اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
بررسى سيماى امام على و خلافت ايشان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 30
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 14:54

دکتر آفرین زارع

چكيده: غدير خم كه در هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت و در آخرين حجّ عمر گرانمايه پيامبر اكرم 9 به وقوع پيوست، تأكيدى محكم و متين بر خلافت و امامت اميرالمومنين امام على 7 به امر پروردگار بود كه قرآن كريم، حديث شريف نبوى و تاريخ، گواه غيرقابل انكار آن است. واقعه عظيم غدير، مرزهاى دينى و تاريخى را درنورديده و در ادبيّات نيز انعكاس يافته است تا آنجا كه شاعران فراوانى از عرب و عجم و مسلمان و غيرمسلمان، نصب اميرالمومنين 7 را به امامت و ولايت به امر يگانه ايزد و به دست آخرين فرستاده 9 در اشعارشان به تصوير كشيده‌اند.
نكته قابل توجّه اين است كه حتّى سرسخت‌ترين دشمنان «سيّد الأوصياء» از پنهان ساختن اين حقيقت تابناك درمانده‌اند كه از ميان آنها مى‌توان به عمروعاص اشاره كرد.
اين مقاله بر آن است تا ضمن بررسى قصيده جلجليه و تحليل 
درون‌مايه‌هاى آن، ديدگاه سراينده‌اش را درباره غدير خم و مسئله جانشينى پس از حضرت محمّد 9 با استناد به شواهدى از قرآن كريم و حديث شريف و تاريخ، تبيين نمايد و از رسالت ادبيّات در منعكس كردن حقايق بهره برد.
كليد واژه : قصيده جلجليّه / بررسى، عمروعاص / غدير خم / امام على 7.
مقدّمه
شخصيّت عمروبن عاص
عمرو در عصر جاهلى به دنيا آمده و خبر دقيقى از زمان تولّد او در دست نيست. پدرش عاص‌بن وائل از كافرانى بود كه پيامبر را به باد مسخره مى‌گرفت و خداوند آيه 3 سوره كوثر را درباره او نازل فرموده است: (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتر) و آيه 95 سوره حجر (إِنَّا كَفَيْناکَ الْمُسْتَهْزِئينَ) نيز در مورد او و يارانش نازل شده است. (ابن ابى‌الحديد، ج 6، ص 351 ؛ طبرسى، ج 9، ص 837) به همين دليل امام على 7 او را ابتربن ابتر خوانده است. مادرش، ليلاى عنزيّه جلانيه، زنى زناكار و فاسد بود كه از هم‌صحبتى با هيچ مرد فرومايه‌اى دريغ نداشت. داستان تولّد عمرو، اين موجود خبيث و فتنه‌انگيز، مهر تأييدى بر خباثت او مى‌زند. او با ابولهب، اميّة‌بن خلف، هشام‌بن مغيرة، ابوسفيان‌بن حرب و عاص‌بن وائل همبستر گشت كه عمرو نتيجه اين ارتباط نامشروع شد، ]همان[ فرزندى كه پدرش نامشخّص بود و هر يك از آن پنج تن، ادّعاى فرزندى عمرو را براى خود به سينه مى‌كوبيد. مادر او، نابغه   با وجود ادّعاى
فراوان ابوسفيان، عمرو را به عاص نسبت داد؛ زيرا عاص ثروت خود را در اختيار او گذاشته و هزينه‌هاى زندگى او را متقبّل شده بود امّا ابوسفيان بخيل بود. كنيه او 
ابوعبدالله است و به ابومحمّد نيز مشهور است. عمرو عاص از جمله كسانى بود كه پيامبر 9 را در مكّه بسيار آزار و اذيت مى‌كرد، به ايشان دشنام مى‌داد، در مسير آن حضرت سنگ مى‌گذاشت تا مزاحم رفت و آمد ايشان شود و اشعارى در هجو حضرت مى‌سرود و به كودكان مكّه مى‌آموخت تا هنگام عبور ايشان با صداى بلند بخوانند؛ همو كه مورد نفرين پيامبر قرار گرفت (ابن ابى‌الحديد، پيشين، ص 351ـ352). چگونه مى‌توان به چنين شخصيّتى كه زندگى‌اش از بدو تولّد با ناپاكى و پليدى عجين شده و خود نيز بعد از آن همواره آتش فتنه به‌پا كرده است، لقب بهترين فرمانده عرب را داد؟ او كه به طمع مال دنياى فانى و حكومت مصر، با معاويه بيعت مى‌كند (همان، ج 2، ص 263ـ264؛ ابن‌عبدربّه الأندلسى، ج 3، ص 339؛ واقدى، ص 2ـ3).
او دست در دست معاويه، تيشه به ريشه اسلام مى‌زند، معاويه‌اى كه پيامبر اسلام 9 او را فتنه‌گر مى‌نامد و از پروردگار، تباهى وى را در خواست مى‌كند و بنابر روايت عبدالله‌بن عمر، آن حضرت 9 خبر مى‌دهند كه او (معاويه) در حالى از دنيا خواهد رفت كه بر سنّت ايشان نيست (نصربن مزاحم منقرى، ص 218ـ220).
در صفّين نيز با حيله و نيرنگ و با بر نيزه كردن قرآن‌ها، ابتدا معاويه را از شكست حتمى نجات مى‌دهد و سپس در ماجراى حكميّت، ابوموسى اشعرى، حَكَم امام على 7 را كه با پافشارى مردم بى‌خرد سپاه ايشان تحميل شده بود، مى‌فريبد و كار را به نفع معاويه تمام مى‌كند. (واقدى، ص 4ـ5؛ ابن‌عبدربّه الاندلسى، ص 340ـ342؛ ابن‌اثير، ج 3، ص 331ـ333؛ مسعودى، ج 2، ص 34) وى سركرده كافران بود و پس از گذشت سال‌ها از ظهور اسلام، به توصيه نجاشى اسلام مى‌آورد و اسلام آوردنش اين‌گونه است : عمروبن عاص كه به خون ياران محمّد 9 تشنه است، به نزد نجاشى، پادشاه حبشه مى‌رود و از او مى‌خواهد كه جعفر، فرستاده پيامبر خدا را به او تحويل دهد تا به قتل برساند. نجاشى خشمگين مى‌شود و از وى مى‌خواهد كه سر تسليم فرود آورد و از پيامبر 9 پيروى كند. عمروبن عاص كه دولت كفر را ازميان رفته مى‌بيند، 
چاره‌اى جز بيعت كردن با پيامبر اسلام ندارد (ابن‌هشام، ج 3، ص 289ـ291).
هيچ انسان مومن و خداترسى، براى گشودن گره مشكلاتش به خدعه و نيرنگ امّا او و هم‌نشينش، معاويه، جز به شرارت نمى‌انديشيدند و از اين‌روست كه پيامبر 9 در مورد اين دو مى‌فرمايند: اگر ديديد كه اين دو در كنار يكديگرند، ميانشان تفرقه اندازيد؛ چراكه آنها هرگز بساط صحبت و هم‌نشينى را در خير و نيكى نمى‌گسترانند (ابن‌عبدربّه الأندلسى، ص 339).
عمرو بن عاص كه از ساده‌ترين ويژگيهاى ايمان و مردانگى به دور است، پيش از وقوع جنگ و مشاهده درخشش شمشيرهاى آخته رجز مى‌خواند و لاف شجاعت و شهامت مى‌زند، امّا آن هنگام كه تيغ‌ها از نيام بركشيده مى‌شوند و شمشيرهاى برّان در برابر چشمانش به رقص در مى‌آيند، از ترس مرگ، خود را بر زمين انداخته، عورت خويش را آشكار مى‌سازد (سليم‌بن قيس هلالى، ص 490ـ491؛ امينى، ج 2، ص 161؛ ابن‌قتيبه دينورى، ج 2، ص 169؛ ابن ابى‌الحديد، ج 6، ص 350) و كدام عقل سليمى چنين كسى را شايسته ستايش مى‌داند؟ او كه در ماجراى حكميّت به‌عنوان حكم انتخاب شده بود و مى‌بايست قرآن را فراروى خويش قرار مى‌داد، هوايش را رهبر جان خويش كرده بود. امام على 7 در اين‌باره مى‌فرمايند: اين دو مردى كه به‌عنوان دو حكم پذيرفته شدند، كتاب خدا را پشت سر گذاشتند و از هوايشان پيروى كردند، به سنّت و احكام قرآن نيز عمل نكردند. پس خداوند، پيامبر و مومنان از آنها بيزارى مى‌جويند (ابن اثير، ص 338ـ339). وى در سال 43 هجرى در مصر درگذشت؛ واقدى در الطبقات الكبرى مرگ عمرو را از زبان خودش اين‌گونه توصيف مى‌كند :
روز فطر سال 42 در مصر و درحالى‌كه دو يا سه سال بيشتر از حكمرانيش نگذشته بود جان به در كرد. در سال وفات او اختلاف است. محمّدبن عمر وفاتش را سال 43 و محمّدبن سعد آن را سال 51 مى‌داند. عمرو عاص همواره مى‌گفت: عجب دارم از كسى كه مرگ او را درمى‌يابد و بر هشيارى عقل خويش باقى است امّا از وصف مرگ خوددارى مى‌كند. وقتى 
فرزندش او را در حال احتضار يافت، سخن پدرش را تكرار كرد و گفت چرا مرگ را به وصف نمى‌آورى، حال آنكه هوشت برجاست و عقلت زايل نگرديده؟ عمروبن عاص پاسخ گفت: فرزندم، وسعت مرگ در دايره وصف من نمى‌گنجد ليك اندكى از آن را برايت وصف مى‌كنم. خود را اين‌گونه مى‌يابم: گويى بر گردنم كوه رضوى سنگينى مى‌كند، درونم را خارهاى درخت خرما فرا گرفته است و جانم از سوراخ سوزنى بيرون مى‌آيد. (واقدى، ص6ـ 7)
عمروبن عاص پس از آنكه ناجوانمردانه به آرزوى ديرينه‌اش ـ فرمانروايى مصرـ مى‌رسد، بر سر پرداخت خراج به معاويه، با او دچار اختلاف مى شود و از فرمان معاويه براى پرداخت خراج، سرباز مى‌زند امّا چون تاكيد و اصرار وى را مشاهده مى‌كند، خشمگين مى‌شود در قصيده‌اى زبان به افشاگرى و مفتضح ساختن معاويه مى‌گشايد.
اين قصيده كه به جلجليّه شهرت دارد، شامل 66 بيت و اسناد و مدارك آن به شرح زير است :
فهرست چاپى كتابخانه خديوى مصر، ج 4، ص 314؛
اسحاقى، لطائف أخبار الدّول، ص 41؛
ابن‌شهر آشوب، المناقب، ج 3، ص 106؛
سيّد نعمت‌الله جزائرى، الأنوار النّعمانية، ص 43؛
زنوزى، رياض الجنة، ج 2.
اقرار عمروعاص به امامت و ولايت امام على 7
عمروعاص قبل از اقرار به حقيقت در مورد حقّ انكارناشدنى امامت و خلافت امام على 7 پس از رسول خدا 9 ابتدا مقدّمه‌اى ذكر مى‌كند. وى در چندين بيت، ترسو بودن معاويه را به نظم مى‌كشد و همين صفت منفى در وجود آن فرمانرواى 
مردم! بود كه بارها او را بر آن داشت تا از عمروعاص چاره‌جويى كند. عمروعاصِ حريص و طمّاع هم كه دينش را به دنياى اربابش، معاويه، فروخته بود و جز ملك مصر سودايى در سر نمى‌پروراند، با حيله‌گرى و ناجوانمردى، راه گريز ازدردسرها و مشكلات را به معاويه نشان مى‌داد :
اى معاويه! بر من ناسپاس مشو و خود را به نادانى مزن ]كه در هوادارى تو، چه‌ها كردم[. من بودم كه با مكر و حيله باعث شدم شاميان همچون گاوهاى ازبندگسسته، شتابان رو سوى تو آورند (و با تو بيعت كنند) و تو به‌عنوان خليفه، زينت و زيور به تن كنى. من بودم كه به آنها گفتم: وجوب نماز، با نام توست (بدون تو، نماز پذيرفته نمى‌شود) هنگامى‌كه آنها اين سخن مرا نپذيرفتند، تو امور را دگرگون و غوغا به پا كردى و درحالى‌كه در ميان سپاهيان پيشواى هدايت، على‌بن ابى طالب، جنگاوران بزرگ و دلير حضور داشتند، عصيان ورزيدى و از من سوال كردى كه آيا مى‌توانم با شاميان همچون گاو گنگ، به جنگ پرهيزگاران خردمند روم؟ من هم پاسخ مثبت دادم و به بهانه خون‌خواهى عثمان، آتش پيكار افضل ]![ (تو اى معاويه) را با مفضَّل (على 7) كه سيّد الأوصياء است، برافروختم. (بيتهاى 1ـ 9) :
معاويةُ الحالَ لا تجهَلِ         و عَنْ سبلِ الحقَّ لا تعدلِ
نسيتَ احتيالى في جُلّقِ         على أهلِها يومَ لَبسِ الحُلى؟
و قَد أقبلوا زمراً يهرَعونَ         مهاليعَ كَالبقرِ الجُفّلِ
و قولى لَهم: إنّ فرضَ الصلاةِ         بِغيرِ وجودِک لم تُقبلِ
فَولّوا و لم يعبأُوا بِالصلاةِ         و رمت النّفارَ إلى القسطلِ
و لمّا عصيتُ إمامَ الهُدى         و في جيشهِ كلّ مُستفحلِ
أ بِالبقرِ البُكمِ أهلِ الآشمِ         لأِهلِ التُّقى والحجى أبتلى؟

فقلتُ: نعم، قُمْ فَإنّى أرى         قِتالَ المفضَّلِ بِالأفضلِ
فَبى حاربُوا سيّدَ الأوصياءِ         بِقَوْلى: دَمٌ طُلَّ مِن نَعثلِ
آرى! من بودم كه به شاميان آموختم براى دفع حملة شير حمله‌ور (على 7)، كشف عورت كنند و اين‌چنين بود كه آنها از مشعل هدايت، دست برداشتند و بر حيدر جفا كردند. (بيتهاى 11 و 12) :
و علّمتُهم كشفَ سوآتِهم         لِردِّ الغضنفرةِ المُقبلِ
فَقامَ البُغاةُ على حيدرٍ         و كَفُّوا عن المشعلِ المُصطلى
اى معاويه! گويى ليلة الهرير را در صفّين فراموش كرده‌اى! آن هنگام كه يكّه‌تاز دلير، سپاهيان گمراهى را كنار زد و چون شير خشمگين حمله‌ور به تو دست يافت (به خيمه تو نزديك شد)، عرصه برايت تنگ آمد، خاطرت آشفته گشت و از ترس، به‌سان شترمرغ بى قرار، غائط نمودى! سپس براى رهايى از چنگال سواركارِ همچون شير حمله‌برنده، از من چاره خواستى و پيمان بستى ]در مقابل نجاتت[ ملك و دارايى‌ات را با من تقسيم كنى. (بيتهاى 45ـ51) :
كأنّک أُنسيتَ ليلَ الهرير         بِصفّينَ مع هولِها المُهوِلِ
و قد بتَّ تذرُقُ ذرقَ النعام         حذاراً من البطلِ المُقبلِ
و حينَ أزاحَ جيوشَ الضّلالِ         وافاکَ كالأسدِ المبسلِ
و قد ضاقَ منکَ عليکَ الخناقُ         و صار بکَ الرَّحبُ كالفلفلِ
و قولُکَ: يا عمرو، أين المفرُّ         من الفارسِ القَسورِ المسبلِ
عسى حيلةً منکَ عن ثَنيِهِ         فإنّ فواديَ في عسعَلِ
و شاطرتَنى كلَّ ما يستقيمُ         من المُلکِ دهرَک لم يكملِ
عمرو عاص، در ادامه بيان مى‌كند كه چگونه هنگام رويارويى با آن جنگاور حقيقى، امام على 7 بر مركبش ايستاده و عورتش را آشكار كرده است تا جانش را 
برهاند؛ گويى مى‌دانسته است كه اميرالمومنين، از روى آزرم، رخ برمى‌تابد و جان ناقابل عمرو عاص، اين‌گونه نجات مى‌يابد. امّا با اينكه خطر از خيمه معاويه دفع شده بود، او همچنان بى‌قرار از قدرت و هيبت امام على 7 خود را نجس مى‌كند! (بيتهاى 52:ـ 54)
فَقمتُ على عَجلَتى رافعاً         و اَكشِفُ عن سَوأَتى أذيلى
فَستَّر عن وجهِه و انثنَى         حياءً و روعُك لم يعقِلِ
و أنت لِخوفِک من بأسِه         هناک مُلِئتَ من الإفكَلِ
عمرو عاص ـ كه به اقرار معاويه، آموزگار ابليس بود ـ قصيده را با ذكر حيله‌هايش در ادامه نبرد، پى مى‌گيرد و به معاويه ياد آور مى‌شود كه براى پيروزى سپاه او، چه اقداماتى كرده است:
به زدن قرآن بر سر نيزه‌ها اشاره مى‌كند، از متوقّف كردن كارزار و ماجراى حكميّت سخن مى‌گويد كه چطور در دومة الجندل، ابوموسى اشعرى را به‌نرمى فريب داد و مانند در آوردن كفش از پاى، خلافت را از امام على 7 جدا كرد و آن را مثل به دست كردن انگشتر، بر معاويه پوشاند و اين‌گونه او را بر فراز منبرى بلند، بالا برد و خليفه مسلمانان خواند. سپس سپاه رياكار عراق را كه به اميرشان، امام على 7. پشت كرده بودند، با معاويه همراه كرد، وى را در جهان اسلام نماياند و باعث نامورى‌اش شد.
(بيتهاى: 10، 13ـ17، 19ـ20) :
و كِدتُ لهم أن أقامُوا الرِّماحَ         عليها المصاحفُ فى القَسطَلِ
نسيتَ محاورةَ الأشعَريِّ         و نحن علي دومة الجندل
الين فيطمع فى جانبى         و سهمى قد خاض فى المقتل
خلعت الخلافةَ من حيدرٍ         كَخلعِ النِّعالِ من الأرجُلِ

و ألبَستُها فيك بعدَ الإياسِ         كَلبسِ الخَواتيمِ بِالأنمُلِ
و رقَّيتُکَ المِنبرَ المُشمَخرَّ         بِلا حدِّ سيفٍ و لا مُنصَلِ
و سيرتُ جيشَ نفاقِ العِراقِ         كَسيرِ الجنوبِ معَ الشَّمألِ
عمرو عاص، وقتى بى وفايى معاويه را پس از آن‌همه خدمت به وى مى‌بيند، ابتدا شكيب از دست مى‌دهد و افشاگرى مى‌كند و آبروى معاويه را بيش از پيش مى‌ريزد :
اى معاويه! من بودم كه سپاه رياكار عراق را همچون حركت جنوب با شمال، به راه انداختم (دشمنان على 7 را از جنوب (عراق) تا شمال (شام) بسيج كردم) و نام و آوازه تو را در شرق و غرب، مانند حركت درازگوش با بارش! پراكندم (همچنان‌كه دراز گوش ملازم بارش است ذكر تو نيز به‌واسطه من بر زبان‌ها جارى است). اگر من هوادار و ياور تو نبودم، كسى تو را به‌عنوان خليفه نمى‌پذيرفت. اگر من نبودم، همچون زنان، خانه‌نشين و در پس پرده نهان بودى. اى زاده جگرخوار! اينكه مرا نشناسى، بر من گران است. تو شايسته مقام بلند خلافت نبودى هر چه دارى از من است. (بيتهاى 18، 19، 20، 22، 23، 21) :
و رقَّيتُک المِنبرَ المُشمَخِرَّ         بلا حدِّ سيفٍ و لا مُنصَلِ
و سيرتُ جيشَ نفاقِ العِراقِ         كَسيرِ الجَنوبِ مع الشَّمألِ
فلَولا مُوازَرتِى لم تُطَع         و لولا وجودى لم تُقبَلِ
و لولايَ كنتَ كمثلِ النِّساءِ         تُعافُ الخروجَ مِن المنزلِ
و جهلُک بى يا ابنَ آكلةِ ال         كُبودِ لَأعظمُ ما ابتَلِى
و لولم تكن أنت من أهلِه         و رَبِّ المَقامِ لم تَكمُلِ
سپس از وى شكوه مى‌كند كه چرا پس از به دست آوردن مكنت، عهد و پيمانش را فراموش كرد، يار و ياورش را از ياد برد و عطاى فراوان به ديگرى بخشيد امّا اندك 
بخششى را از عمروعاص دريغ ورزيد و با تعمّد در گمراهى، ملك مصر را به عبدالملك سپرد و به اين خدمتگزار جفا كرد (بيتهاى 55ـ57) :
و لمّا مَلَكتَ حَماةِ الأنامِ         و نالت عَصاکَ يدَ الأوَّلِ
مَنَحتَ لِغيرى وزنَ الجبالِ         و لم تُعطِنى زِنةَ الخَردلِ
و أنحَلتَ مصراً لِعبدِ المَلِک         و أنت عنِ الغَيِّ لم تَعدِلِ
پس از اين همه، عمرو عاص از اينكه معاويه را يارى كرده، احساس ندامت مى‌كند و با صراحت از غدير و جانشينى امام على 7 مى‌گويد :
اى فرزند هند! از روى جهل خود تو را بر علىّ افضل برترى داديم و يارى رسانديم و با برفراز بردن تو، خود به مرتبه پست تنزّل كرديم.
تو را بر كسى برترى داديم كه پيامبر در باره‌اش سفارشهاى ويژه كرده بود؛ كسى كه در روز غدير، پيامبر پيش از پراكنده شدن حاجيان، برفراز منبرى، با در دست داشتن دستش، به فرمان پروردگار بلندمرتبه با بانگى رسا پرسيد: آيا من بر شما از جانتان سزاوارتر نيستم؟ آن هنگام كه پاسخ گفتند: آرى چنين است، به خواست يگانه ايزد، او را امير همه مومنان قرار داد و فرمود: هر كه را من سرپرست اويم و از خودش برجانش سزاوارتر، اينك على، سرپرست اوست و چه خوب سرپرستى است! سپس دست به دعا برآورد كه پروردگارا! دوست بدار آن كه على را دوست بدارد و دشمن آن كس باش كه با او دشمنى ورزد. سپس مردم را به پيوستن به عترت پاكش فرمان داد و از پيمان‌شكنى بر حذر داشت؛ چراكه شكننده پيمان با عترت پيامبر، پيوندى با آن حضرت 9 نخواهد داشت.
در اين لحظه شيخ تو اى معاويه! ( عمر بن خطاب ) هنگامى كه ديد رشته پيوند حيدر 7 با مردم ناگسستنى است، تبريك‌گويان جلو آمد و گفت: به‌به! على، مولاى شماست! اى مردمان، او را پاس بداريد؛ زيرا وى سرور من و همه شماست (بيتهاى 
24ـ 35) :
نَصَرناکَ مِن جهلِنا يابنَ هندٍ         على النَّبإِ الأعظمِ الأفضلِ
و حيثُ رفَعناکَ فوقَ الرُّووسِ         نزلنا إلى أسفلِ الأسفلِ
و كم قد سمِعنا مِن المُصطفَى         وصايا مُخصَّصةَ فى عليٍّ
و في يومِ «خمّ» رقَى مِنبراً         يبلِّغُ و الرَّكبُ لم يرحَلِ
و في كفِّهِ كفُّه مُعلناً         ينادى بِأمرِ العزيزِ العليِّ
أ لَستُ بِكم مِنكمُ في الُّنفوسِ         بِأولى؟ فَقالُوا: بلى فَافعَلِ
فَأنحَلَه إمرَةَ المومنينَ         مِنَ اللهِ مُستخلِفِ المُنحِلِ
و قال: فمَن كُنتُ مَولًى له         فهذا له اليومَ نِعمَ الوليّ
فَوالِ مُواليهِ يا ذا الجَلالِ         و عادِ مُعادى أخِ المُرسَلِ
و لاتنقُضُوا العهدَ مِن عِترتى         فَقاطِعُهم بيَ لم يوصَلِ
فَبَخبَخَ شيخُك لمّا رأى         عُرى عَقدِ حَيدرَ لم تَحلَلِ
فقال:وليُّكُمُ فَاحفَظُوه         فَمَدخلُه فيكُمُ مَدخَلِى
عمرو عاص ـ آن سرسخت‌ترين دشمن مولا اميرالمومنين 7 پس از به نظم درآوردن واقعه غدير، در ادامه اظهار ندامتش از رها كردن ولايت ولىّ خدا امام على 7 ميان آن حضرت و معاويه چنين مقايسه مى‌كند :
معاويه! تو كجا و ادّعاى خلافت و امارت كجا؟ حتّى ذرّه‌اى هم در آن، حقّى ندارى، همچنان كه پدرانت از ابتدا نداشتند. حتّى اگر بتوان ميان تو و على مقايسه كرد، شمشير برّان كجا و داس(كند) كجا؟ سنگريزه كجا و ستاره كجا؟ معاويه كجا و على كجا؟ (بيتهاى: 62ـ 65) :
فإنّک مِن إمرَةِ المومنين         و دَعوى الخِلافةِ فى مَعزَلِ
و ما لَک فيها و لا ذرَّةَ         و لا لِجُدودِکَ بِالأوَّلِ

فإن كانَ بينَكما نسبةً         فَأينَ الحُسامُ مِن المِنجَلِ
و أين الحَصا مِن نُجومِ السَّماءِ         و أين معاويةُ مِن عليِّ
و سپس از عاقبت شوم خود و معاويه نيز خبر مى‌دهد :
آنچه مرتكب شديم، بى‌شك ما را گرفتار دوزخ مى‌كند؛ در درگاه حق، شرمسار خواهيم بود و خون عثمان هم ما را نجات نخواهد داد. على، با عزّت و افتخار به پروردگار و پيامبر، دشمن ما خواهد بود، به حساب ما رسيدگى خواهد كرد و ما از حقّ، دور خواهيم بود. آن روزى كه پرده‌ها كنار رود، اى معاويه واى بر من و تو!
تو سرانجام با عهد و پيمانى كه با من بستى و به آن وفا نكردى، خود را فروختى و آخرتت را به اندك مال دنيا باختى. با مردم روزگار گذراندى تا آنكه ملك و جاه برايت ميّسر شد. در پيكار هم در كمين بودى تا شكار كنى امّا خود، شكار شدى. (بيتهاى 36ـ 44) :
و إنَّا و ما كانَ مِن فِعلِنا         لَفى النَّارِ في الدَّرکِ الأسفَلِ
و ما دمُ عثمانَ مُنجٍ لَنا         مِن اللهِ في المَوقِفِ الُمخجِلِ
و إنَّ علياٌ غداٌ خَصمُنا         و يعتزُّ بِاللهِ و المُرسَلِ
يحاسبُنا عَن أمورٍ جَرَت         و نَحنُ عَن الحقِّ في مَعزَلِ
فَما عُذرُنا يومَ كَشفِ الغِطاءِ         لَکَ الوَيلُ مِنه غداٌ ثمَّ لى
أَلا يا بنَ هندٍ أ بِعتَ الجِنانِ         بِعهدٍ عَهِدتَ و لَم تُوفِ لى
و أخسَرتَ أُخراکَ كَيما تَنالَ         يسيرَ الحُطامِ مِن الأَجزَلِ
و أصبحتَ بِالنَّاسِ حتَّى استَقامَ         لَک المُلکُ مِن مَلِکٍ مُحوِلِ
و كُنتَ كَمُقتنِصٍ في الشِّراکِ         تَذُودُ الظِّماءَ عَن المَنهَلِ
عمرو عاص، در پايان، با تهديد از معاويه مى‌خواهد از خراج مصر چشم بپوشد. در غير اين‌صورت، او آنچه را كه نبايد، انجام خواهد داد: براى نابودى وى، از مصر 
سپاهى از بهترين اسبان، جنگاوران و شمشيرهاى برّان فراهم خواهد آورد، دل خلق را بر معاويه دگرگون خواهد كرد، حجاب غرور را كنار خواهد زد و خلق را از احوال او آگاه خواهد ساخت.
عمرو عاص، با لحنى صريح به معاويه خطاب مى‌كند كه زنگ تو در گردنم است. اگر شهرت و مكنتى دارى به خاطر من است. تكان بخورم، زنگ رسوايى تو به صدا در مى‌آيد و از حيله‌گريهاى من براى موقعيت تو خبر مى‌دهد (بيت هاى 61ـ58 و 66) :
و إِن كُنتَ تَطمَعُ فيها فَقَد         تَخَلَّى القَطا مِن يدِ الأَجدَلِ
و إن لَم تُسامِح إلى رَدِّها         فَإنِّى لِحُوبِكمُ مُصطَلِى
بِخَيلٍ جِيادٍ و شُمِّ الأُنُوفِ         و بِالمُرهِفاتِ و بِالذُّبَّلِ
و اكشِفُ عنکَ حِجابَ الغُرورِ         و أُوقِظُ نائِمَةَ الأثكَلِ
فَإن كُنتَ فيها بَلغتَ المُنَى         فَفى عُنُقِى عَلَقُ الجُلجُلِ
تحليل قصيده
با بررسى درون‌مايه‌هاى قصيده عمروعاص، با موضوع‌هاى زير مواجه مى‌شويم :
ـ ترسو بودن معاويه و هراس و گريز او از رويارويى با حيدر كرّار 7.
ـ حيله‌گرى پى‌درپى عمرو عاص براى رهايى معاويه از چنگال مرگ.
ـ حيله‌گرى عمرو عاص در به خلافت رساندن معاويه.
ـ شكوه كردن عمرو عاص از پيمان‌شكنى معاويه.
ـ ابراز ندامت عمرو عاص از يارى كردن معاويه.
ـ اقرار به واقعه غدير خم و نصب على 7 به امامت به فرمان پروردگار.
ـ مقايسه ميان اميرالمومنين امام على 7 و معاويه.

ـ تهديد معاويه بر ريختن آبرويش با ذكر حقايق.
عمرو عاص براى تبيين مفاهيم يادشده، تشبيه‌ها و عبارتهاى جالبى به كار مى‌برد :
شاميان را در نادانى و شتاب هنگام روى آوردن به معاويه به‌منظور بيعت با او، به گاوهاى شتابان از بندگسسته و هنگام پيكار، به گاوان گنگ، تشبيه و از سپاه شام، به سپاه گمراهى ياد مى‌كند. امام على 7  را اميرمومنان، پيشواى هدايت، برترى‌داده شده، سرور اوصيا، مشعل نور و هدايت، شير حمله‌برنده خشمگين پيكار، سواركار دلير، خبر بزرگ، شمشير برّان و ستاره آسمان معرّفى مى‌كند كه روز جزا با عزّت و افتخار، دشمن معاويه و عمرو عاص خواهد بود و به حساب آنها رسيدگى خواهد كرد. و سپاه اسلام را سپاه پرهيزگاران خردمند و جنگاوران مى‌شناساند.
عمرو عاص، معاويه را فرزند هند جگرخوار توصيف مى‌كند كه در لحظات سخت جنگ و حتّى پس از دفع خطر، آشفته خاطر است و كنترل از دست مى‌دهد و خود را نجس مى‌كند؛ كسى كه با مكر و خدعه، پيروزى ظاهرى به دست مى‌آورد؛ عهدشكنى كه پس از نجات يافتن، ناسپاسى و جفا مى‌كند؛ بى‌مقدارى كه با حيله‌گريهاى عمرو عاص، خلافت را از اهلش (امام على 7) غصب كرد و مشهور شد و الّا چون زنان، در پس پرده پنهان مى‌ماند. او را در برابر مقام و منزلت امام على7 به سنگريزه و در مقايسه با شمشير بران آن حضرت، به داس تشبيه مى‌كند كه براى اندك مال دنيا آخرت را باخته و روز كشف اسرار، با روسياهى از حق به دور است.
به طور خلاصه، مى‌توان در مقايسه ميان اميرالمومنين 7 و معاويه و سپاه اسلام با سپاه شام و ديگر موضوعات، جدول زير را رسم نمود :

معاويهامام على 7سپاه اسلامسپاه شامساير
و منافقانابن هندإمام الهدىفيه كلّزمر يهرعونخلع الخلافة
مستفحلمهاليع كالبقرمن حيدر كخلع
الجفّلالنّعال من الأرجل
ابن آكلة الكبودالمفضَّلهل التّقى والبقر البكملباس الخلافة
الحجىجيش نفاقفى معاوية كلبس
العراق البغاةالخواتيم بالأنمل
الحصانجوم السّماءالمنجلالحسام
أخسر أخراه لنيل
يسير الحطام
عن الحقّ فى معزلالنبأ الأعظم الأفضل
عن إمرة المومنين وإمرة المومنين
دعوى الخلافة فى
معزل
لو لاموازرة عمروالمشعل المصطلى
لم يطع معاوية
لولا وجود عمرو بنالعاص سيد الأوصياء
لم يقبل معاوية
لو لا عمروبن العاصنعم الولىنشر ذكر معاوية
لكان معاوية يُعاف منفى الخافقين كسير
الخروج من المنزلالحمير مع المحمل
كمثل النساء

معاويهامام على 7سپاه اسلامسپاه شامساير
و منافقانضاق من معاويه عليهحيدر
الخناق
فواد معاوية من عليّالأسد المبسلحشد جيش نفاق
في عسعلالعراق كسير
الجنوب مع الشمال
لخوفه من بأس عليّالفارس القسور المسبل
مليء من الأفكل
يذرق ذرق النعامالبطل المقبل
حذارا
باع الجنان بعهد لم يوفه
لعمروبن العاص
يوم كشف الغطاء لهخصم معاويه و عمروبن
الويلالعاص
من الله فى الموقفيحاسب عمرا بن العاص
المخجلو معاويه
فى النار فى الدّركيعتزّ بالله و المرسل
الأسفل

امّا مهم‌ترين بخش اين قصيده، ابياتى است كه در مورد غدير و نصب امام على 7 به خلافت و امامت پس از پيامبر 9 به دست ايشان و به فرمان پروردگار، سخن مى‌گويد كه شرح آن گذشت. در اينجا شايسته است به مصادر معتبر و مشهور 
اهل سنّت در ثبت جريان غدير اشاره كنيم تا خواننده محترم تصور نكند كه چون عمروعاص از معاويه دلخور و آزرده‌خاطر شده بود، از سر انتقام‌جويى و تلافى كردن، چيزى سروده است.
خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، به مسئله تعيين امام على 7 به جانشينى پيامبر اسلام 9 اشاره كرده و از تبريك گفتن عمربن خطّاب به آن امام سخن گفته و سپس آورده است كه آيه اكمال در همين زمينه نازل شد (ج 8، ص 290).
مقريزى نيز در الخطط المقريزية، ج 2، ص 220 به جز آيه اكمال، هر چه خطيب بغدادى در مورد غدير گفته را ذكر كرده است.
جزرى هم از حجّة الوداع و غديرخم، بخشى از خطبه پيامبر اكرم 9 را آورده و حديث: «من كنت مولاه فهذا ]عليّ[ مولاه اللّهمّ و الِ من والاه و عادِ من عاداه...» را نقل كرده است (ج 3، ص 137ـ136).
سيوطى ـ مفسّر بزرگ اهل سنّت ـ در تفسير آيه اكمال، قول‌هاى مختلفى را ذكر كرده، ازجمله با استناد به ابوهريره از ابن‌مردويه و ابن‌عساكر نقلكرده است كه آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم...) در روز هجدهم ذى‌حجّه پس از آنكه امام على 7 به‌عنوان مولا و صاحب اختيار مسلمانان پس از رسول خدا 9 منصوب شد، نازل گشت (ج 2، ص 259).
البتّه واقعه تاريخى غدير، غيرقابل انكار است و علّامه امينى؛ 38 نفر از اعلام حفّاظ، 30 تن از محدّثان را كه حديث غدير را روايت كرده‌اند، و 15 تن از مفسّران را كه شأن نزول آيه اكمال را منصوب شدن امام على به ولايت و سرپرستى مسلمانان پس از فرستاده خدا 9 دانسته‌اند در اثر ارزشمند الغدير ذكر كرده كه همگى از اهل سنّت هستند.
اين علّامه فاضل، همچنين نام 110تن از صحابه، 82 نفر از تابعين و 360تن از علماى به‌نام سنّى را كه حديث غدير را روايت كرده‌اند، با ژرف‌نگرى در اسناد و 
مدارك، جمع‌آورى نموده و در الغدير به خواننده معرّفى كرده است (مقدّمه، ص 134ـ138، 144ـ152، 167ـ199).
نتيجه
با توجّه به اوصافى كه عمرو عاص براى توصيف معاويه به كار برده و با مراجعه به تاريخ و مطالعه حيله‌گريهاى عمرو عاص، درمى‌يابيم كه معاويه و عمرو عاص ـبرخلاف باور عدّه‌اى از مسلمانان ـ نه تنها شخصيّتهاى مقدّس، دلير و پرهيزگارى نبوده‌اند و بر خير، اجتماع نكرده‌اند بلكه با تظاهر و نفاق، اطاعتشان از هواى نفس را دين‌دارى معرّفى كردند و با غصب خلافت كه به امر پروردگار، تنها زيبنده اميرمومنان امام على و فرزندانشان : است امّت اسلامى را به گمراهى و بيراهه بردند، جنگ‌ها برافروختند و خون‌ها برزمين ريختند. امّا آن هنگام كه معاويه حتّى به ياور پرمكرش هم رحم نمى‌كند و خدمات او را براى رسيدن به حكومت، ناديده مى‌گيرد، وجدان عمرو عاص بيدار مى‌شود و بااحساسى صادق افشاگرى مى‌كند و ضمن قصيده جلجليّه با صراحت از ظلم در حقّ جانشين بر حقّ پيامبر8 با ندامت سخن مى‌گويد. حتّى عمرو عاص نيز توانايى پنهان كردن واقعه تاريخى غدير را ندارد و معترف است طىّ سال‌ها، در غصب ولايت و امامت امام على7 به معاويه يارى رسانده.
قصيده جلجليّه، شاهدى ديگر بر معناى مولا است كه صاحب اختيار و سرپرست است نه دوست و رفيق.

فهرست منابع
1. قرآن كريم.
2. نهج البلاغة.
3. امينى نجفى، عبدالحسين، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب. بيروت: دارالكتاب العربى، بى‌تا.
4. ابن ابى‌الحديد. شرح نهج البلاغة. تحقيق: محمّد ابراهيم. دارالكتاب عربى، 2007 م.
5. ابن‌اثير. الكامل في التاريخ. دارلكتاب، 1967 م.
6. ابن شهرآشوب، محمّدبن على. مناقب آل أبى‌طالب. قم: المطبعة العلمية، بى‌تا.
7. ابن‌عبدربه الأندلسى. العقد الفريد. بيروت: دارالأندلس، 1996 م.
8. ابن‌قتيبه الدينورى. عيون الأخبار. الموسسة المصرية، 1963 م.
9. ابن‌هشام، السيرة النبويّة. بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1995 م.
10. اسحاقى، محمّدبن عبدالمعطى. لطائف أخبار الدول فيمن تصرف فى مصر من أرباب الدول. مكتبة الإيمان، 1323 ق.
11. جزائرى، نعمة‌الله‌بن عبدالله. الأنوار النعمانيه في بيان معرفة النشأة الإنسانية. بيروت: موسسة الأعلمى للمطبوعات، 1404 ق.
12. جزرى، إبن أثير. أسدالغابة في معرفة الصحابة. بيروت: دارالكتب العلمية، بى‌تا.
13. سيوطى، جلال الدين. الدرّ المنثور في التفسير المأثور. تهران: المكتبة الإسلامية، بى‌تا.
14. طبرسى، شيخ ابوعلى الفضل‌بن الحسن. مجمع البيان في تفسير القرآن. تهران: دارالمعرفة، 1384ق.
15. ابن‌طيفور، أحمدبن أبى‌طاهر. بلاغات النساء. بيروت: المكتبة العصرية، بى‌تا.
16. مسعودى شافعى، أبوالحسن على ن الحسين. مروج الذهب في معادن الجوهر. مصر: المطبعة البهية المصرية، 1346 ق.
17. مقريزى، تقى‌الدين أحمدبن على. الخطط المقريزية. لبنان: مكتبة العرفان، بى‌تا.
18. منقرى، نصربن مزاحم. وقعة صفين. الموسسة العربية الحديثه، 1327 ق.
19. واقدى. الطبقات الكبرى. تهران: موسسة السفير، بى‌تا.
20. هلالى، سليم ابن‌قيس. أسرار آل محمد 9. ترجمه: اسماعيل انصارى، قم: نشر الهادى، بى‌تا.
 

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 6 دی 1391 ، 15:33
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: