبار حديث دوم مى‏باشد. (همان، ج 10، ص 406، ج 11، ص 146 ـ 148)

1ـ2ـ6. بررسى سند در كنار متن براى ابطال روايت. امينى بارها به اين روش
نقدى پرداخته، بلكه در روايت مشخصى توقف كرده؛ به خصوص اگر آن روايت
مشهور و معروف نزد اهل سنّت بوده. لذا مى‏بينيم در روايتى ـ از لحاظ سندى يا
متنى ـ توقف طولانى‏اى كرده و اين بدين جهت است كه خواسته دروغشان را از
خلال اين بحث با قدرت فراوان برايشان آشكار كند، وسستى آن را نشان دهد. (همان،
ج 11، ص 169 و 175 ـ 187).

بسيارى از آنچه امينى در تطبيقهاى نقدى خود با تأكيدات اهل حديث و علماى
جرح و تعديل مورد اعتماد اهل سنّت آورده، دلالت بر اين دارد كه نصّ روايت
موردنظر، نادرست و باطل است. (همان، ج 12، ص 95 و 100)

1ـ2ـ7. سكوت بر نص روايت، از جهت اثبات يا نفى. امينى، بدون هيچ
توضيحى، بررسى تبيين موضوع، متن و سند را براى خواننده بينا و خردمند
واگذارده، گويى مى‏خواهد به خواننده بگويد كه تبيين موضوع، مستحق سكوت
است. (همان، ج 12، ص 142)

 

1ـ2ـ8. در روش نقدى وى نقد تمسخرآميز بارها به كار مى‏رود كه گاهى همراه با
زخم زبان شده و به حدّ بدگويى و عيب‏گويى مى‏رسد. (همان، ج 12، ص 152، 153؛ همو،
ثمرات الاسفار، ج 2، ص 255، ج 9، ص 139، ج 10، ص 349، 352، 358) اين روش از نكوهشهاى
بحث نقد علمى به شمار مى‏رود. البته زبان رايج آن دوره بدگوئى به كسى بوده كه
خشم محقق را بر مى‏انگيخته، به خصوص اگر به شيوه ناجوانمردانه با آنها دشمنى
كرده‏اند و كلمات بدى به كار مى‏برده‏اند. پس با همه توان و نيرو به او اعتراض
مى‏كردند.

1ـ2ـ9. تذكر به متن روايت، چه در ابتداى آن يا وسط آن يا انتهاى آن، هرجايى
كه دقت و تأمّل در آنجا ضرورت دارد. و اگر نص با واقعيت تعارض داشته باشد، او
با امضا و تصديقش آن را تأييد نمى‏كند. (الأمينى، ثمرات الاسفار، ج 1، ص 191)

1ـ2ـ10. تذكر فراوان به دقت در متن روايت و معناى آنچه در آن آمده (همان، ج 1،
ص 254، 255) براى نشان دادن ثبوت روايت، پس از آنكه آن را از محدثان و اصحاب
حديث آورد.

1ـ2ـ11. آوردن كلمات اهل حديث و اصحاب مسانيد و جمع‏آورى كلمات
اصحاب حديث و اهل علم در صحت روايت، پس از اينكه عده‏اى براى تشكيك
در آن كوشيدند. (الأمينى، الغدير، ج 6، ص 61 ـ 81؛ همو، ثمرات الاسفار، ج 2، ص 77، 83)

2. دلالت نص نزد علامه امينى

دلالت مباحث متعدد دارد كه ذهن متفكران را مشغول مى‏دارد و آن را بر اساس
اصطلاحاتشان دسته‏بندى مى‏كنند. اصوليان در دلالت الفاظ در مباحث مستقل
پژوهشها دارند تا از آن حكم شرعى را استنباط كنند.

براى دستيابى به عقايد نيز ناگزير بايد مباحثى در دلالت الفاظ باشد . از اين‏رو
امينى پس از بررسى صحت سند و رفع توهم در مورد نادرستى بعضى از احاديث و
ارزيابى سلامت زبانشان، در جهت دلالت احاديث وارده همت كاملى مى‏گمارد.

 

2ـ1. حديث غدير اهميت بالايى در عقيده امامت نزد اماميه دارد. بعضى از
نويسندگان نتوانستند سند آن را مخدوش كنند، به جهت زياد بودن رجالش نيز متن
آن از تعرض مصون ماند. چرا كه الفاظش بسيار محكم است. لذا كوشيده‏اند معنى را
از دلالتى كه مقصود بوده تحريف كنند. امينى اين شبهات را كلامى در رويارويى با
بديهه آورده و دلالت حديث غدير بر امامت را در پرتو شواهد استوار از كتاب و
سنّت و كلام عرب و سخنان دانشمندان زبان و ادبيات و شعر بيان مى‏كند.

حق اين است كه صاحب كتاب عبقات الانوار پيشتاز علماى محقق در اين روش
فنى و دقت علمى در زمينه درگيرى عقيدتى است و امينى نيز در كتاب خود روش
او را دنبال كرده است.

2ـ2. از مباحث زيباى امينى در زمينه دلالت، دقت وى در روايات پيرامون
استفاده از لايه‏هاى پنهان حديث است، به گونه‏اى كه بر مقصود دلالت كند و بر
محقق زيرك و فصيح كه مى‏خواهد مقصود حقيقى پيامبر را بشناسد، مخفى نماند.
امينى روايتى مى‏آورد، به اين لفظ: «من شهر علم هستم و ابوبكر ستون آن و عمر
ديوار آن و عثمان سقف آن و على درِ آن است.» اين حديث را در مقابل روايت
پيامبر اكرم آوردند كه فرمود: «من شهر علم هستم و على در آن است.»

امينى گويد: «قصد پيامبر اكرم اين بوده است كه برساند تنها راه بهره‏مندى از
علوم نبوى، جانشين او اميرالمؤمنين است، همان‏گونه كه تنها راه ورود به شهر، درِ
آن است. پس اين يك معناى كنايى محسوب مى‏شود كه براى آنچه گفتيم مورد
استفاده قرار گرفته است. پايه شهر هيچ فضيلتى ندارد مگر اينكه ديوارهاى بلند
شهر را از سرقتها و غارتها حفظ مى كنند. و اين هيچ ربطى به سرمايه‏هاى معنوى
شهر ندارد. استفاده از سقف ـ به فرض اينكه وجود داشته باشد ـ فقط براى سايه
انداختن و دفع سرما و گرما است. بنابراين تنها محلهايى مسقّف مى‏شوند كه
مى‏خواهند درونشان ديده نشود، مانند خانه‏ها و حمام‏ها و مغازه‏ها و مانند اينها.
بنابراين كسى كه قصد استفاده از شهر و علم و ثروت و هر منفعت مادى و معنوى
موجود در آن را دارد، هيچ راهى ندارد مگر اينكه از در وارد شود... واضح است كه
مراد از تعبيرِ در، ورود و خروج نيست، بلكه منظور استفاده و بهره بردن است. و اين
امر شدنى نيست مگر از كسى كه تمام علم نبى را داشته باشد و اين تنها و تنها از
طريق در ممكن است. در واقع اين تعبيرات، براى رساندن اين حقيقت به مردم
است كه صاحب مقام امامت را نشان دهد. لذا مى‏فرمايد: هركس شهر را
مى‏خواهد، از در وارد شود. (همو، الغدير، ج 8، ص 269)

اين بيان و روشنگرى از امينى حكايت‏گر دقت روش و توان‏مندى وى در مناظره
و احتجاج است درباره آن چيزى كه از دلالت بلاغى روايت اقتباس كرده، اضافه بر
آنچه پيش از اين گفته بود: چه زمان شهرى سقف داشته؟ و براى چه شهرى ادّعاى
سقف شده است؟! همين نكته كفايت مى‏كند بر اينكه اين روايت براى هدف
خاصّى جعل شده، يعنى تضعيف منقبت خاصى كه براى اميرالمؤمنين عليه‏السلام وارد
شده است.

2ـ3. در روايتى جعلى كه خواسته‏اند فضيلتى براى ابوبكر جعل كنند. (اليافعى، مراة
الجنان
، ج 1، ص 68)، آورده‏اند: زمانى كه ابوبكر نفس مى‏كشيد، بوى جگر بريان شده از
وى مى شنيدند. (محب الدين الطبرى، الرياض النضرة، ج 1، ص 168)

همسر ابوبكر به عمربن خطاب چنين گفت: ابوبكر در هر شب جمعه وضو
مى‏گرفت و نماز عشا مى‏خواند، سپس رو به قبله مى نشست و سر بر زانو مى نهاد.
سحر كه مى شد سر بر مى داشت و نفسى بلند مى‏كشيد. آنگاه ما در خانه بوى جگر
بريان شده مى‏شنيديم. عمر گريست و گفت: ابن خطاب كجا و جگر بريان شده
كجا؟

اصل قضيه اين بوده كه شدّت خوف او از خداى متعال، قلب او را آتش زده، به
گونه‏اى كه هم‏نشينان وى بوى جگر سوخته از او استشمام مى‏كردند. اين روايت
تعجب بر مى‏انگيزد. لذا امينى در آن مناقشه كرده و به زبان طنز پاسخ مى‏دهد: «اگر
حديث جگر بريان شده راست مى‏بود، بايد همه پيامبران و فرستادگان ـ و در رأس
آنها پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ چنين خصوصيتى را دارا بودند، چرا كه آنان خداترس‏تر از
ابوبكر بوده‏اند و رسول اكرم نيز از همه‏شان خداترس‏تر بوده است. پس بايد از اينان
بويى شديدتر به مشام برسد و همه جا پراكنده شود... البته جاى تعجب دارد كه
ببينى جگر كسى پس از مرگ او باز هم زنده بماند. و اگر سؤال كنى، پاسخ مى‏دهند
اينها از معجزاتى است كه اختصاص به خليفه دارد... اگر آنچه گمان كرده‏اند درباره
همه اولياء باشد، بايستى از روزگار آدم تا زمان خليفه، فضا از بوى جگر سوخته پر
شده باشد و هوا از دود جگرهاى سوخته سياه شده باشد.» (الأمينى، الغدير، ج 8، ص 298)

امينى براى ردّ اين پندارها، نمونه‏هاى چندى مى‏آورد، مانند اينكه در مورد
اميرمؤمنان عليه‏السلامآمده است: «آن حضرت در مناجات شبانه خود هم‏چون مارگزيده به
خود مى‏پيچيد. امينى مى‏گويد: آن حضرت در شبها چند بار غش مى‏كردند، ولى
احدى از ايشان بوى جگر بريان شده استشمام نمى‏كرد.» (الغدير، ج 8، ص 298)
جعل‏كننده چنين دروغ هايى معناى مجازى را از دست داده و معناى مادى آنها
باقى مانده است تا زشتى آن را آشكار كند. بدين جهت امينى مى‏گويد: «گمان
مى‏كنم كسى كه اين پندارهاى پوچ را گفته، از كسانى بوده كه انگل سفره غذاى
عربها به شمار مى‏آمده، چرا كه يك عرب اصيل، خوب مى‏داند كه در زبان عربى
كنايه‏ها و استعارات فراوانى وجود دارد. پس وقتى گفتند: آتش ترس، فلانى را
سوزاند، منظور اين نيست كه آتش گداخته‏اى در كار باشد كه دود از آن برخيزد يا
بوى جگر بريان شده بدهد، بلكه معنى اندوه بسيار و سوزش معنوى مى‏دهد كه
شبيه به آتش است.» (همانجا، ج 8، ص 298)

اما آنچه كه از فلسفه سوختن جگر خليفه نزد برخى آمده، امينى درباره آن
مى‏گويد: «اوهامى است بى‏دليل، كه به آسانى نمى‏توان برهانى براى آن آورد كه
خدشه‏دار نباشد، هم‏چون پر كاهى كه در برابر تندباد استدلالها جا خالى مى‏كند.»
(همانجا، ج 8، ص 299)

3ـ دلالتهاى حديث غدير: امينى در جلد اوّل كتاب الغدير به بررسى سندها و
طرق حديث غدير مى‏پردازد. سپس مى‏كوشد كه از رهگذر سند و دلالت به حديث
غدير برسد و نص غدير و سند تاريخى آن را نشان دهد و آن را به بخشى از كتابش
موكول كرده است. مى‏كوشيم در اينجا دلالت حديثى را كه وى آورده، بيان كنيم.

3ـ1. تلاش برخى كه خواسته‏اند حديث را از محتوا و دلالت و اشاره به مسأله
امامت و رهبرى حقه پس از افول نور خاتم النبيين دور سازند، جاى تعجب دارد.
آنها خواسته‏اند از اين معنا به دلالت ديگرى برسند كه با الهام از متن، فراتر از هرگونه
شكّ و عيب باشد. حقيقت اين است كه نصّ شرعى ثابت غير قابل تأويل است.
هم چنين اين بيان، اهانت به مقام مقدّس پيامبر را شكل مى‏دهد كه ايشان در
صحرايى توقف مى‏كنند كه حرارت در آن زبانه مى‏كشد. آنگاه در آن جمع امر
مى‏كنند كه آنان كه رفته‏اند، باز گردند و آنان كه نرسيده‏اند، بيايند و در مكانى كه
غديرخم نام داشته بايستند. اين پس از نداى جبرئيل بود كه تهديد الهى به عدم
ابلاغ اين مهم را نيز همراه داشت. پس آيا اين تهديدى كه حامل نشانه‏ها و دلالات
مختلفى است، غير از آن چيزى است كه به نصب و نص مشهور است؟

3ـ2. اين امور، امينى را بر آن داشته تا روش علمى را پى بگيرد. در خلال آن، آثار
صحابه‏اى را كه شاهد واقعه غدير بودند و تابعانى كه روايت كردند و اين واقعه را به
نظم درآوردند نشان دهد. آنگاه شعر اميرالمؤمنين عليه‏السلام را نيز آورده كه دلالت صريح
بر امر خلافت دارد و آن اين است:

 

و أوجب لي ولايته عليكم

  رسول اللّه‏ يوم غديرخم


حسان بن ثابت نيز كه از شاهدان اين واقعه بوده، بر آن شهادت داده و جمعى
هم‏چون قيس بن سعد بن عباده و كميت بن زيد الاسدى و ديگران نيز گفته‏اند.

 

3ـ3. امينى شهادت بزرگانى را مى‏آورد كه كاملاً به زبان عربى و مفردات و
دلالتهاى آن آشنايى دارند و مى‏گويد: عده‏اى از افراد دانا به علم و ادبيات عرب، از
آنان پيروى كردند، كسانى كه ضروريات زبان را ناديده نمى‏گيرند، نسبت به جايگاه
الفاظ جاهل نيستند و جز تركيبهاى صحيح و زيبا در شعرشان نمى‏آورند؛ مانند:
دعبل خزاعى، حمانى كوفى، امير ابى فراس، علم الهدى المرتضى، سيّد شريف
الرضى، حسين بن حجاج، ابن رومى، كشاجم، صنوبرى، صاحب بن عباد، ناشئ
صغير، تنوخى، زاهى، ابى العلاء معرى، جوهرى، ابن علوية، ابن حماد، ابن
طباطبا، ابى الفرج، مهيار و ديگران كه از اعجوبه‏هاى ادب و زبان هستند، و پيوسته
شعرشان در قرنهاى متمادى تا به امروز آورده شده و در توان محققى نيست كه
حكم به اشتباه همه اين افراد بدهد، چرا كه اينان مصادر زبان عربى و مراجع آن به
حساب مى‏آيند. (الأمينى، الغدير، ج 2، ص 284)

3ـ4. پس از اين، امينى فهم اين صحابه را از واقعه غدير و كسانى را كه براى
تبريك به امام پيش‏قدم شدند نشان مى‏دهد. از جمله ايشان خليفه اوّلى و دومى
بودند كه به تبريك اكتفا نكردند، بلكه با آن حضرت بيعت كردند. امينى در اين زمينه
مى‏گويد: «كاش مى‏دانستم كدام يك از معانى كلمه مولى بر مولاى ما قابل تطبيق
است كه قبل از آن روز وجود نداشته و آن روز شناخته شد تا شيخين بيايند و براى
آن به مولاى ما تبريك و تهنيت بگويند و تصريح كنند كه در آن روز حضرتش
موصوف به آن شده است!؟ آيا آن معانى، عبارت از نصرت و محبت است؟
اميرالمؤمنين از زمانى كه از مادر شير خورده و با پيامبر بوده، متصف به آنها بوده
است. آيا معانى ديگر مولى است كه نمى‏توان آنها را در اين مقام به خصوص منظور
و مراد دانست؟! نه، به خدا قسم. نه اين است و نه آن، بلكه معناى آن، چيزى بود كه
حاضران همه فهميدند، يعنى اولويت امير مؤمنان بر آن دو و بر همه مسلمانها از
خودشان. آنان بر اين اساس و به اين معنى با حضرتش بيعت كردند و تبريك گفتند».
(همان، ج 2، ص 287)

3ـ5. حقيقت اين است كه اگر براى اين حديث دلالت ديگرى گفته شود، چه
چيزى در اين موقعيت حارث فهرى را به اعتراض واداشت تا مقابل پيامبر اكرم
بايستد و برآشوبد؟

3ـ6. بر اين اساس، امينى اين حادثه را به عنوان يك حادثه تاريخى ثبت مى‏كند
كه در آن امر مهمى آشكار شد و اين حديث به وضوح بر معنى مورد نظر دلالت
مى‏كند. آن هنگامى كه گروهى از اصحاب پيامبر وارد مى‏شوند و بر اميرالمؤمنين
سلام مى‏كنند و مى‏گويند: سلام برتو اى مولاى ما! على عليه‏السلام براى واقف ساختن
ساير شنوندگان بر معناى درست كلمه مولى، از آنان مى‏پرسد: من چگونه مولاى
شما باشم، در حالى‏كه شما گروهى از عرب هستيد؟ آنها پاسخ مى‏دهند: ما در روز
غدير خم از رسول خدا شنيديم كه فرمود: هركس من مولاى اويم پس اين على
مولاى اوست.

3ـ7. بر اين پايه و روش، امينى نظرات مفسران را در دلالت و معنى كلمه مولى
جستجو و بررسى كرده و مى‏گويد: حمل اين كلمه بر غير معناى اولويت ممكن
نيست، چنانكه در آيه كريمه «فاليوم لا يؤذ منكم فدية و لا من الذين كفروا مأواكم
النار هى مولاكم و بئس المصير
» (الحديد (57) / 15)،از نظرات مفسران بر مى‏آيد.

3ـ8. از استدلال بر روايت و تأكيد بر اين امر لازم برمى‏آيد كه مراد از آن استفاده
نحوى از آن است، مانند دلالتى كه در آيه كريمه در مورد اميرمؤمنان عليه‏السلام شد كه
حديث رايت بر مراد اين روايت تأكيد دارد. رسول اكرم فرمودند: «فردا پرچم را به
دست كسى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را
دوست دارند.» و اين حديث را با اين سخن خداى متعال مقايسه مى‏كند: «إِذَا جَاءَكَ
الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّه‏ِ
» (المنافقون (63) / 1)

بيهقى در تفسيرش آورده: در آيه فوق «لام» در كلمه «لرسول» لام تأكيد است كه
عرب مى‏گويد: لاعطينك (حتما به تو مى‏دهم) و لاضربنك (حتما به تو ضربه
مى‏زنم). نمونه ديگر در اين حديث است كه فرمود: لأعطين الراية غداً... فردا پرچم
را به دست كسى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او
را دوست دارند كه او كرّار غير فرّار است و فتح به دست او انجام مى‏شود. آنگاه
پيامبر رايت را به دست اميرمؤمنان داد. (الأمينى، ثمرات الاسفار، ج 1، ص 346 نقل از: التهذيب فى
التفسير
نوشته بيهقى (مخطوط))

از جمله استفاده‏هاى بلاغى و نحوى در پرتو قرآن كريم، كه مى‏رساند محبت
اميرالمؤمنين عليه‏السلام ايمان و دشمنى او نفاق است، اينكه طرابلسى در كتاب اضائة
الدرارى
در شرح حديث رايت بيان مى‏كند: «يحبه اللّه‏ و رسوله كه در حديث رايت
آمده و فتح به دست اميرمؤمنان شد، در واقع تلميح اين آيه قرآن است كه: قل ان
كنتم تحبون اللّه‏ فاتبعونى يحببكم اللّه‏
(آل عمران (3) / 31) اى پيامبر بگو اگر خدا را دوست
داريد از من تبعيت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد. وى مى‏گويد: گويى اين آيه
اشاره دارد به اينكه اميرالمؤمنين پيرو تامّ رسول خداست تا بدان‏جا كه خداوند او را
دوست مى‏دارد. براى اين است كه محبت او علامت ايمان و بغض او علامت نفاق
مى‏شود، آن‏چنان كه مسلم (صحيح مسلم، ج 1، ص 61؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 4، ص 274؛ البداية والنهاية،
ج 7، ص 391) از خود آن حضرت روايت كرده كه: قسم به شكافنده دانه و به پديد
آورنده انسان، اين پيمانى است به سوى پيامبر كه كسى جز مؤمن تو را دوست ندارد
و كسى جز منافق با تو دشمنى نمى‏كند. (طرابلس، اضائة الدرارى (مخطوط)؛ تاريخ مدينة دمشق، ج
24، ص 271؛ سير أعلام النبلاء، ج 12، ص 366). مصادر اين حديث را امينى مى‏آورد. (امينى،
ثمرات‏الاسفار، ج 2، ص 37)

3ـ9. از جمله دلالتهاى بلاغىِ استفاده شده از حديث ثقلين، كلامى است كه
امينى از سخاوى شافعى نقل كرده كه گويد: «پس دو ثقل، همان‏طور كه گفته شده
كتاب خدا و عترت طيبه هستند كه به جهت بزرگى شأن و منزلت بدين اسم ناميده
شدند، زيرا به هر چيز نفيس، ثقل گفته مى‏شود. نيز اينكه چنگ زدن و عمل كردن به
آنها ثقيل است. و اين سخن خداى متعال است كه فرمود: «انا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً»
ما بر تو سخن ثقيل را مى‏خوانيم، يعنى كلامى كه داراى وزن و منزلت است. به
همين دليل، به جن و انس ثقلان گفته مى‏شود، چون در زمين اقامت مى‏كنند.
همچنين به دليل تمايز كه نسبت به ساير حيوانات دارند. تأكيد بر مطلب با اين چند
حديث شريف است كه فخرى براى اهل بيت در بردارد. رسول اكرم فرموده:
بنگريد كه با اين دو يادگار، چگونه رفتار مى‏كنيد، و شما را به خير با عترتم وصيت
مى‏كنم، و در مورد اهل بيتم خدا را به ياد شما مى‏اندازم (البته الفاظ مختلفى براى
اين روايت ذكر شده). امّا روايات، تشويق و امر به مودت و نيكى كردن نسبت به آنها
را در بردارد و بر پاسداشت و احترام و بزرگداشت و اداى حقوق واجب آنان تأكيد
دارند و آنان برگزيدگان اهل بيت پيامبر اكرم‏اند و ذريه پاكى هستند كه در روى زمين
در فخر و حسب و نسب مانند آنها يافت نمى‏شود، به خصوص كه آنان پيروان سنّت
روشن و صحيح پيامبر اكرم مى‏باشند. (السخاوى (محمّدبن عبدالرحمن)، استجلاب ارتقاء الغرف،
ص 75 ـ 122)

3ـ10. آيه مباهله نيز اختصاص به اصحاب كسا دارد و دلالت و رمز نزول اين آيه
ايشان هستند. (الأمينى، ثمرات الاسفار، ج 3، ص 153 ـ 160)

ابن عين العرفا پس از حديث مباهله از سعدبن ابى وقاص، درباره شأن نزول آيه
مباهله در حق پنج تن و دلالت آن چنين مى‏گويد: اين روايت در اكثر كتب حديثى به
نقل از مسلم (صحيح مسلم، ج 7، ص 120 ـ 121) و ديگران آمده است و در آن دليل فضيلت
اهل بيت از حيث قرابت به پيامبر اكرم آمده كه هيچ شبهه‏اى در آن نيست. (مفتاح
الهداية
(مخطوط)، ثمرات الاسفار، ج 3، ص 159)

3ـ11. امينى دو گروه نظر از مفسران مى‏آورد: گروه اوّل آنان كه معنى مولى را
اولويت مى‏دانند، گروه دوم كسانى كه اين معنا را يكى از معانى مولى مى‏دانند. در
گروه اوّل بيست و هفت مفسر را ياد مى‏كند كه معناى مولى را منحصر در اولويت
مى‏دانند. (الأمينى، الغدير، ج 2، ص 619) و در گروه دوم پانزده نفر را آورده كه اين معنا را
يكى از معانى مولى مى‏دانند، تا بدان‏جا كه مى‏گويد: اگر اين گروه كه همه بزرگان
ادب عربى هستند، اين معنى را از معانى لغوى لفظ مولى نمى‏دانستند، بر آنها روا
نبود كه آن را به اولويت تفسير نمايند. (همان، ج 2، ص 619)

نتيجه

از نوآوريهاى علامه امينى در اين بخش است كه حديثى را بر حسب ذوق و درك
عميق خود مى‏آورد، به گونه‏اى كه حكايت‏گر ذوق بالا و توانايى زياد اوست با
توانمندى كه نسبت به لغت و نحو و بلاغت دارد. همگى اينها روش و دليل مستند و
قانع‏كننده او را شكل مى‏دهد، به گونه‏اى كه اهل فن به آن اقرار مى‏كنند.

 

و آخر دعوانا ان الحمد للّه‏ رب العالمين



[1]. كارشناس ارشد الهيات، دانشگاه كوفه.

 

[2].كارشناس ارشد علوم حديث.

 

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: