اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
فلسفه نبوّت و جايگاه آن در باور ملّاصدرا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 30
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 14:50

نهله غروی نائینی - عبدالله میر احمدی سلکروئی

چكيده: تأمّل در مباحث كتاب‌الحجّة اثر گران‌سنگ و عظيم شرح الاصول الكافى ما را به اين نكته رهنمون مى‌سازد كه صدرالمتألّهين در اين كتاب همواره بر آن بوده است كه نبوّت و ماهيّت آن را به‌منزله مقامى جعلى و انتسابى از جانب خداوند با حقايق صادر شده از بيانات ائمّه معصومين :، تفسير و تطبيق نمايد. با وجود صبغه كلامى و عقلى مفهوم نبوّت، ملّاصدرا هرگز اين منصب را با قرائت بشرى و غيرالهى بررسى نكرده است و به‌عكس، با در نظر گرفتن اصالت آموزه‌هاى روايى و با كنار هم نهادن قرائن نقلى در تبيين روايات كتاب‌الحجّة الكافى، بر فرابشرى و الهى بودن اين مقام اصرار مى‌ورزد. او هنگام شناسايى نبى، تعريف نبوّت، تفاوت نبى و رسول، ضرورت 
ارسال پيامبر، خصلتهاى پيامبران و مراتب آنان و مباحثى از اين دست، با رويكردى برهانى و عرفانى، از تطبيق و سازگارى ميان اين رويكرد با معيار قرار دادن حديث چشم‌پوشى ننموده و با حسّاسيّت تمام، در هماهنگى و همسان‌سازى عقل و حكمت با روايات مرتبط با مقام نبوّت در كتاب الحجّة كوشيده است.
كليدواژه‌ها : نبوّت / نبى / ضرورت بعثت / راه‌هاى شناخت پيامبران / امتيازات پيامبران / درجات پيامبران  اصول كافى / ملّاصدرا.


مقدّمه
يكى از مسائل مشترك ميانِ اديان ابراهيمى 7 كه هم در علم كلام و هم در فلسفه دين از آن بحث مى‌شود، مسئله نبوّت و چيستى مقام رسالت است. اهمّيّت اعتقاد به اين امر در اسلام، به‌قدرى است كه نحوه اعتقاد و تفسير آن، سبب بروز آرا و افكارى مختلف و بعضاً متعارض شده است. در اين ميان، اعتقاد شيعه اماميّه از ويژگى و جايگاهى خاص برخوردار است. زيرا بر اساس آن، نبوّت و رسالت الهى، مقامى است كه از جانب خدا، براى امّتى خاص جعل شده و پيامبر كسى است كه مردم را در پيمودن راه تكامل و سعادت و نظام صحيح زندگى، يارى مى‌رساند. از اين‌رو در باور اماميّه، بعثت پيامبران، امرى ضرورى و اجتناب‌ناپذير و در نيل انسان به كمال شايسته خويش، بايسته است.
در گستره تاريخ انديشه اسلامى، دانشمندان و علماى كلام، حكمت و عرفان با ادلّه عقلى، فلسفى و عرفانى، وابستگى ساير ممكنات به وجود نبى و چگونگى آن و مسائل مرتبط با آن را اثبات كرده‌اند. در اين ميان از نقش تأثيرگذار ملاصدرا نمى‌توان غافل شد. او به‌عنوان موسّس حكمت متعاليه، همواره به اصول و مبانى اعتقادى شيعه اثناعشرى ايمانى راسخ داشته و در دفاع از آموزه‌ها و عقايد تشيّع و رفع غبار ابهام از آنها، از هيچ تلاشى فروگذار نكرده است. آموزه‌هاى نقلى و وحيانى 
در باور صدرا از چنان جايگاهى برخوردار است كه حكمت راستين و فلسفه واقعى را فلسفه‌اى مى‌داند كه در خدمت وحى باشد و عقل را بدون اتّكا به عصاى نقل، گمراه‌كننده مى‌شمارد. مصداق واقعى چنين التزام و اصالت‌بخشى به روايات، تحرير كتاب شرح الاصول الكافى، به‌ويژه بسط و توضيح احاديث كتاب الحجّة كه با رويكردى متألّهانه انجام شده است و نتايج حاصل از مبانى و مقدّمات حكمت و معارف ناشى از كشف و شهود را به تأييد روايات رسانده است.
با تأمّل در نظريّه حكمت متعاليه صدرا، فلسفه نبوّت و ماهيّت اين مقام، در سفر چهارم در بين خلق و در سيماى هادى و پيامبر بزرگ، ظاهر مى‌گردد. در اين سفر، انسان سالك با رهنمود انبياى الهى، در صدد هدايت كردن مردم و جامعه است. از اين‌رو قافله‌سالار گروه‌هاى انسانى مى‌شود، با آموزه‌ها و فرامين صادر شده از پيامبران در ابعاد فردى و اجتماعى، حركت فردى و اجتماعى را ايجاد و شريعت الهى را در جامعه احيا مى‌كند و بدين صورت، روحى تازه در حيات جمعى مى‌دمد. 
نوشتار حاضر، بر آن است تا با تحليل و بررسى برخى از مسائل نبوت، به‌ويژه مسئله ضرورت بعثت پيامبران، ديدگاه ملاصدرا را در شرح اصول كافى در اين‌باره بازگو نمايد.


1. تفاوت نبى و رسول
در اينكه معنى و مفهوم واژه نبى در لغت، با رسول متفاوت است، ترديدى نيست امّا در اينكه آيا ميان مفهوم اين دو واژه در اصطلاح شرع، فرقى هست يا نه، ملاصدرا معتقد است كه «نبى» به‌لحاظ مصداق، اعمّ از «رسول» است؛ به‌عبارت ديگر، هر رسولى نبى است ولى عكس آن صادق نيست. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، 
ج 5، ص 94) صدرا براساس خصوصيّاتى كه براى هر يك از دو گروه، ذكر شده است، نتيجه مى‌گيرد كه رسالت مقامى بالاتر از نبوّت است؛ زيرا افزون بر نبوّت، داراى كمالات بالاترى است. براى نمونه، آنجا كه امام باقر 7 در بيان تفاوت رسول و نبى فرموده‌اند :
رسول كسى است كه جبرئيل از پيشش آيد به‌طورى كه او را مشاهده نمايد و با او سخن گويد؛ اين رسول است و امّا نبى كسى است كه در خواب ]فرشته الهى را[ ببيند، مانند خواب ديدن حضرت ابراهيم 7 و مانند آنچه رسول خدا9 پيش از نزول وحى، از اسباب و نشانه‌هاى نبوّت مى‌ديد تا آنكه جبرئيل، رسالت را از جانب خداوند براى او آورد.... (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 94)
صدرا در ذيل اين سخن و در تمجيد از مقام رسالت چنين آورده است :
رسول از آن روى كه رسول است، كسى است كه نيروى نفسانى خيالى او قوى گشته و صور عقلى و مبدأ افاضه‌كننده آن صور در نزد او به صور حسّى تمثّل يافته است، لذا سخن را مى‌شنود و متكلّم را به گوش و چشم حسّ باطنى مى‌بيند. پس كلام، كلام الهى و متكلّم، فرشته مقرّب و رسول، واسطه بين خداوند و بنده‌اش، فرشته، رسولى از جانب خداوند به‌سوى رسول است و رسول، رسولى از جانب او به‌سوى خلق است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 96)
البتّه، صدرا قائل به برترى مطلق مقام رسالت بر نبوّت نيست. چنان كه در موضعى مى‌نويسد:
لازم است دانسته شود كه هيچ كس تا نبى نشود رسول نمى‌شود ولى لازم نيست كه هر رسولى برتر از هر نبيى باشد. چه‌بسا انبيايى كه رسول نيستند و در عين حال برترند و جايگاهشان به خداوند نزديك‌تر از بسيارى از رسولان است. آيا نمى‌بينى حضرت خضر 7 نبى هست ولى رسول نيست و حضرت موسى 7 از رسولان بزرگ و اولواالعزم است؟ بلكه منشأ نبوّت در رسول، برتر از منشأ رسالت اوست؛ چون اوّلى از كمال عقل نظرى است 
و دومى از كمال عقل عملى، و رسالت پايان مى‌پذيرد، در حالى‌كه نبوّت كه همان ولايت و قرب به خداوند است تا قيامت باقى است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 75)


2. ضرورت بعثت
از مهم‌ترين مباحثى كه در نبوّت مطرح مى‌شود، اين است كه آيا اساساً ضرورتى در برانگيخته شدن پيامبران در ميان جوامع بشرى وجود دارد؟ به ديگر سخن، آيا ارسال پيامبران از جمله افعالى است كه عقل آدمى به وجوب صدور آن ازسوى خداوند سبحان حكم مى‌كند يا آنكه در نظر عقل، چنين وجوبى در كار نيست؟
پاسخ متكلّمان اشعرى منفى است. در نظر آنان عقل آدمى به‌هيچ‌وجه نمى‌تواند به وجوب و ضرورت صدور فعلى از جانب خداوند حكم كند؛ زيرا چنين كارى مستلزم آن است كه خداوند در انجام آن فعل، فاعل موجَب (غير مختار) و مجبور باشد، حال آنكه حقتعالى «فعّال ما يشاء» است. بنابراين، خرد آدمى مجاز نيست صدور هيچ فعلى ـ از جمله بعثت پيامبران ـ را از جانب خداوند ضرورى بداند و بر ضرورت و لزوم آن استدلال كند. به اين ترتيب، متكلّمان اشعرى بحث «ضرورت بعثت انبيا» را از اساس مردود مى‌شمارند و تنها به ذكر «حُسن» آن اكتفا مى‌كنند. به اعتقاد آنان، برانگيخته شدن پيامبران منافع و بركات غيرقابل انكارى براى مردم دارد و مصداقى از رحمت و لطف الهى است. اشعريان، حسن بعثت را مى‌پذيرند و ضرورت آن را انكار مى‌كنند. (سعيدى مهر، ج 2، ص 14ـ15)
متكلّمان اماميّه و نيز معتزليان، با اتّكا بر اصل حسن و قبح عقلى، افزون بر آنكه در نيكويى و حسن بعثت بااشاعره هم‌آوا مى‌شوند،   بر اين باورند كه مى‌توان بر ضرورت آن نيز استدلال كرد و بر اين اساس، ادلّه‌اى چند بر ضرورت بعثت اقامه مى‌كنند. معروف‌ترين دليلى كه متكلّمان براى اثبات ضرورت نبوّت بدان تمسّك كرده‌اند، قاعده لطف است.   كه مطابق آن ابلاغ تكاليف شرعى به بندگان، لطفى است كه آنان را به انجام تكاليف عقلى نزديك مى‌كند (مقدّمه اوّل) و از آنجا كه لطف، بر خداوند واجب است (مقدّمه دوم)، پس ابلاغ تكاليف شرعى به بندگان، بر خداوند واجب است (نتيجه). 
حال پس از طرح اين برهان، اين پرسش به ذهن متبادر مى‌شود كه ابلاغ و اعلام تكاليف شرعى به انسان‌ها، از چه طريقى و با چه وسيله‌اى ممكن است؟ متكلّمان مسلمان، در پاسخ به چنين پرسشى، نخست سه فرض را مطرح مى‌كنند و آنگاه فرض صحيح را برمى‌گزينند.
فرض اوّل، اين است كه انسان‌ها با استدلال‌هاى عقلى، به احكام و دستورات شرعى دست يابند.
فرض دوم، اين است كه خداوند، براى فرد فرد مكلّفان، علم ضرورى ايجاد كند تا نيازى به استدلال و اقامه برهان نباشد.
فرض سوم، اين است كه خداوند، كسانى را از ميان انسان‌ها برگزيند تا پيام و دستورات الهى را به آنان برساند. متكلّمان پس از بيان فرض‌هاى يادشده، مى‌گويند. فرض نخست، باطل است؛ زيرا عقل، اين توانايى را ندارد. فرض دوم نيز نادرست است؛ چرا كه اين فرض، با اصل تكليف از جانب خداوند، سازگار نيست. پس راهى باقى نمى‌ماند جز فرض سوم كه همان لزوم بعثت انبياست.   دليل ديگرى كه براى اثبات ضرورت بعثت پيامبران بيان شده، به دليل حكما يا نياز جامعه به قانون، شهرت يافته است. بررسى و تحقيق در متون كلامى نشان مى‌دهد كه اين استدلال، در ميان متكلّمان متقدّم، رايج نبوده است؛ به‌ويژه آنكه از نخستين فيلسوفانى كه به اقامه اين دليل تمسّك جسته و از آن براى اثبات ضرورت بعثت، بهره برده‌اند، شيخ‌الرّئيس، بوعلى سيناست. وى در آثار متعدّد خويش، ازجمله در بخش الهيّات كتاب شفا، به تقرير اين استدلال اهتمام ورزيده كه خلاصه آن چنين است :
1. انسان، طبعاً موجودى اجتماعى است و از زندگى فردى، گريزان.
2. زندگى اجتماعى، نيازمند قانون و عدل است.
3. قانون و عدل، نياز به قانون‌گذار و مجرى قانون دارد.
4. از آنجا كه عرصه عملِ قانون‌گذار و مجرى قانون، جامعه انسانى است، خود بايد انسان باشد و البتّه نه هر انسانى، بلكه انسان برتر كه دستور و سخنان وى بر همگان، حجّت و فوق چون و چرا باشد و برترى چنين فردى، با معجزه اثبات مى‌شود.
5. زمام آفرينش، به دست حكيمى است كه هيچ‌گونه نقص و خللى در صنع او راه ندارد.
6. براى هر نياز بشر در نظام آفرينش، پاسخى درخور وجود دارد.
7. نياز بشر به قانون‌گذار و مجرى قانون، بى‌پاسخ نيست.
8. آفرينش و ايجاد چنين قانون‌گذارى امكان‌پذير است.
بنابراين ممكن نيست كه خداوند حكيم، از اراده و ايجاد انسان برتر قانون‌گذار و مجرى قانون در جامعه بشرى، صرف‌نظر كند و از اين‌رو بعثت پيامبران، ضرورى است. 
بررسى و تأمّل در شرح الاصول الكافى صدرالمتألّهين، نشان مى‌دهد كه وى دليل حكما را در اثبات ضرورت نبوّت پذيرفته و كوشيده است با اتقان هر چه بيشتر اين برهان را تقرير كند. صدرا در شرح حديث اوّل باب «الاضطرار الى الحجّة» چنين آورده است :
اين حديث مشتمل بر برهانى عقلى در اثبات پيامبران و رسولان مبتنى بر چند مقدّمه عقلى است. اوّل آنكه ما را خالق و صانعى است كه بر هر چيزى تواناست. دوم آنكه ـ به عكس كراميّه و پيروانش ـ خالق صانع از داشتن جسم و تعلّق به مواد و اجسام و از اينكه با چشم ديده يا با يكى از حواس پنج‌گانه ادراك شود، برتر و متعالى است. سوم آنكه او بر راه‌هاى خير و منفعت در نظام وجود و اسباب نفع و آسايش خلق در زندگى و قوام و بقا و پايدارى آنها حكيم و داناست. چهارم آنكه خداوند را در ايجاد و تأثير خلق و اداره امور، وسايطى است؛ زيرا مباشرت بى‌واسطه افعال و پرداختن به مواد و كثرات، بر واحد حقيقى ـ كه از صفات خلايق و اجسام، دور و مقدّس است، به‌تمام تقدّس ـ محال و ممتنع است؛ به خلاف اشعريان كه نفى علّت و معلول، اثبات اراده گزاف و انكار ترتيب در وجود مى‌كنند و قائل به خلق اعمال و ديگر امور جزئى از جانب خداوند بدون ترتيب و واسطه هستند. پس بر روش آنان، اثبات نبوّت و نياز خلايق به پيامبر ـ به‌ويژه ديدن حق تعالى را با چشم مادّى جايز دانستن ـ مسدود است و پنجم آنكه مردمان در زندگى و معادشان نياز به كسى دارند كه كارهاى آنان را اداره كند و راه زيستن در دنيا و رهايى از شكنجه و عذاب را در آن جهان به ايشان بياموزد. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 13ـ12)
صدرا در ادامه، براى تبيين برهان نياز جامعه به قانون (دليل حكما) و ضرورت وجود نبى در جامعه، انسان را موجودى ذاتاً اجتماعى مى‌داند و بر اين عقيده است كه زندگى او بدون اجتماع و همكارى، نظام نمى‌يابد و ناگزير بايد از ديگر همنوعان خويش در كارها يارى جويد. مشاركت انسان با ديگر همنوعان خود جز به معامله تمام نمى‌شود و معامله نيز ناگزير از سنّت و قانون عادلانه است؛ زيرا قانون عادلانه 
كه ـ همان شرع است ـ مانع تعدّى انسان‌ها به حقوق يكديگر و درنتيجه مانع اختلال نظام زندگى است. اين قانون نياز به قانون‌گذار دارد تا زندگى افراد را در دنيا انتظام بخشد و آنها را به‌سوى پروردگار رهنمون شود. اين شخص بايد انسان باشد و از طرف خداوند آمده باشد تا ديگران از او اطاعت كنند و سخنان او را بپذيرند. اين، لازمه عنايت الهى به انسان‌هاست؛ زيرا همان‌طور كه بارش باران براى نظام عالم ضرورى است، براساس عنايت الهى وجود شخصى كه موجب صلاح دنيا و آخرت مى‌شود نيز لازم است و اين شخص همان خليفه خدا بر روى زمين است. 
در واقع صدرالمتألّهين با چنين برهانى ميان شريعت و سياست در حكمت متعاليه پيوند ايجاد مى‌كند. زيرا پيامبران با اتّصال به منبع وحى و سرچشمه اراده تشريعى خداوند، به تدبير و تقنين جامعه انسانى مى‌پردازند و با اجراى آن در بُعد اجتماعى و سياسى، حيات انسانى، سعادت اخروى و كمالات معنوى افراد را تأمين مى‌كند. البتّه ملّاصدرا در ذيل روايتِ: «الحجّة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق» از امام صادق 7، هدف از بعثت پيامبران را فراتر از اصلاح حال امّتها مى‌داند و مى‌نويسد :
فايده اين حديث، دفع توهّم آن چيزى است كه نفوس عوام مى‌پندارند كه اشخاص كامل و نفوس ارجمند و انوار بلند براى هدايت خلق آفريده شده‌اند تا آنكه غايت در وجود عالى بهره بردن سافل باشد، در حالى‌كه حقيقت جز آن است كه مى‌پندارد، چون غايت هميشه برتر از صاحب غايت است و منزلت خود شىء از آنچه شىء براى آن است، پايين‌تر است. اين مطلب مانند اين است كه گمان شود حركات افلاك و گردش خورشيد و 
ماه و ستارگان در شب و روز، تنها براى بهره بردن پايين‌نشين‌ها از حيوان و نبات و جماد است كه تابشهاى انوار آنها بر اين مواد تابيده و فصل‌هاى چهارگانه و زمان‌هاى گوناگون پديد آمده و حالت شهرها و كشورها نيكو گرديده است ]چنين نيست[ بلكه آنها مسخّر فرمان الهى و مقيّد به عنان تقديرند، و حركتشان عبادت الهى و تقرّب به او و تشبّه به مقرّبان او (فرشتگان مهين) است كه از حركات آنها به‌صورت تبع (طفيلى) بهره‌مندى سافلات لازم مى‌آيد، نه اينكه مقصود بالذات از وجود و حركات آنها اين (بهره رساندن به سافل) باشد و همچنين انبيا و راهنمايان و حجّتهاى الهى، هدف و غايت در وجود آنان اصلاح حال امّتها نيست، بلكه چيزى بالاتر از وجود آنها و آن قرب به خداوند و رسيدن به لقاى اوست ولى بر افعالى كه انجام مى‌دهند و بدان افعال، تقرّب به خداوند حاصل مى‌نمايند، هدايت امّت به شاهراه نجات و رسيدن به رستگارى و نيك‌بختيهاى امّت نيز مترتّب است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 121ـ122)
كاملاً واضح است كه صدرا در اين بخش، برخلاف مطالب پيشين كه به دليل حكما و استدلال بوعلى سينا در نياز جامعه به قانون اشاره كرده است، تقريرى جديد از ضرورت بعثت پيامبران را بيان كرده است؛ تقريرى كه فراتر از قضاياى فلسفى و عقلى، رگه‌هاى عرفان و ذوق در آن مشاهده مى‌شود. او در ادامه با همين رويكرد عرفانى، در توجيه پيش از خلق و با خلق و قبل از خلق بودن پيامبران چنين آورده است :
كون و وجود پيامبر و امام حجت براى خلق اضافه‌اى است كه عارض او شده و ذات او از اين جهت با خلق است، پس اگر خلقى نباشد حجّتى براى آنان نيست ولى از اين موضوع لازم نمى‌آيد كه در حدّ ذات خود موجود نباشد، بلكه ذات حجّتهاى الهى از آن روى كه از مواد و امور جسمانى برترند در حدّ حقايق و ذات خود باقى به بقاى الهى‌اند. پس آنها پيش از خلق، از آن روى كه واسطه در ايجاد خلق‌اند بوده‌اند و بعد از خلق، از آن روى كه غاياتى هستند كه جسمانيّات بدانها منتهى مى‌شوند خواهند بود و 
با خلق، از آن روى كه حجّت بر آنان باشند و نورى كه بدان در تاريكيهاى احوال خود به‌سوى شاهراه جهان آخرت و گذرگاه قدس و پاكى هدايت شوند، خواهند بود. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 122ـ123)


3. راه‌هاى شناخت پيامبران
حكمت الهى اقتضا دارد كه پيامبرانى ازسوى خداوند براى هدايت بشر، برانگيخته شوند تا زمينه براى تكامل و سعادتمندى انسان فراهم شود. اكنون با توجّه به اينكه شمار كسانى كه در طول تاريخ، به‌دروغ ادّعاى پيامبرى كرده‌اند، كم نبوده است، اين پرسش مطرح مى‌شود كه از چه راهى و با چه دليلى مى‌توان پيامبران راستين را از مدّعيان دروغين نبوّت تشخيص داد و شناسايى كرد؟
بسيارى از متكلّمان اسلامى، راه‌هاى گوناگونى را براى بازشناسى پيامبران حقيقى از مدّعيان دروغين، معرّفى نموده‌اند كه عمده‌ترين آنها عبارتند از : 1)آوردن معجزه؛ 2) گواهى پيامبر ديگر ـ كه نبوّتش مسلّم و پذيرفته است؛ 3)گواهى قراين و شواهد. (سبحانى، ص 214ـ216)   ليكن ملاصدرا مانند شمار ديگرى  از انديشه‌وران عرصه عقايد، معجزه را تنها راه شناخت پيامبران راستين دانسته و از راه‌هاى ديگر، سخنى به ميان نياورده است.
از نظر صدرا، پيامبران به‌عنوان قانون‌گذاران و آورندگان سنّتها بايد خصوصيّاتى داشته باشند كه ديگران ندارند، تا از مردمان عادى متمايز شوند. اين خصوصيّتها همان معجزات‌اند. نياز به وجود چنين انسان‌هايى براى بقاى نوع بشر، خيلى شديدتر است از بسيارى از منافع كه براى بقاى نوع بشر چندان ضرورى نيست، مانند روياندن موى در ابروها و ايجاد گودى در كف پاها. وجود چنين انسان‌هاى صالح براى آوردن سنّتها و بر پاى داشتن نهاد قانون، غير ممكن نيست و تأييد آنان با معجزات براى تصديق مردم و اطاعت از آنان نيز ممكن است (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 14ـ15) و درحقيقت، مردم به‌واسطه معجزات است كه پيامبران را مى‌شناسند و نبوّت و رسالت آنان را تصديق مى‌كنند (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 17) و به‌سبب معجزات ظاهرى است كه حجّت خارجى بر مردم‌اند. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 116)
ملّاصدرا در كتاب شواهد الرّبوبيّة به‌تفصيل درباره راه‌هاى شناخت پيامبران سخن گفته است. از نظر وى صفاتى كه شخص پيامبر به‌عنوان رئيس اوّل به‌ناچار بايد از آنها برخوردار باشد، دو دسته‌اند:
الف) كمالات و شرايط اوّليّه رئيس اوّل
1. از نظر قوّه عاقله، رئيس اوّل بايد انسانى باشد داراى نفسى كامل و در مرتبه عقل بالفعل؛
2. از نظر قوّه متخيّله، لازم است به‌حسب طبع و قوّه، در غايت كمال باشد؛
3. از نظر قوّه حسّاسه و محرّكه نيز در غايت كمال باشد.
صدرا چنين مى‌نويسد:
]رئيس اوّل[ كه به قوّه حسّاسه و محرّك‌هايش مباشر سلطنت گردد و احكام الهيّه را جارى گرداند و با دشمنان خدا محاربه كند و دفع كند دشمن را از مدينه فاضله و با مشركين و فاسقين از اهل مدينه جاهله و ظالمه و فاسقه مقاتله كند تا برگردند به‌سوى امر خدا.» (ملّاصدرا، المبدأ و المعاد، ص563)
ب) كمالات و صفات ثانويّه رئيس اوّل
صفات و كمالات ثانويّه رئيس اوّل كه فطرى و ذاتى هستند، عبارت‌اند از :
1. صاحب فهم و دركى نيكو و سريع باشد تا بتواند هر چه را مى‌شنود يا به او گفته مى‌شود، بدان‌گونه كه گوينده قصد دارد و به طبع واقع و به حقيقت امر، درك كند. از آنجا كه پيامبر مبعوث از جانب خداست، بالطبع عقلى بسيار روشن و قوى و نفسى نورانى دارد؛
2. داراى حافظه‌اى قوى باشد تا بتواند آنچه را مى‌فهمد يا احساس مى‌كند، در قوّه حافظه خويش حفظ و ضبط كند و هرگز آن را فراموش نكند. نفس پيامبر چون متّصل به لوح محفوظ است اين شرط را نيز دارد؛
3. فطرتى صحيح، طبيعتى سالم و مزاجى معتدل و تامّالخلقه و اجزايى نيرومند داشته باشد و بر انجام اعمالى كه در شأن اوست قادر باشد؛
4. داراى زبانى فصيح و بليغ باشد تا او را در بيان آنچه در ضميرش حاضر است، يارى دهد. از آنجا كه وظيفه پيامبر تعليم و ارشاد بندگان به‌سوى خير و سعادت ابدى است، چنين شرطى ضرورت دارد؛
5. دوستدار علم و حكمت باشد تا آنجا كه تأمّل در معقولات، او را رنج ندهد و كوشش و جدّيّت در راه فهم و ادراك آنها به او آزارى نرساند؛
6. بالطّبع به شهوت‌رانى و عمل به اميال نفسانى حريص نباشد، بلكه از انجام آنها و از لهو و لعب دورى گزيند و به لذايذ نفسانيّه‌اى كه دشمن آدمى است، بدبين باشد؛ زيرا شهوات و لذّات نفسانيّه، حجابى است بين او و عالم نور و وسيله‌اى است براى اتّصال و تعلّق او به عالم غرور؛
7. صاحب عظمت نفس و احتشام و دوستدار نزاهت و شرافت، نفسش از هر امر ناپسند و پليد، برى باشد و از داشتن يا اتّصاف به آن امتناع ورزد ونسبت به آن كبريا و ترفّع داشته باشد و به امورى بالاتر و برتر از آنچه او را پست و خفيف مى‌كند، توجه نمايد و از هر جنسى، نوع برتر و شرافت‌مندتر را اختيار كند و از قبول چيزهاى پست و بى‌مقدار و از نظرافتاده اجتناب ورزد، مگر به‌قصد رياضت دادن نفس و اكتفا به كمترين و خفيف‌ترين امور مربوط به دنيا؛
8. بر همه خلايق، رئوف و مهربان باشد و از مشاهده منكرات خشمگين نشود تا بتواند با لطف و مهربانى از اشاعه آنها جلوگيرى كند، بدون داشتن قصد تجسّس و تفحّص از اوضاع و احوال و وقايع، اقامه حدود مقرّر از جانب خداوند متعال را تعطيل نكند؛
9. داراى قلبى شجاع باشد و از مرگ بيم نداشته باشد كه عالم آخرت بهتر و برتر از دنياست؛
10. جواد و بخشنده نعمتها و عطايا باشد؛ زيرا خزائن رحمت و نعمت الهى تا ابد باقى و بى‌خلل و نقصان‌ناپذير است؛
11. شادمانى و بهجت او در خلوت و مناجات با خدا از همه خلايق بيشتر باشد؛ چرا كه او عارف به مقام حق و عظمت و جلال اوست و حق تعالى منبع حسن و جمال و در حسن و جمال از كلّيّه موجودات، اجلّ و ارفع است؛
12. سخت‌گير و لجوج نباشد و دعوت به اقامه عدل و انصاف را به‌آسانى بپذيرد و در انجام آن به‌سرعت گام بردارد و در دعوت به اقامه ظلم و جور و عمل قبيح بسيار سخت‌گير باشد و از پذيرفتن آن امتناع ورزد. (ملّاصدرا، الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكيّة، ص 488ـ490) به‌اعتقاد صدرا، همه اوصاف دوازده‌گانه از لوازم و شرايط سه‌گانه‌اى است كه در بخش اوّل بيان شد. به‌نظر وى، اجتماع اين خصايص در شخص واحد بسيار نادر است مگر يكى بعد از ديگرى. (ملّاصدرا، الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكيّة، ص 490)
4. امتيازات پيامبران
عظمت و اهمّيّت مقام پيامبرى اقتضا دارد كه پيامبران الهى از ويژگيها و امتيازات معنوى خاصّى برخوردار باشند. وجود اين امتيازات، افزون بر آنكه براى پذيرش اين مسئوليّت خطير و انجام شايسته آن ضرورت دارد، زمينه مناسبى را براى پذيرش دعوت آنان فراهم مى‌آورد. خواست طبيعى مردم، آن است كه راهنمايان و رهبران دينى آنان افرادى برگزيده و ممتاز باشند و پذيرش پيامبرى شخصى كه هيچ 
امتياز معنوى بر ديگران ندارد، امرى ناموجّه و غيرمعقول است. بنابراين، پيامبران الهى چه به لحاظ عظمت شأن نبوّت و چه ازجهت مهيّا ساختن زمينه‌هاى پذيرش دعوت خويش، بايد شايستگيها و امتيازات ويژه‌اى داشته باشند. (سعيدى مهر، ج 2، ص 59) در نظام حكمت صدرايى نيز نبى كسى است كه در جميع مقامات و كمالات اوّليّه و ثانويّه، به مقام كمال و جامعيّت رسيده است، و براساس همين خصايص است كه او به مرتبه خلافت الهى نايل مى‌شود و استحقاق آن را دارد كه رياست خلق را بر عهده گيرد.
يكى از مهمترين امتيازات پيامبران، بهره‌مندى آنان از وحى و ادراك وحيانى است كه از طريق آن بر حقايق و معارف دينى واقف مى‌شوند، بدون آنكه در اين دريافت، دچار خطا يا ترديدى شوند. همچنين با توجّه به تجرّد و روحانيّت نفس آدمى و قوّت نفسانى و كمال روحانى پيامبران، امكان ارتباط وحيانى ايشان با ماوراى طبيعت آشكار مى‌شود.
به اعتقاد صدرا، پيغمبر از جهت الهام از طرف خداوند، در بخش نظرى شخصى كامل است : 

و چون رسالت، او را حاصل گردد در قوّه نفسانى نيز كمال مى‌يابد و چون داراى شريعت و عزم (اولى‌العزم) شود جامع تمامى كمالات مى‌شود و گويى خدايى انسان‌نما مى‌شود كه اطاعتش بعد از اطاعت خداوند واجب است. پس در او به‌عنوان انسان كامل كه جامع كمالات انسانى است، سه معجزه موجود است : نخست خاصّيّتى در قوّه نفس عملى است كه در هيولاى عالم اثر مى‌گذارد، صورتى 
را زايل و صورتى ديگر ايجاد مى‌كند؛ مثلاً در دگرگونى هوا، بر ابر اثر مى‌گذارد و بارانى چون طوفان يا به‌مقدار نياز پديد مى‌آيد، يا در دگرگونى آتش، بر سردى و سلامت يا آنچه مربوط به اين دو امر است اثر مى‌گذارد.
دوم آنچه ناشى از قوّه خيال است و آن اينكه نفس خيالى او در بيدارى، به عالم غيب صورى يعنى وحى اتّصال پيدا مى‌كند يا آنكه در روياى صادقه آواى سروش غيبى را مى‌شنود، هرچند شخص را مشاهده نمى‌كند يا در خواب، صورت آنچه خداوند از علوم و معانى در لباس كلمات و حروف و صداها به وى الهام مى‌كند مى‌بيند و مى‌شنود.
سومين معجزه كه برترينِ ويژگيهاى نبوّت و اشرف آنهاست، كمال قوّه نظرى و عقل نظرى است؛ يعنى جوهر عقل، صفايى مى‌يابد كه اتّصالش به عقل فعّال كه قلم اعلى و معلّم شديدالقوى نيز ناميده شده و همان افاضه‌كننده علوم به‌فرمان الهى بر دفترهاى نفوس عقلى است، بسيار شديد مى‌شود، به‌طورى كه علوم و معارف را بدون واسطه معلّم بشرى و در زمانى كوتاه دريافت مى‌كند؛ زيرا كه نفوس انبيا و اوليا در فراست و شدّت تيزهوشى و فهم و سرعت انتقال به‌حدّى است كه ذهنشان در اندك زمانى و بدون آموختن بشرى از معلومى به معلوم ديگر و همچنين تا آخر معلومات به‌سرعت انتقال مى‌يابد و اين، همان معجزه يا كرامت است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 86ـ89)
به‌بيانى ديگر، اجزاى خصوصيّات سه‌گانه پيامبر به‌عنوان انسان كامل، عبارت‌اند از: طبيعت، نفس و عقل كه بدان روح نيز گويند و هركدام از عالمى است غير عالم ديگرى و هر يك از آنها را نقصى و كمالى است و كم انسانى است كه در تمامى آنها كامل باشد. پس كمال روح كه همان عقل نظرى است به‌واسطه علم به حقايق و امور الهى است و كمال نفس كه همان قوّه خيال است به‌واسطه استقرار و جايگزينى صورتهاى جزئى است و كمال طبيعت عبارت از تصرّف در مواد به‌واسطه احاطه و حركت دادن و دگرگون ساختن است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 86)
در جايى ديگر نيز صدرا از قول قيصرى در مقدّمه شرح فصوص الحكم، وحى و الهام را كه از امتيازات پيامبران است، از اقسام كشف و شهود دانسته و چنين آورده است:
عرفا و صاحبان رياضات و مكاشفات در مراتب كشف و انواع آن به صورت اجمال گويند: كشف يا معنوى است يا صورى و مرادشان از كشف صورى آن چيزى است كه در عالم مثال از راه حواس پنج‌گانه حاصل مى‌شود و آن يا به‌صورت مشاهده است، مانند ديدن صور ارواح متجسّد و انوار روحانى توسّط مكاشف، يا به‌صورت شنيدن است، مانند شنيدن وحيى كه بر پيغمبر اكرم 9 فرود مى‌آمد و به‌صورت كلام منظوم يا مانند صداى زنجير و زمزمه زنبور عسل شنيده مى‌شد. آن‌گونه كه در روايت آمده است، چون پيامبر 9 آن را مى‌شنيد، مراد از آن را مى‌فهميد، يا به‌صورت بوييدن است و آن بوييدنِ نسيم عطرافشان الهى و بوهاى خوش ربوبى است كه پيغمبر9 فرمود: إنّ الله في ايّام دهركم نفحات، ألا فتعرّضوا لها؛ «خداى در روزهاى عمرتان نسيم‌هاى عطر بيزى است، خود را در معرض آن نسيم‌ها قرار دهيد»، و فرمود: إنّى لأجد نفس الرّحمان من قِبَل اليمن؛ «من بوى پروردگار رحمان را از جانب يمن مى‌شنوم»، يا به‌صورت ملامسه و بساويدن است كه آن به‌واسطه اتّصال بين دو نور يا بين دو جسد مثالى است، چنان‌كه از ابن‌عباس روايت شده كه پيغمبر 9 فرمودند: «پروردگارم را در بهترين صورت مشاهده نمودم، فرمود: اى محمّد، فرشتگان عالم بالا به چه چيزها با هم گفت‌گو مى‌كنند؟ دوبار گفتم: پروردگارا، تو دانايى. پيغمبر فرمود: خداوند دستش را بين دو شانه‌ام گذارد و خنكى آن را در ميان دو سينه‌ام يافتم و آنچه در آسمان‌ها و زمين است دانستم و سپس اين آيه را خواند: (وَ كَذلِکَ نُرى اِبْراهيمَ مَلَكوتَ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِيَكونَ مِنَ الْمُوقِنينَ) (انعام (6) / 75)، يا به‌صورت ذوق است، مانند كسى كه انواع مختلف خوردنيها را مشاهده مى‌كند و چون از آنها مى‌خورد و مى‌چشد بر معانى پنهان آنها آگاهى مى‌يابد. رسول اكرم9 فرمودند: رأيت أنّى أشرب اللّبن حتّى خرج الرّى من أظفارى؛ «در خواب ديدم كه شير مى‌آشامم به‌طورى كه آب زيادى از زير ناخن‌هايم خارج شد و مى‌توان آن را تأويل به علم كرد.»
و امّا كشف معنوى كه از صور حقايق نيز مجرّد است از تجلّيّات اسم «العليم» و «الحكيم» حاصل مى‌شود و آن عبارت از ظهور معانى عقلى و حقايق غيبى است كه آن را نيز مراتبى است: نخست ظهور معانى در نيروى انديشه كه نور قدسى ناميده مى‌شود و حدس از تابشهاى انوار اوست كه پايين‌ترين مراتب كشف معنوى است سپس در مرتبه قلب است و الهام ناميده مى‌شود، البتّه اگر كشف‌شده، معنايى از معانى باشد، ولى اگر حقيقتى از حقايق يا روحى از ارواح باشد، مشاهده قلبى ناميده مى‌شود و او به ذات خود از خداوند عليم مى‌گيرد و بر آنچه در پايين مرتبه خود است از قلب و قوّه روحانى و جسمانى، افاضه مى‌نمايد. سپس در مرتبه سرّ است و بعد در مرتبه خفىّ به‌حسب دو مقامش كه اشاره بدان غيرممكن و تعبير از آن غيرمقدور است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 103ـ105)
كاملاً واضح است كه ملاصدرا وحى را از نوع كشف صورى و الهام را از نوع كشف معنوى مى‌داند و در فرق بين الهام و وحى مى‌نويسد:
الهام از جانب حق‌تعالى بدون واسطه فرشته و وحى به‌واسطه فرشته حاصل مى‌آيد و بدين جهت است كه احاديث قدسى را وحى قرآن نمى‌نامند، اگرچه كلام خداوند است. همچنين وحى، به‌سبب ديدن فرشته و شنيدن سخنش حاصل مى‌آيد و آن از نوع كشف صورى است كه خود متضمّن كشف معنوى است، و الهام فقط از نوع كشف معنوى است. علاوه بر آن، وحى از خواصّ رسالت است و متعلّق به ظواهر، و الهام از خواصّ ولايت مى‌باشد. همچنين وحى مشروط به تبليغ است، چنان‌كه در بيان الهى آمده : 
(يا أَيُهَا الرَّسولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْکَ) (مائده (5) / 67) ولى الهام اين‌گونه نيست. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 105ـ106)
علم غيب از امتيازات و ويژگيهاى برجسته در پيامبران است. درواقع، پيامبران از طريق تعليم الهى بر بخشى از امور غيبى كه از حوزه ادارك بشر عادى خارج‌اند، آگاهى دارند. البتّه علم غيب در آنان محدود و غيراستقلالى است، در حالى كه خداوند به امور غيبى، مطلق، نامحدود و استقلالى است. از نظر ملّاصدرا، وقتى اشتغال نفوس در برخى از احوال به حواس كم و ضعيف مى‌شود، مى‌توانند بر جهان غيب آگاهى يابند و بعضى از امور آن جهان بر آنها كشف و ظاهر شود، و اين نوعى از نبوّت است (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 84) تا آنجا كه از علم به خدا و آيات الهى ـ كه از لوازم علم غيب است ـ صدق گفتار و صحّت دعوت پيامبر و جارى نمودن حكمش بر مردم و جايز بودن عدالتش بر آنان را مى‌رساند. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 17)
از ديگر ويژگيهاى مهمّ انبياى الهى، عصمت است. عصمت قوّه‌اى است كه انسان را از گناه و خطا بازمى‌دارد. متكلّمان اماميّه، برخلاف ساير فرق اسلامى، به عصمت مطلق پيامبران از گناه، معتقدند و بر اين باورند كه صدور گناه از پيامبر، چه قبل و چه بعد از بعثت و چه پس از آن، چه كبيره و چه صغيره، ممتنع است. (حلّى، ص 375ـ376) ملّاصدرا نيز در ذيل آيه: (إِنّي جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لايُنَالُ عَهْدِي الظّالِمينَ) (بقره (2) / 124) چنين مى‌گويد:
اين آيه دلالت دارد بر عصمت انبيا و امام : از ظلم و فسق، به‌ويژه از شركى كه بزرگ‌ترين مراتب ظلم است؛ چنان‌كه خداوند مى‌فرمايد: (إَنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ) (لقمان (31) / 13). (ملّاصدرا، ج 5، ص 62)
5. درجات و طبقات پيامبران
چنان‌كه گفتيم، لازم است پيامبران الهى، از ميان انسان‌ها (و نه ساير انواع موجودات) برگزيده شوند؛ زيرا ابلاغ رسالت نيازمند ارتباط نزديك پيامبر با امّت است و همچنين، اسوه بودن پيامبران مقتضى انسان بودن آنهاست. بنابراين، تحقّق كامل اهداف نبوّت، مستلزم آن است كه پيامبران، در اوصاف عمومى انسانى با ديگر انسان‌ها مشترك و با اين حال، از امتيازات معنوى ويژه‌اى نيز برخوردار باشند. در اين ميان، شايستگيها و امتيازات متفاوت انبيا، موجب تفاوت درجات و طبقات آنها و عظمت مقام و برترى برخى از آنان بر برخى ديگر مى‌شود.
در نظام حكمت صدرايى، عالم وجود   ذومراتب است و شئون و درجات بسيار  دارد. انسان، از زمانى كه خداوند او را آفريده است، يعنى از اول خلق آدم 7 تا آخر خلق خاتم 9 و امّت وى، در استكمال و تصفيه احوال، رتبه‌بندى شده است تا اينكه غايت آفرينش و اساس سرّ آدميّت و سرّ منشأ انسانيّت، به وجود حضرت محمّد9 رسيده و مقام نبوّت نيز به‌عنوان يكى از عالى‌ترين مظاهر وجود به انسان اختصاص يافته است. در اين بين، پيامبران نيز به‌جهت تفاوت فيض ربوبى و الهام الهى، مراتب و درجات مختلفى دارند و احاطه آنها بر اسم الهى متفاوت است و اين در نحوه رسالت و ولايت آنها بر امّتشان تأثير مى‌گذارد.
ملّاصدرا در جايى از شرح بر كتاب حجّت اصول كافى، انبيا و رسولان الهى را با تفاوت درجات بى‌شمار و طبقات فراوانى كه در منازل قرب به‌سوى پروردگار دارند، بر چهار طبقه و درجه مى‌داند و مى‌گويد:
طبقه اوّل، درجه پيغمبرى است كه پيغمبر خودش است و نبوّت و نشانه‌ها و الهام از جانب خداوند عزّوجلّ تنها براى خود اوست و از خودش فراتر نمى‌رود؛ يعنى از درجه نبوّت به درجه رسالت براى ديگران يا درجه‌اى همانند آن نمى‌رسد و به غير خود مرسل نيست و اين، درجه اولياست كه 
در آن، علوم نظرى بدون اكتساب و آگاهى با سببى (فرشته) در قلب حاصل مى‌شود. 

درجه دوم، درجه پيغمبرى است كه با الهام و نشانه‌ها، سببى (فرشته) كه علوم را به او القا مى‌كند و صدايش را مى‌شنود، مى‌بيند ولى در خواب نه در بيدارى. همچنان‌كه حال پيغمبر ما در شش سال پيش از بعثت چنين بود كه فرشته آورنده وحى را نمى‌ديد و به‌سوى هيچ‌كس هم مبعوث نشده بود و تنها نبى بود نه رسول و آن حضرت را امامى بود، همانند حضرت ابراهيم7 كه بر حضرت لوط 7 امام بود، چون شريعت و امامت اختصاص به حضرت ابراهيم داشت و حضرت لوط از پيروان او بود.
درجه سوم، درجه پيغمبرى است كه تمامى اين مراتب را داراست؛ يعنى الهام حقايق و ديدن سببى كه در خواب بر او القا مى‌كند و او صدايش را مى‌شنود و ديدن فرشته در بيدارى و آنكه فرستاده‌شده به گروهى اندك يا بسيار باشد، مانند حضرت يونس 7 كه خداوند درباره‌اش فرمود: (وَ أَرْسَلْناهُ اِلى مِائَةِ اَلْفٍ أَوْ يَزيدونَ) (صافّات (37) / 147)، و حضرت صادق 7 فرمودند: «يزيدون» يعنى سى‌هزار نفر. و حضرت يونس با آنكه مبعوث به آن همه مردمان از امّت بود، خودش امام داشت؛ چون در شريعت، مانند ديگر پيغمبران بنى‌اسرائيل پيرو حضرت موسى7 بود.
درجه چهارم، درجه پيغمبرى است كه با تمامى مراتب پيشين، مرتبه امامت خلق را نيز دارد و صاحب شريعت و دينى مستقلّ غير دين پيغمبر ديگر است، مانند پيغمبران اولواالعزم كه پنج نفرند: حضرت نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد : كه آخرى خاتم و برتر از همه آنان است و اين مراتب بلند چه‌بسا كه تدريجاً و به مرور حاصل شود؛ چون حضرت ابراهيم7 نخست پيغمبر خود بود و امام نبود، تا آنكه آمادگى آن را به‌واسطه زيادى نيرو در قلبش و استوارى و پايدارى در كارش يافت و خداوند فرمود: (إِنّي جاعِلُکَ لِلنّاسِ إماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لايُنَالُ عَهْدِي الظّالِمينَ) (بقره (2) / 124). (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 59ـ62)
صدرا در ذيل روايت منقول از امام صادق 7 كه فرمودند: «سرور پيغمبران و رسولان پنج نفرند كه اولواالعزم رسولان‌اند و آسيا (چرخ عظيم نبوّت و رسالت) بر گِرد محور ايشان مى‌چرخد و اينان نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّدند ـكه درود خدا بر محمّد و خاندانش و تمام پيامبران باد» و در تبيين «اولواالعزم پيغمبران» و جايگاه چنين مرتبه‌اى مى‌گويد:
آنان را بدان جهت به اين اسم نامند كه در ايشان عزم تمام بر دعوت خلق به راه راست و مجاهده با دشمنان خدا و ثبات و پايدارى در جنگ‌ها و صبر بر سختيها و رنج‌ها و تحمّل آزار از قوم است، چنان‌كه خداوند به حبيبش 9 مى‌فرمايد: (فَاصْبِر كَما صَبَرَ اُولُواالْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاتَسْتَعْجِلْ لَهُمْ) (احقاف (46) / 35)؛ يعنى همان‌گونه كه آنان بر آزار قومشان و سختيها تحمّل كردند تو هم صبر كن. چون حضرت نوح7 را قومش چنان مى‌زدند كه بى‌هوش مى‌شد و بر آزار آنان صبر كرد، حضرت ابراهيم7 بر انداختن در آتش و كشتن فرزند صبر كرد، حضرت موسى 7 را قومش گفتند: (إِنّا لَمُدْرِكونَ قالَ كَلّا إنَّ مَعِيَ رَبّي سَيَهْدينِ) (شعراء (26) /61ـ62)، حضرت عيسى 7 خشتى بر روى خشتى نگذاشت و فرمود: إنّها معبرة فاعبُروها و لاتَعمروها؛ «دنيا گذرگاهى بيش نيست، بگذريد و بر آبادانى آن نكوشيد» و خداوند درباره حضرت آدم 7 فرمود: (وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) (طه (20) / 115) و درباره حضرت يونس 7 فرمود: (وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الحوتِ) (قلم (68) / 48). گفته‌اند: پيغمبر اكرم 9 از دست قومش آزارهايى ديد و مى‌خواست كه بر آزاركنندگان عذابى فرود آيد و خداوند دستور به صبر كردن و ترك عجله نزول عذاب بر آنان داد. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 71ـ72)
صدرالمتألّهين در ادامه توضيح عبارت امام (آسيا گِرد آنان مى‌چرخد) مى‌نويسد:
يعنى كار رسالت پيامبران اولواالعزم شبيه به محور آسيايى است كه اجزاى آسيا بر گرد آن مى‌چرخند و اينان ريشه و قائم به رسالت‌اند و ديگر پيغمبران و رسولان، پيرو اينان و قائم به ايشان‌اند و دور محور اينها مى‌چرخند و به هدايتشان اقتدا مى‌كنند، خواه از جهت زمان بر ايشان پيشى داشته باشند يا نداشته باشند. بنابراين، چون خاتم رسولان برتر از همه و سرور همه قطب و اقطاب و پايان‌بخش كتاب‌ها است و همگان چه پيشينيان و چه پسينيان بر گِرد محور او مى‌چرخند، لذا او مانند رشته گردن‌بند است ـ كه همگى را به هم وصل مى‌نمايد ـ و بعد از هر وليّى از اوليا در مقابل، پيغمبرى از پيغمبرانِ پيش از اوست و بدين جهت است كه اميرالمومنين7 كه نزديك‌ترينِ اوليا به اوست شبيه به حضرت عيسى7 است كه نزديك‌ترينِ پيغمبران به اوست. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 72ـ73)
صدرا همچنين در تعيين منزلت برتر رسول اكرم 9 در برابر ساير پيامبران، فراوان سخن گفته است.   وى بر اين باور است كه ايشان از آن روى كه پيشواى امامان و مركز دايره نبوّت است بر انبيا و تمامى ائمّه، چه در گذشته و چه در آينده، شهيد و گواه است؛ چون تمامى به او اقتدا مى‌كنند و در مقامات و مراتب خود در پيش او نماز مى‌گزارند و ائمّه در زير پرچم اويند؛ چنان‌كه بيان الهى: (فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهيداً) (نساء (4) / 41) بر آن دلالت دارد. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 307) و از نشانه‌هاى برترى پيامبر 9 بر ساير پيغمبران آن است كه ايشان پيش از آمدن وحى، ذاتش به صفت نبوّت متّصف شده بود و پيش از آنكه پيامبر 9 به صفت رسالت متّصف شود رسالت از جانب خداوند در باطن و سرّ براى او آمده بود و جبرئيل عيانى و محسوس، همراه با كلام منزل الهى كه شنيده مى‌شد، از جانب خداوند بلندمرتبه بر او فرود مى‌آمد و هنگامى جبرئيل از جانب خداوند با رسالت بر او فرود آمد كه براى پيغمبران كاملى چون حضرت ابراهيم7 فرود نيامده بود، يعنى از روياهاى صادق و نشانه‌هاى پى‌درپى به حقايق علوم و وحى به امور غيبى. خلاصه آنكه رسول خدا 9، باطن و سرّش، پيش از آنكه صفت باطن او به ظاهر سرايت كند كامل شده بود و قالب (بدن) به صفت قلب (روح) درآمده بود و از آن حكايت مى‌كرد. اوّلى (متّصف شدن ذات پيامبر 9 به صفت نبوّت، پيش از آمدن وحى) نهايت سفر الى الله است و دومى (فرود آمدن جبرئيل از جانب خداوند با رسالت بر او) نهايت سفر من الحقّ بالحقّ الى الخلق است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 97ـ98)
ملّاصدرا، يكى ديگر از برتريهاى رسول الله 9 را در برابر ديگر پيغمبران، معجزه جاويد ايشان، يعنى قرآن كريم مى‌داند؛ زيرا خداوند حقايق قرآن و انوار آن را به‌حقيقت بر قلب ايشان نازل كرده، به‌طورى كه تجلّى سرّ و روح وى نموده است؛ نه مانند ديگر كتب آسمانى كه به‌صورت الفاظ نوشته‌شده بر سطح سنگ‌ها درآمده بود كه هر خواننده سريانى يا عبرانى بتواند بخواند؛ چنان‌كه در بيان الهى آمده است: (نَزَّلَ عَلَيْکَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ) (آل عمران (3) / 3)، (نَزَّلَ عَلى قَلْبِکَ) (بقره (2) /97)، و خداوند نور كلام را كه همان حقيقت قرآن است بر قلب هر كس از بندگانش كه بخواهد متجلّى مى‌كند. (مطابق آيه 52 سوره شورى) و هر كس قرآن را به اين صورت آموخت از جانب خداوند، فضلى بزرگ به او عطا شده است؛ چنان‌كه بعد از منّت گذاشتن بر بندگانش به فرستادن رسول و تعليم كتاب و حكمت توسّط رسول به مردم، مى‌فرمايد: (وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ) (جمعه (62) / 2)، (ذلِکَ فَضْلُ اللهِ يُوْتيüهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللهُ ذُوالْفَضْلِ العَظِيمِ) (جمعه (62) / 4) و نيز به حبيبش پس از تعظيم او مى‌فرمايد: (وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمَ وَ كانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْکِ عَظيماً) (نساء (4) / 113) و بخشى از اين فضل بزرگ كه درباره او روا داشته، آن است كه: حقيقت قرآن را پيش از آنكه صورت كتاب نازل شود، بر قلبش و صورت كلام را بر گوشش و صورت متكلّم را كه همان فرشته است بر چشمش نازل كرده و فرموده است: (وَ أَنْزَلَ التَّوْريةَ وَ الاِْنْجيلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنّاسِ) (آل‌عمران (3) / 3ـ4)؛ يعنى اى محمّد گمان مبر كه فرو فرستادن كتاب‌هاى ديگر بر پيغمبران همانند فرو فرستادن قرآن به‌حق و حقيقت بر قلب توست. لذا هنگام تجلّى انوار قرآن و حقايق رازهايى كه بين من و تو در مقام «او ادنى» است، اسرارى كشف مى‌شود كه فرشتگان مقرّب و رسول مرسل بر آن آگاهى نمى‌يابند و كتاب‌هاى آسمانى به‌صورت ظاهر بر پيغمبران نازل و در صفحات و اوراق نوشته مى‌شد؛ به‌طورى كه هر خواننده‌اى آن را مى‌خواند و در هدايتش پيغمبران و پيروانشان يكسان‌اند، چنان‌كه فرمود: (هُدىً لِلنّاسِ) همه را فرامى‌گيرد؛ چون بيشتر متن تورات، احكام ظاهرى است. (اى پيغمبر) تو و اهل بيت نبوّت تو اختصاص به هدايت داريد كه انوار قرآن بر قلبت تجلّى يافته است. (ملّاصدرا، شرح الاصول الكافى، ج 5، ص 108ـ109) 


منابع
1. ابن‌سينا، حسين‌بن عبدالله. الاشارات و التّنبيهات. با شرح خواجه نصيرالدّين طوسى و تعليق قطب‌الدّين رازى. تهران: دفتر نشر كتاب، 1403 ق.
2. ــــــــــــــ. الشّفاء. قم: مكتبة آية‌الله العظمى المرعشى النّجفى، 1404 ق.
3. حلّى، ابن‌المطهّر ابن‌الحسن‌بن يوسف. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد. قم: موسّسة الامام صادق 7، 1375 ق.
4. سبحانى، جعفر. الهيّات ومعارف اسلامى. تنظيم:رضا استادى. قم:موسّسه امام صادق 7، 1378ش.
5. سعيدى مهر، محمّد. آموزش كلام اسلامى. قم: كتاب طه، 1381 ش.
6. صدرالدّين شيرازى، ، محمّدبن ابراهيم. الشّواهد الرّبوبيّة في المناهج السّلوكيّة. تصحيح و تعليق : سيّد جلال الدّين آشتيانى. مشهد: المركز الجامعى للنّشر، 1360 ش.
7. ــــــــــــــ. تفسير القرآن الكريم. تصحيح و تحقيق: محمّد خواجوى و محسن بيدارفر. قم : انتشارات بيدار، 1373 ش.
8. ــــــــــــــ. شرح الاصول الكافى. تصحيح، تحقيق و مقدّمه: سبحانعلى كوشا. به اشراف سيّد محمّد خامنه‌اى. تهران: انتشارات بنياد حكمت اسلامى صدرا، 1387 ش.
9. ــــــــــــــ. الحكمة المتعالية في الاسفار العقليّة الاربعة. بيروت: دار احياء التّراث العربىّ، 1981م.
10. ــــــــــــــ. المبدأ و المعاد. ترجمه: احمدبن الحسينى اردكانى. به كوشش: عبدالله نورانى. تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1362 ش.
11. الطّوسى، ابوجعفر محمّدبن حسن (شيخ طوسى). تمهيد الأصول فى علم الكلام. تصحيح : عبدالحسين مشكوة‌الدّينى. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1362 ش.
12. ــــــــــــــ. الاقتصاد فى ما يتعلّق بالاعتقاد. بيروت: دارالاضواء، 1406 ق.
13. علم‌الهدى، سيّد مرتضى. الذّخيرة في علم الكلام. تصحيح: سيّد احمد حسينى. قم: موسّسه نشر اسلامى، 1411 ق.
14. مفيد، محمّدبن محمّدبن نعمان. النّكت الاعتقاديّة. قم: المجمع العالميّ لاهل البيت، 1371ش.
15. ــــــــــــ. اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات. به اهتمام: مهدى محقّق. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1372ش.
 

آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 13 آذر 1391 ، 15:53
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: