اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
نگرشى نو به كذب و افترا بر خدا و رسول در حوزه حديث مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 30
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 14:38

محمد حسین امامی جو

چكيده : كذب و افترا بر خدا و رسول بر نگرش ما نسبت به احاديث، اثرى مهم دارد. نويسنده، ابتدا معناى كذب و افترا، سپس زشتىِ كذب وافترا بر خدا و رسول و اقسام آنها، به ويژه انكار وحيانى بودن دين را بررسى كرده و نتيجه مى‌گيرد كه احتمال صدق حديث مانع از ردّ حديث مى‌شود.
كليد واژه : حديث ـ نگرشها / دروغ / تهمت / كذب و افترا / وحى ـ ديدگاه‌ها.


مقدّمه
دروغ از گناهان كبيره است و دروغ بستن بر ديگران يكى از زشت‌ترين انواع آن. ميزان، زشتى دروغ و افترا بستگى دارد به شأن و شخصيّت كسى كه مورد اتّهام قرار گرفته است. از اين‌رو، هيچ‌گاه دروغ بستن بر خدا و رسول 9، با دروغ بستن بر ديگران هم‌سنگ نيست.
چه زشت است، انسان نسبت دروغ بر آفريننده‌اى دهد كه تمام كمالات از اوست؛ پروردگارى كه اگر لحظه‌اى فيض بخشيدن به آدمى را وانهد، انسان تمامى هستى خويش را از دست مى‌دهد و اگر تنها بر رساندن اندكى از كمالات به آدمى درنگ كند، چه رنج‌ها كه به وى نمى‌رسد.
و چه ناميمون است، انسانى كه بر رسول 9 و امامانِ خويش : دروغ مى‌بندد؛ همان‌هايى كه واسطه فيض پروردگار و شافع كمالات بنده بى‌مقدارند.
پيشينه موضوع اين تحقيق، مطالبى است كه در كتب اخلاقى فراوان در تبيين زشتى دروغ و تهمت نگاشته شده و در پژوهشهاى متعدّد در تشريح مسائل جعل حديث، به رشته تحرير درآمده است. محدّثان، در تأليفاتى مستقل پديده جعل و احاديث جعلى را بررسى كرده‌اند. ابن‌جوزى، ذهبى، سيوطى و نيز تسترى و هاشم معروف حسنى در پژوهشهاى اين حوزه مشهورند.اين پژوهشها به‌طور معمول، اخبار ساختگى را فهرست كرده يا موضوعاتى نظير پديده جعل و تاريخ آن، شواهد وقوع وضع و انگيزه‌هايش و نهايتاً نشانه‌هاى ساختگى بودن حديث را بررسى كرده‌اند. برخى محقّقان در شمار فراوانى از اين كتب، نشانه‌هايى براى وضع به‌دست داده‌اند كه برخى به قدر كافى بر جعل دلالت ندارد. اين بدان معناست كه اين محقّقان، زشتى كذب و افترا بر خدا و رسول را دريافته و در آشكارسازى دروغ جاعلان كوشش فراوان كرده‌اند، امّا نكته مهمّى غفلت ورزيده‌اند. آنچه در اين نوشتار به دنبال آن بوده‌ام، برجسته كردن ونشان دادن نوعى كذب و افتراى مخفى بر خدا و اولياى الهى است كه برخى جعل‌پردازان حديث، چه‌بسا ناخواسته، بدان مبتلا شده‌اند.
بدين منظور، نخست اقسام قرآنى كذب و افترا بر حق متعال به اجمال، معرّفى شده و سپس با عنايت به معناى لغوى و آيات و روايات، اين مدّعا اثبات شده است كه انكار الهى بودنِ فرموده خدا و رسول 9 و جعلى دانستن آن، همان‌قدر خطاست كه نافرموده خدا و رسول 9 به آنان نسبت داده شود.


معناى كذب و افترا
كذب
كذب در لغت به‌معناى دروغ گفتن است (قرشى، ج 6، ص 97) و در جايى به‌كار مى‌رود كه از امرى خبر داده شود و اين خبر، خلاف واقع باشد؛ چه اين اِخبارِ دروغين، عمدى باشد و چه ناشى از اشتباه. در اين‌باره، فيّومى مى‌گويد:
فالكذب هو الإخبار عن الشّىء بخلاف ما هو، سواء فيه العمد و الخطأ... و الإثم يتّبع العمد. (فيّومى، ج 2، ص 528؛ مصطفوى، ج 10، ص 33)
كذب، خبر دادن از چيزى است، خلاف آنچه در واقع هست و تفاوتى ندارد كه گوينده خبر، دانسته و به‌عمد چنين دروغى گفته باشد يا به اشتباه افتاده باشد... و گناه، ناشى از عمد (دروغ عمدى) است.
البتّه روشن است كه دروغ‌گو زمانى كه به‌عمد و با اختيار كامل دروغ بگويد، مرتكب گناه شده است و در مواردى كه به اشتباه يا به اضطرار دروغ گفته باشد، گنهكار نيست و استحقاق مواخذه ندارد. چنان‌كه پيداست، فيّومى بين قاصر و مقصّر تفاوتى نگذاشته است.
علّامه مجلسى در توضيح معناى واژه كذب مى‌گويد:
الكذب: الإخبار عن الشّيء بخلاف ما هو عليه، سواء طابق الاعتقاد أم لا، على المشهور، و قيل الصّدق مطابقة الاعتقاد و الكذب خلافه و قيل الصّدق مطابقة الواقع و الاعتقاد معآ و الكذب خلافه. (مجلسى، ج 72، ص 233)

فحواى كلام علّامه چنين است كه كذب، خبر دادن از امرى است به‌خلاف واقعيّت آن؛ چه گوينده معتقد به درستى اين كلام باشد و چه نباشد و اين، قول مشهور است.
امّا برخى گفته‌اند صدق در جايى به‌كار مى‌رود كه كلام گوينده، معتَقَد وى نيز باشد، به‌خلاف كذب. برخى نيز گفته‌اند اگر كلام گوينده، هم مطابق واقع و هم موافق اعتقاد وى بود صدق است و اگر با واقع مخالف بود يا گوينده خود بدان اعتقادى نداشت، كذب است.
با اين بيان، اگر كسى معتقد به درستى امرى نباشد ولى بر آن گواهى دهد، دروغ گفته است؛ هرچند خبر، درست و مطابق واقع بوده باشد. شايد قرآن نيز به همين معنا اشاره كرده است، آنجا كه مى‌گويد :
(إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَ اللهُ يَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُون.) (المنافقون (63) / 1)
هنگامى‌كه منافقين به نزدت آمدند و گفتند كه گواهى مى‌دهيم پيامبرِ خدايى، ]فريب مخور[ و خدا مى‌داند كه تو رسول اويى و خدا گواهى مى‌دهد كه منافقان، دروغ گويند.


افترا
افترا در لغت به‌معناى جعل دروغ و چيزى را از خود درآوردن است (قرشى، ج 5، ص 171) كه در فارسى به آن تهمت مى‌گوييم چنان كه فيّومى مى‌گويد :
افترى عليه كذباً: اختلقه. (فيّومى، ج 2، ص 471)
فروق اللغات ـ كه تفاوت معنا و كاربرد لغات را بيان مى‌كند ـ در توضيح معناى «كذب» و «افترا» مى‌نويسد :
«افتراء» خاص‌تر از دروغ است؛ زيرا «افتراء» كذب در حقّ ديگرى است، در جايى كه وى راضى نيست، به‌خلاف «كذب» كه ممكن است متكلّم در حقّ خود دروغ بگويد. لذا به كسى‌كه مى‌گويد: «چنين كارى را انجام دادم و 
چنان كارى را انجام ندادم»، اگر سخنش راست نباشد، مى‌توان دروغ‌گو گفت، امّا «مفتر» نمى‌توان گفت؛ زيرا غالبآ گوينده به اين امر راضى شده است. (حسينى موسوى جزائرى، ص 163)
به اين‌ترتيب معلوم مى‌شود، افترا جعل دروغ در مورد ديگرى است درباره چيزى كه وى از آن ابا دارد و امتناع مى‌كند؛ به‌خلاف دروغ كه عام‌تر از اين معناست. يعنى جعلِ سخنِ خلافِ واقع در حقّ خود و ديگرى، دروغ است؛ چه عمد باشد چه سهو و چه فرد بدان راضى باشد چه نباشد.


زشتى كذب و افترا
دروغ از گناهان كبيره، بلكه يكى از قبيح‌ترين گناهان است. (مجلسى، ج 72، ص 259، ح 23) دروغ، فرد را نزد مردم خوار و بى‌اعتبار مى‌كند، موجب خجالت وى و باعث دل‌شكستگى و رنجش مردم است. دروغ‌گويى سبب ريختن آبرو (مجلسى، ج 72، ص 192، ح 8) و درنهايت سياه‌رويى است. (نورى طبرسى، ص 73؛ به‌نقل از لب‌اللّباب مخطوط؛ ن.ر.ك. المنذرى الشاسى، ج 3، ص 596، ح 28)
(إِنَّ اللهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّار) (الزّمر (39) / 3)
دروغ، بدترين سخن (نهج‌البلاغه، خ 83، ص 200) و خيانت است (مجلسى، ج 72، ص 261، ح 37) كه رسول خدا 9 فرمود:
اين خيانت بزرگى است كه تو با برادرت سخن بگويى، او تو را تصديق كند، درحالى‌كه تو به او دروغ بگويى. (ورّام‌بن ابى‌فراس، ج 1، ص 114)
و نيز فرمود: از دروغ بپرهيزيد كه همانا دروغ، همراه با فجور است، (ورّام‌بن ابى‌فراس، ج 1، ص 113) به فجور راهنمايى مى‌كند و اين هر دو در آتش‌اند. (المنذرى الشاسى، ج 3، ص 592، ح 12) اميرالمومنين7 علامت ايمان را چنين بيان مى‌كند كه انسان، راستى را در جايى كه به‌ضرر اوست بر دروغى كه به‌سود اوست ترجيح دهد. (نهج‌البلاغه، حكمت 450، ص 1296)
امام كاظم 7 به هشام فرمودند:
عاقل دروغ نمى‌گويد گرچه ميل نفسانى‌اش به‌سوى او باشد. (مجلسى، ج 78، ص 305، ح 1)
و نيز فرمودند:
هنگامى‌كه شخص دروغ مى‌گويد، فرشته به‌علّت بوى بد او، به‌اندازه يك ميل از او فاصله مى‌گيرد. (ابن ابى‌الحديد، ج 6، ص 357؛ المنذرى الشاسى، ج 3، ص 597، ح 30)
بدترين نوع كذب، كذب و افترا به خداست
اصولاً بخشى از زشتى كذب و افترا، بستگى به شأن و شخصيّت كسى دارد كه مورد كذب و افترا قرار گرفته است. از اين منظر، افترا بر عامّه مردم هرگز هم‌سنگ با افترا بر بزرگان يك جامعه نيست؛ زيرا افترا بر بزرگان، موجب بروز مجموعه‌اى از عوارض اجتماعى مى‌شود كه جبران آن به‌راحتى ممكن نيست.
از سوى ديگر، مقام و منزلتى كه با اين كذب و افترا مورد تعدّى قرار مى‌گيرد، با مقام و منزلت افراد عادى تفاوتى فاحش دارد.
حتّى اگر چنين تفاوت بزرگى مورد قبول قرار نگيرد، نمى‌توان دروغ بر آفريننده كائنات و نيز خاتم رسولان را با دروغ بر ديگران يكسان شمرد؛ چرا كه اصولاً خدا و رسول 9 و امامان : با افراد عادى قابل قياس نيستند، تا افترا بر آنان با افترا بر ديگران يكسان و همسنگ شمرده شود.
گفتنى است، معمولاً كذب بر خدا و رسول 9، افزون بر زشتى فراوانش با بدعتهايى همراه مى‌شود؛ زيرا آنچه به‌دروغ به خدا و رسول 9 نسبت داده مى‌شود، به‌سان حكم شرعى خواهد بود و نوعى وجوب يا جواز را به‌همراه خواهد داشت، كه اين خود گناهى عظيم است.
خداوند در كلام خويش، به زشتى اين عمل اشاره كرده و عذابى دردناك براى آن قرار داده است:

(فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُون) (البقره (2) / 79)
(فَمَنِ افْتَرى عَلَى اللهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُون) (آل عمران (3) / 94)
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُون) (الأنعام (6)/ 21)
در اين آيات، خداوند افترازننده بر خود را ظالمى خوانده است كه رستگار نمى‌شود. عذاب شديد خداوند چنين كافرانى را دربرخواهد گرفت و اينان از رحمت حق به دور خواهند ماند. (ر.ك. يونس (10) / 17، 60، 69، 70؛  هود (11) / 18؛ النّحل (16) / 17  ؛ عنكبوت (29) / 68 ؛ الزّمر (39) / 32 و 60)
آيا واقعاً، گمان كسانى كه امرى را به‌دروغ به خدا نسبت مى‌دهند، جز اين است كه در قيامت با رويى سياه محشور مى‌شوند و جايگاهى جز جهنّم خواهند داشت!؟


كذب و افترا بر خدا و رسول 9 در روايات اهل بيت :
روايات اهل بيت : نيز درباره اين مضمون، فراوان است. از امام صادق 7 نقل شده است كه فرمود:
دروغ بستن بر خداوند و بر پيامبرش 9، از گناهان كبيره است. (كلينى، ج 2، ص 339؛ برقى، ج 1، ص 118)
هم‌چنين امام 7 به مردى از اهل شام فرمود:
اى برادر اهل شام، حديث ما را بشنو و بر ما دروغ مبند؛ زيرا هر كه بر ما دروغ ببندد، بر رسول خدا 9 دروغ بسته و هر كه بر رسول خدا9 دروغ ببندد، به خداى متعال دروغ بسته است و كسى كه بر خداوند دروغ بندد، 
خداوند ـ عزّ و جلّ ـ او را عذاب خواهد كرد. (كلينى، ج 4، ص 187)
به اميرالمومنين 7 خبر رسيد كه عمرو بن عاص بر پيامبر 9 دروغ بسته است؛ حضرت فرمود :
عجب از اراذل اهل شام! قول عمرو را قبول و او را تصديق مى‌كنند و حال آنكه كارِ سخن گفتن و دروغ بستن و كمىِ ورعش بدان جا رسيده است كه بر رسول خدا 9 دروغ مى‌بندد و هر كه بر رسول خدا 9 دروغ ببندد، خداوند هفتاد نوبت او را لعن خواهد كرد. (هلالى، ج 2، ص 736)
و از امام صادق 7 نقل شده است كه فرمود:
همانا يك دروغ، روزه را باطل مى‌كند. راوى پرسيد: كدام يك از ماست كه از او دروغى صادر نشود؟ فرمود: آنچه تو گمان كردى مراد من نيست؛ جز اين نيست كه آن دروغ، دروغ بر خداى متعال و بر رسول 9 و بر ائمّه : است. (كلينى، ج 2، ص 340)
و نيز فرمود:
پنج چيز است كه روزه روزه‌دار را مى‌گشايد (مى‌شكند): ... و دروغ بستن بر خدا و رسولش 9 و بر ائمّه :. (صدوق، ج 1، ص 286، ح 39)
و از امام رضا 7 نقل شده است كه فرمود:
به‌خدا قسم! هيچ‌كس نيست كه بر ما دروغ ببندد، مگر آنكه خداوند، گرمى آهن را به او بچشاند. (كشى، ص 597، رقم 1048)


اقسام كذب و افترا بر خدا و رسول 9 در قرآن
دروغ بستن بر خدا و رسول، گونه‌هاى متعدّد دارد؛ چرا كه هر سخن دروغينى چون خواه ناخواه درنهايت به خدا نسبت داده مى‌شود، خود كذب بر خداست. قرآن به مصاديق بارز آن اشاره كرده است كه عبارت‌اند از :
1. شرك به خدا   كه شامل شرك در الوهيّت   و رب گرفتن انبيا و ملائكه و پرستش كردن نبى است.   قرآن تمامى اقسام مذكور را افترا بر خدا خوانده است.

2. فرزند گرفتن براى خدا. 

3. خودنگارى و از خدا انگارى.
يكى از موارد افترا بر خدا و دروغ بستن بر او اين است كه انسان، سخنى را از پيش خود انشا كند و آن را به خدا نسبت دهد. شايد اين مورد از فراوان‌ترين و در عين‌حال از روشن‌ترين مصاديق دروغ‌گويى بر خدا باشد. به نظر مى‌رسد مهم‌ترين انگيزه نگارش كتب الموضوعات (= روايات جعلى)، پرده‌بردارى از اين دسته اخبار است كه اگر درست انجام شود، تلاشى ارزشمند و گران‌قدر است و اگر نادرست انجام گيرد، خود از مصاديق كذب و افترا بر خدا و رسول9 است.
قرآن به دو مورد رايج از اين دروغ‌پردازيها اشاره مى‌كند: نخست آنكه برخى به دروغ مى‌گفتند كه خداوند عذابشان نمى‌كند   و دوم آنكه گروهى روزى حلال خدا
را حرام و حرامش را حلال مى‌كردند.   از آنجا كه اين قسم از كذب، پيشتر مورد
توجّه محقّقان قرار گرفته است، از تفصيل آن خوددارى مى‌كنيم.
4. نفى الهى بودن فرمايش خدا و رسول 9 كه موضوع نگارش اين مقاله است.


نفى الهى بودن فرمايش خدا و رسول 9
تا اينجا به برخى كاربردهاى قرآنى «كذب و افترا بر خدا» به‌اجمال اشاره شد. قرآن كريم به موردى ديگر اشاره كرده است كه در جوامع اسلامى كمتر به آن توجّه مى‌شود. اغلب مسلمانان دروغ بستن به خدا و رسول 9 را منحصر در اين مى‌دانند كه كسى از پيش خود سخنى بسازد و سپس آن را به خدا يا رسول9 نسبت دهد. از 
اين‌رو شايد اين دسته بر اين باور باشند كه شاخص در اين موارد، جمله موجبه‌اى است كه به دروغ و با قاطعيّت به خدا و رسول 9 نسبت داده مى‌شود.
امّا گاه نسبت دادن دروغ به خدا و رسول گرامى‌اش به اين است كه كسى امرى را كه خدا و رسول 9 گفته‌اند به‌صورت قطعى از ايشان نفى كند؛ يعنى فرموده خدا را انكار كند و بگويد خدا چنين چيزى نفرموده است.
پيش از اين در تعريف دروغ، دريافتيم كه كذب، خبر دادن از امرى است كه خلاف واقعيّت آن باشد، چه گوينده خود به درستى اين كلام معتقد باشد و چه نباشد و نيز چه إخبار دروغ، عمدى باشد و چه غيرعمدى.
روشن است اگر كسى الهى بودن آيه قرآن را نفى كند و مدّعى شود اين آيه ساخته و پرداخته بشر است يا از ناحيه پيامبر ساخته شده يا تجربه شخصى و تجربه دينى اوست، سخنى خلاف واقع گفته و بر خدا دروغ بسته است؛ و در اين صورت تفاوتى هم ندارد كه او خود به سخنش معتقد باشد يا به‌عمد دروغ گفته باشد.
هم‌چنين است ادّعاى كسى كه سخن رسول 9 را كه حقيقتاً فرموده است، از ايشان نفى كند و آن را دروغ بپندارد و ساخته و پرداخته جاهلان و غلات قلمداد كند.
گفتنى است بين حجّيّت حديث از يك سو و جعلى و ساختگى بودن آن از سوى ديگر تفاوت است. يك حديث ممكن است ضعيف باشد، راوى آن مجهول يا حتّى دروغ‌گو باشد، امّا واقعاً و حقيقتاً سخن پيامبر باشد. در اين صورت اين حديث حجّت نيست، امّا لزوماً به معناى جعلى بودن هم نيست. حال اگر كسى قاطعانه مدّعى دروغين و ساختگى بودن حديثى شود كه حقيقتاً سخن رسول9 است، قطعاً واقعيّتى را از رسول خدا 9 انكار كرده است و اين، مصداق نسبت دادن دروغ به رسول خداست.
در اين‌جا به برخى از آيات اشاره مى‌كنيم كه مفسّران اين معنا را از آن برداشت كرده‌اند:

1) (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أُولئِکَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هوُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمينَ  *الَّذينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالآْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ  *أُولئِکَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ  *أُولئِکَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ) (هود (11) / 18ـ21)
براى روشن شدن چند و چون افتراى دروغين مشركان، لازم است آيات فوق بررسى شود. آيه 21 در سياق آيات مخالفت مشركان با رسول خداست. آنان گاه پيامبر اكرم 9 را مورد خطاب قرار مى‌دادند كه چرا با او گنجى فرود نمى‌آيد، گاه اعتراض مى‌كردند كه چرا به همراهش ملكى نيامده است و گاه نيز قرآن را افتراى رسول مى‌خواندند.
در آيه 13 اين سوره، خداوند مشركان را به تحدّى فرامى‌خواند؛ به اين معنا كه شما و تمامى ياوران و شركايتان بياييد و ده سوره نظير اين را بياوريد و بدانيد كه هرگز نخواهيد توانست.
در آيه 17 به بيّنه و معجزه رسول خدا 9، يعنى قرآن اشاره مى‌كند و از شهادت دادن شاهد خبر مى‌دهد ـ و شهد شاهد منه ـ  كه اين همه، نشانه‌هاى حقّانيّت رسول9 و الهى بودن نبوّت است.
در آيه 18 نيز مى‌فرمايد پس ظالم‌تر از كسى كه افتراى دروغين ببندد كيست و در ادامه از شهادت شهود بر اين گروه سخن مى‌گويد و اين گروه را ستمكارانى مى‌خواند كه قصد دارند مردم را از راه خدا بازدارند و آن را ناموزون و ناراست

نشان دهند.
در اين آيات درباره بحث مورد نظر ما چند نكته وجود دارد:
1. برخى از مشركان به‌دروغ آيات قرآن را افتراى رسول خدا9 مى‌خواندند.
2. اين گروه، مردم را از راه خدا باز مى‌داشتند و سعى داشتند راه الهى را ناراست 
نشان دهند.
3. دو نكته فوق چه بسا سبب افتراى دروغين مشركان را نيز معلوم مى‌كند.
4. خداوند از زبان شهود، اين مشركان را ستمكارانى خوانده است كه از رحمت خدا دورند.
به اين ترتيب، هر چند آيه (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً) عام است (الجنابذى، ج 2، ص 323)، با توجّه به سياق، از سبب افتراى مشركان در تهمت به رسول خدا 9 نيز خبر مى‌دهد و درنهايت، ادّعاى الهى نبودن قرآن را افترا مى‌شمارد. مفسّران نيز بر اين معنا گواهى داده‌اند كه به مواردى از آن اشاره مى‌كنيم:
صاحب تفسير كنزالدّقائق مى‌نويسد:
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً) كان أسند إليه ما لم ينزّله أو نفى عنه ما أنزله. (قمى مشهدى، ج 6، ص 143؛ صدوق، ج 3، ص 206)
مفهوم آيه (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً) كفر بدين معناست كه آنچه خدا نازل نكرده است به خدا نسبت داده شود يا اينكه آنچه خدا نازل كرده است از او نفى شود.
روشن است كه از ديدگاه اين مفسّر گران‌قدر، ادّعاى الهى نبودن بيانات رسول 9، افترا تلقّى شده و مورد لعن قرار گرفته است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى‌نويسد :
(إنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ): الهاء راجع إلى القرآن و قيل إلى محمّد 9 و قيل معناه أنّ الخبر الّذي أخبرتک به حقّ من عند الله. (وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايُوْمِنُونَ) بصحّته و صدقه لجهلهم بالله تعالى و جحدهم لنبوّة نبيّه 9. (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً) أى لا أحد أظلم منه. (طبرسى، ج 5، ص 227)
خلاصه كلام آنكه قرآن و رسول خدا 9 حقّاند و خبرى كه من (خدا) براى تو آورده‌ام حقّ است و از جانب خداست. ولى بيشتر مردم به درستى و راستى آن ايمان ندارند؛ زيرا نسبت به خدا جاهل و نسبت به نبوّت انبيا جاحد و انكاركننده‌اند 
و هيچ‌كس ظالم‌تر از اين گروه نيست.
دقّت در عبارات مرحوم طبرسى نشان مى‌دهد كه افتراى اكثر مردم، ايمان نداشتن به صحّت و صدق نبوّت و پيام انبياست. بنابراين، انكار الهى بودن قرآن و پيام انبيا از مصاديق افترا بر خداست و در اين آيه نيز به همين اشاره شده است. در اين ميان بسيارى از مفسّران، علّت افترا بر خدا را ـ كه در آيات سوره هود اشاره شده است ـ همين انكار الهى بودن پيام‌هاى وحيانى رسول9 دانسته‌اند؛ زيرا اگر كسى آنچه را كه خدا نازل كرده است، ناديده بگيرد و انكار كند، در حقيقت، واقعيّتى را منكر شده و دروغ گفته است. بيان برخى تفاسير دراين مورد، روشن‌كننده است:
1. بر بندد بر خدا دروغى؛ يعنى نفى وحى او كند... (ملّا فتح‌الله كاشانى، ج 4، ص 412؛ واعظ كاشفى، ج 2، ص 176)
2. ...، به اين قسم كه اسناد دهد به خدا چيزى را كه از جانب او نازل نشده و نفى كند آنچه را كه نازل شده. (شريف لاهيجى، ج 2، ص 422)
3. هيچ كس ستمكارتر نيست از كسى كه افترا كند و نسبت دهد بر خداى تعالى دروغى را از انكار وحى و اثبات شريك و ساختگى بودن قرآن. (حسينى شاه عبدالعظيمى، ج 6، ص 43)
4. و قد ذكر ذلک بمناسبة ما كان المشركون ينسبونه الى النّبى من افتراء القرآن إلى الله سبحانه. (حسينى شيرازى، ج 12، ص 23)
5. ففى أوّل آية من هذه الآيات يقول سبحانه: (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً) و يعنى أن تكذيب دعوة النّبى الصّادق 9 فى الواقع هو تكذيب لكلام الله و افتراء عليه بالكذب و تكذيب من لا يتحدّث عن أحد سوى الله يعدّ تكذيبآ لله. (مكارم شيرازى، ج 6، ص 500)
در تمامى تفاسير فوق تصريح شده است كه صرف انكار پيامبر، معادل انكار و افترا بر خداست؛ چرا كه منكر پيامبر، در واقع مدعى است كه خداوند چنين آيه‌اى  را نفرموده است و اين، افترا بر خدا و نسبت دادن دروغ به اوست.
2. (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعى إِلَى الْإِسْلامِ وَ اللهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمين) (الصّفّ (61) / 7)
در اين آيه نيز افترا به خدا ناشى از تكذيب رسول 9 است. يعنى گروهى به‌جاى آنكه در مقابل پيام‌هاى وحيانى رسول 9 خاضع گردند و گوش جان بسپارند، آن را از خدا نفى كردند، الهى بودن آن را منكر شدند و در نهايت آن را سحر و جادو ناميدند. خداوند اين عمل سخيف آنان را افترا بر خويش خوانده و وعيد دور ماندن از هدايت داده است. مرحوم طبرسى در اين‌باره مى‌گويد:
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ الْكَذِبَ) أى من أشدّ ظلمآ ممّن أختلق الكذب على الله و قال لمعجزاته سحر و للرّسول أنّه ساحر كذّاب. (طبرسى، ج 9، ص 420)
... يعنى چه كسى ستمكارتر است از آن كه بر خدا دروغ مى‌بندد و معجزاتش را سحر مى‌نامد و پيامبر را ساحر دروغ‌گو مى‌خواند؟
پس به بيان مرحوم طبرسى، سحر و ساحر خواندن وحى و پيامبر، افتراست؛ زيرا چنين كسى بر خدا دروغ بسته است كه معجزه الهى را از خدا نفى مى‌كند و آن را سخن بشر و سحر مى‌خواند. علّامه طباطبايى در اين‌باره مى‌گويد:
و از همين جا روشن مى‌شود كه جمله (و هو يدعى إلى الإسلام) در حقيقت استدلال است بر بطلان سخن كفار و اينكه سخن مزبور افترايى است بر خداى عزوجل... و معناى آيه اين است كه هيچ شخصى ظالم‌تر از آن كس كه بر خدا دروغ مى‌بندد آنگاه كه به پذيرش دين اسلام دعوت مى‌شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد و در پاسخ، دين اسلام را از خدا نفى مى‌كند، نيست. (علّامه طباطبايى، ج 19، ص 430)
علّامه در توضيح آيه فوق، صرف نفى اسلام از خدا را همان افترا بر خدا دانسته است. روشن است نفى الهى بودن دين اسلام نيز جز به دروغ پنداشتن بيان رسول علیه السلام نبود. يعنى كافران با اين ادّعا كه چنين سخن و پيامى، سخن و پيام الهى نيست بر خدا افترا بسته بودند. همين معنا را كنز الدّقائق اشاره كرده است، آنگاه كه مى‌گويد :
أى لا أحد أظلم ممّن يدعى إلى الإسلام الظّاهر حقّيّته المقتضى له خير الدّارين، فَيَضَعُ موضع إجابته الافتراء على الله بتكذيب رسوله و تسمية آياته سحراً، فإن يعمّ إثبات المنفىّ و نفى الثّابت. (قمى مشهدى، ج 13، ص 230)
يعنى هيچ كس ظالم‌تر از آن فرد نيست كه به اسلام خوانده مى‌شود، اسلامى كه حقّانيّت آن آشكار است و خير دو منزل ـ دنيا و آخرت ـ را براى اين شخص به همراه دارد؛ امّا او با تكذيب رسول و سحر ناميدن آيات خدا، به جاى اجابت دعوت، بر خداوند افترا مى‌بندد؛ اگرچه آيه عموميّت دارد و اثبات آنچه نفى شده و نفى آنچه اثبات شده را در بر مى‌گيرد.
نگارنده اين مطلب را به‌جز تفاسير فوق، در بيش از هفده تفسير ديگر يافت كه جملگى تكذيب رسول و ساحر شمردن او و سحر دانستن وحى نبى را، افترا بر خدا دانسته‌اند.   مفسّران، همين معنا را ذيل آيه 61 سوره طه نيز آورده‌اند. 


جعلى دانستن برخى روايات، دروغ بستن بر رسول خدا9 و ائمّه : خواهد بود
بنابر آنچه گفتيم، سخن خلاف واقع، دروغ به حساب مى‌آيد. همچنين انكار آنچه حقيقتاً وحى است، دروغ بستن به خدا محسوب مى‌شود. بر همين اساس، تكذيب و جعلى خواندن مرويّاتى كه حقيقتاً سخن پيامبر9 و ائمّه: است، نيز دروغ بستن بر پيامبر 9 و ائمّه : خواهد بود.
پيشتر در معناى كذب بيان كرديم كه صرف خلاف واقع بودن خبر، براى دروغ و كذب خواندن آن كافى است؛ چه گوينده خبر به مضمون آن معتقد باشد و چه آن را باور نداشته باشد و با علم به نادرستى خبر، آن را بيان كند. از اين رو آنهايى كه بى‌پروا اخبار و احاديثى را به جعل منتسب مى‌كنند كه در ميان آنها احاديثى به راستى از معصوم است، در واقع بر معصوم دروغ بسته‌اند و هر كه بر ائمّه: دروغ ببندد بر رسول خدا 9 و در نهايت، بر خدا دروغ بسته است.   از امام باقر7 نقل 
شده است:
از كسى كه ما اهل بيت : را تكذيب كند يا بر ما دروغ بندد هيچ‌كس دروغ گوتر بر خدا و رسول نيست؛ زيرا ما از رسول خدا9 سخن مى‌گوييم و او از خدا. بنابراين هر وقت ما تكذيب شويم، خدا و رسولش تكذيب شده‌اند. (مجلسى، ج 2، ص 191، ح 29)
همچنين از رسول خدا 9 نقل شده است:
هر كس از من حديثى به او برسد و آن را تكذيب كند، سه كس را تكذيب كرده است: خدا، رسولش و كسى كه اين حديث را براى او نقل كرده است. (مجلسى، ج 2، ص 212، ح 116)
در اينجا روى سخن پيامبر، نه با كفّار و مشركان، بلكه با مسلمانان است. رسول 
خدا9 بنابراين نقل به مردم مى‌فرمايند كه اگر حديثى از من به شما رسيد، در مقام انكار بر نياييد؛ چرا كه در واقع، انكار شما به تكذيب خدا و رسول9 مى‌انجامد. در واقع منكر حديث از دو جهت ممكن است متن حديث را انكار كند:
نخست آنكه بگويد هر چند اين حديث سخن پيامبر است، چون من او را به پيامبرى قبول ندارم، سخن وى را انكار مى‌كنم. در اين صورت، تكذيب حديث، تكذيب پيامبر و مآلاً تكذيب خداست. در اين حال، گوينده راوى حديث را تكذيب نكرده و در انتساب سخن به رسول9 ترديد ننموده است.
امّا صورت دوم اين است كه انكاركننده در حقّانيّت خدا و رسول 9 ترديد نمى‌كند ولى انتساب حديث را به پيامبر رد و متن آن را انكار مى‌كند. در اين حال، اوّلاً و اصالتاً اين راوى حديث است كه متهم به دروغ‌گويى است امّا چون وى متن حديث را نيز منكر شده است، به رسول خدا 9 نيز دروغ بسته است. وى سخنى را كه رسول خدا9 فرموده، نفى كرده و مدّعى شده است كه فرموده رسول 9 نيست و سرانجام الهى بودن مضمون حديث را منكر شده است. ظاهراً حديث در اين مقام سخن مى‌گويد. رسول خدا 9 فرمود :
آگاه باشيد!! آيا شايسته است كسى مرا تكذيب كند، در حالى كه بر تشك خويش نشسته و تكيه داده است؟
گفتند: اى رسول خدا! چه كسى شما را تكذيب مى‌كند؟
فرمود: كسى كه حديثى به او مى‌رسد، پس مى‌گويد: رسول خدا 9 هرگز چنين نگفته است. (مجلسى، ج 2، ص 188، ح 19)
و در روايت ديگرى رسول خدا 9 مى‌فرمايد:
از تكذيب خدا بپرهيزيد!
گفته شد: اى رسول خدا! آن چگونه است؟
فرمود: يكى از شما مى‌گويد: خدا ]چنين[ گفت؛ پس خداوند ـ عزّ و جلّ ـ 
مى‌گويد: دروغ مى‌گويى، من آن را نگفتم و ]يا[ مى‌گويد: خداوند ]چنان[ نگفته است؛ پس خداوند ـ عزّ و جلّ ـ مى‌گويد: دروغ مى‌گويى، من آن را گفته‌ام. (مجلسى، ج 2، ص 117، ح 16)
از آنچه گفتيم معلوم مى‌شود كه دروغ بستن بر خدا و رسول 9، تنها به ساختن احكام دينى و نسبت دادن آن به خدا نيست، بلكه نفى سخن خدا و رسول 9 را نيز دربرمى‌گيرد. پس نبايد گمان كرد كه رواياتى چون «دروغ بستن بر خدا و رسول9 و اوصيا : از گناهان كبيره است. (مجلسى، ج 2، ص 117، ح 17) يا چنين دروغى روزه را باطل مى‌كند، (كلينى، ج 2، ص 340، ح 9) مربوط به جامعه و زمان ما نيست و صرفآ دروغ‌پردازان صدر اسلام را شامل مى‌شود، بلكه از آنچه گفته شد ثابت مى‌شود چنين گمانى نادرست است؛ زيرا نفى و اثبات دروغين در اين مقام، دو روى يك سكّه‌اند. اميرالمومنين7 مى‌فرمايند:
و إنّه سيأتي عليكم من بعدي زمان ليس فيه شيء أخفى من الحقّ، و لا أظهر من الباطل و لاأكثر من الكذب على الله و رسوله! (كلينى، ج 8، ص 386 ؛ نهج‌البلاغة، خطبه 147، ص 447؛ مجلسى، ج 74، ص 367 و ج 34، ص 232)
بعد از من زمانى براى شما خواهد آمد كه چيزى پوشيده‌تر از حق و آشكارتر از باطل نباشد و چيزى شايع‌تر از دروغ بر خدا و پيامبر9 يافت نشود.
بعيد نيست فرمايش اميرالمومنين 7 زمان ما را نيز دربرگيرد.


احتمال صدق حديث مانع ردّ حديث است
مشركان در مواجهه با پيامبران، ايشان را متّهم مى‌كردند كه معجزاتشان ساختگى است و اوامر و نواهى آنان از سوى خدا نيست. آنان اين ادّعاى خويش را با گمان قوى بر دروغ‌گويى نبى همراه مى‌كردند.
(إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْكاذِبينَ) (الأعراف (7) / 66)

و ما گمان مى‌كنيم تو از دروغ‌گويان باشى.
(وَ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ إِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ الْكاذِبينَ) (الشعراء (26) / 186)
تو جز بشرى مانند ما نيستى و ما مى‌پنداريم تو از دروغ‌گويان باشى.
(بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبينَ) (هود (11) / 27)
بلكه گمان مى‌كنيم تو از دروغ‌گويان باشى.
(إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ) (الانعام (6) / 116)
آنها جز از گمان پيروى نمى‌كنند و جز حدس (واهى) نمى‌زنند.
بنابراين مشركان مدّعى ظن (گمان قوى) بر دروغ گويى انبيا بودند و قرآن هم با همين مقابله كرده و همين را افترا بر خدا و رسول 9 دانسته است.
رويارويى با احاديث نيز همين‌گونه است. همين قدر كه احتمال صدق حديث مى‌رود جايى براى انكار وجود ندارد. از امام باقر 7 نقل شده است كه فرمود:
لا تكذّبوا بحديث آتاكم أحد فإنّكم لا تدرون لعلّه من الحقّ فتكذّبوا الله فوق عرشه. (مجلسى، ج 2، ص 186، ح 10)
حديثى را كه شخصى براى شما مى‌آورد، تكذيب نكنيد كه شما نمى‌دانيد، شايد از حق چيزى در آن باشد و شما ]بدين وسيله[ خدا را فوق عرشش تكذيب كرده باشيد.
در روايت ديگرى، راوى به امام صادق 7 مى‌گويد:
جعلت فداک. إنّ الرّجل ليأتينا من قبلک فيخبرنا عنک بالعظيم من الأمر فيضيق بذلک صدورنا حتّى نكذّبه قال: فقال أبوعبدالله 7 :
أليس عنّى يحدّثكم؟
قال: قلت: بلى.
قال: فيقول للّيل إنّه نهار و للنّهار إنّه ليل؟
قال: فقلت له: لا.

قال: فقال: ردّه إلينا فإنّک إن كذّبت فإنّما تكذّبنا. (مجلسى، ج 2، ص 186، ح 14)
فدايت شوم! شخصى از جانب شما به نزد ما مى‌آيد و خبر از امرى بزرگ به ما مى‌دهد، به‌طورى كه سينه ما تنگ مى‌شود تا وى را انكار كنيم.
امام صادق 7 پرسيدند: آيا او از من برايتان حديث نقل نمى‌كند؟
گفتم: آرى.
فرمود: مى‌گويد شب روز است و روز شب است؟
به امام گفتم: خير.
فرمود: روايت را به ما واگذار كه اگر آن را انكار كنى ما را انكار كرده‌اى.
در اين روايت اشاره شده است كه در مواردى كه حديث با يك امر بديهى حسى منافات نداشته باشد ـ كه حساب آن جداست ـ شما حقّ تكذيب روايت را نداريد. حتّى مخالفت حديث با امور فطرى و عقلى نيز مجوّزى براى دروغ پنداشتن آن نيست؛ چرا كه در قرآن نيز گاه آياتى مخالف اين دو وجود دارد امّا قابل توضيح است. آياتى كه به‌ظاهر بر جسمانيّت خدا حكم مى‌كنند، ساختگى نيستند و البتّه معناى ظاهرى آنان نيز مراد نيست. دقّت در معانى همين آيات نيز دريايى از علوم را آشكار خواهد كرد.
حديث نيز همين‌گونه است. گاه حديث، به‌ظاهر مخالف فطرت و عقل است امّا با تأمّل در آن و مراجعه به ديگر احاديث، معانى نغز و زيبايى از آن به دست مى‌آيد. لذا ائمّه : مصرّانه از ما خواسته‌اند حتّى احاديث مخالفان را ـ اگر از ائمّه: نقل شده باشد ـ رد نكنيم.
امام باقر 7 مى‌فرمايند:
لا تكذّب بحديث أتاكم به مرجئيّ و لا قدريّ و لا خارجيّ نسبه إلينا، فإنّكم لا تدرون لعلّه شيء من الحقّ، فتكذّبون الله عزّ و جلّ فوق عرشه. (مجلسى، 
ج 2، ص 187، ح 16) 

حديثى را كه مرجئى و قدرى و خارجى برايتان مى‌آورد و به ما نسبت مى‌دهد، تكذيب نكنيد كه شما نمى‌دانيد شايد چيزى از حق در آن باشد و شما ]بدين وسيله[ خدا را فوق عرشش تكذيب كرده باشيد.
از رسول خدا 9 نيز نقل شده است كه فرمود:
من ردّ حديثآ بلغه عنّى، فأنا مخاصمه يوم القيامة، فإذا بلغكم عنّى حديث لم تعرفوا، فقولوا الله أعلم. (مجلسى، ج 2، ص 212، ح 114)
هر كه حديثى را كه از جانب من به او مى‌رسد رد كند، من روز قيامت دشمن او خواهم بود، پس هرگاه حديثى از من به شما رسيد كه آن را نمى‌شناختيد، بگوييد خدا داناتر است.
اين بيان رسول خدا 9، دستورى كلّى است كه هرگاه حديثى به شما رسيد و آن را نمى‌شناختيد رد نكنيد و علم آن را به خدا واگذاريد. اين معنا در روايات فراوانى ذكر شده است كه مواردى از آن را نقل مى‌كنيم:
امام كاظم 7 در نامه‌اى نوشتند:
و لا تقل لما بلغک عنّا أو نسب إلينا هذا باطل، و إن كنت تعرف خلافه، فإنّک لا تدرى لم قلنا و على أيّ وجه و صفة. (مجلسى، ج 2، ص 186، ح 11)
به آنچه از ما به تو مى‌رسد يا به ما منسوب مى‌شود نسبت بطلان مده، اگرچه خلاف آن را بشناسى، كه همانا تو نمى‌دانى چرا و در چه شرايط و به چه نحوى ما آن را گفته‌ايم.
راوى مى‌گويد، از امام باقر 7 شنيدم كه فرمود:
أما و الله إنّ أحبّ أصحابي إليّ، أورعهم و أفقههم و أكتمهم لحديثنا، و إن أسوأهم عندي حالا و أمقتهم إليّ، الذي إذا سمع الحديث ينسب إلينا و يروي عنّا، فلم يعقله و لم يقبله قلبه، اشمأزّ منه و جحده و كفر بمن دان به، و هو لا 
يدرى لعلّ الحديث من عندنا خرج و إلينا أسند، فيكون بذلک خارجآ من ولايتنا. (مجلسى، ج 2، ص 186، ح 12) 

هان، به خدا قسم! محبوب‌ترين اصحابم نزد من، متّقى‌ترين، فقيه‌ترين و رازدارترينِ ايشان در حديث ماست و بدترين و منفورترينِ آنها نزد من، كسى است كه چون حديثى را مى‌شنود كه منسوب به ماست و از ما روايت مى‌شود، بر آن انديشه نمى‌كند و آن را نمى‌پذيرد، قلبش از آن چركين مى‌شود، آن را انكار مى‌كند و به هر كس كه آن را مى‌پذيرد، كفر مى‌ورزد، در حالى كه نمى‌داند شايد حديث از ما صادر شده و به ما مستند باشد. پس ]به واسطه [اين انكار، از ولايت ما خارج مى‌شود.
از امام صادق 7 نيز نقل شد است:
إن الله تبارک و تعالى حصن عباده بآيتين من كتابه أن لا يقولوا حتّى يعلموا و لا يردّوا ما لم يعلموا، إنّ الله تبارک و تعالى يقول: (أ لَمْ يُوخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أنْ لا يَقُولُوا عَلَى الله إلاَّ الْحَقَّ) (الاعراف (7) / 169) و قال: (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ) (يونس (10) / 39). (مجلسى، ج 2، ص 186، ح 13) 

همانا خداوند تبارك و تعالى بندگانش را با دو آيه از كتابش محافظت كرده است؛ اينكه تا نمى‌دانند نگويند و آنچه را نمى‌دانند رد نكنند. خداوند ـتبارك و تعالى ـ مى‌فرمايد: (آيا از ايشان پيمان كتاب گرفته نشده است كه نسبت به خدا جز حق نگويند) و نيز فرمود: (بلكه آنچه را كه به آن آگاهى و احاطه نداشتند و حقيقت آن به آنها نرسيده بود تكذيب كردند.)
آنچه تا به حال به آن اشاره كرديم، مبيّن اين نكته بود كه اگر با حديثى كه منسوب به اهل بيت : است مواجه شديم و آن را نفهميديم و مضمون آن برايمان جديد 
بود تأمّل كنيم و آن را رد نكنيم. در برخى از روايات ضمن تأكيد بر نكته فوق فرموده‌اند، علم چنين احاديثى را بايد به اهل بيت : واگذاشت. اميرالمومنين 7 در اين‌باره مى‌فرمايند:
إذا سمعتم من حديثنا ما لا تعرفون فردّوه إلينا و قفوا عنده و سلّموا حتّى يتبيّن لكم الحقّ و لا تكونوا مذاييع عجلى. (مجلسى، ج 2، ص 189، ح 20)
هنگامى كه حديثى از احاديث ما را كه نمى‌شناسيد شنيديد ]علم [آن را به ما واگذاريد و در آن توقّف كنيد و تسليم باشيد تا حق بر شما آشكار شود و از آنهايى كه شتابان منتشر مى‌كنند نباشيد.
همچنين امام صادق 7 از رسول خدا 9 درباره مشكل بودن تحمّل احاديث آل محمّد: نقل مى‌كنند و سپس مى‌فرمايند:
فما ورد عليكم من حديث آل محمّد : فلانت له قلوبكم و عرفتموه، فاقبلوه، و ما اشمأزّت قلوبكم و أنكرتموه، فردّوه إلى الله و إلى الرّسول و إلى العالم من آل محمّد 7، و إنّما الهالک أن يحدث بشىء منه، لا يحتمله، فيقول: و الله ما كان هذا شيئآ، و الإنكار هو الكفر. (مجلسى، ج 2، ص 189، ح 21) 

پس آنچه از حديث آل محمّد ـ كه صلوات خدا بر آنان باد ـ به شما رسيد كه قلب‌هايتان آرام شد و آن را فهميديد، آن را بپذيرد و آنچه را كه ]در اثر آن[ قلب‌هايتان چركين شد و نفميد، ]علمش را[ به خدا و رسول 9 و عالم آل محمّد : واگذاريد. همانا هلاك‌شونده فقط كسى است كه چنين حديثى را كه برايش قابل تحمّل نيست نقل كند و بگويد: به خدا قسم! اين ارزشى ندارد! چرا كه انكار حديث، كفر است.
گفتنى است روش علمى علما و محدّثان نيز بر همين اساس است مثلاً مرحوم آيت‌الله خويى در مواردى كه به‌جِدّ معتقد بود روايتى را به‌هيچ‌وجه نمى‌توان به معصوم نسبت داد، آن را به‌صراحت انكار نمى‌كرد و در نهايت علم آن را به ائمّه : 
واگذار مى‌كرد :
ثمَّ إنَّ فى الكافى  و لا سيّما في الروضة  روايات لا يسعنا التّصديق بصدورها عن المعصوم 7، و لا بدَّ من ردِّ علمها إليهم : و... (موسوى خوئى، ج 1، ص 35)


نتايج
1. دروغ، دادن خبر نادرست از امرى است؛ چه در اين اِخبار نادرست، عمد باشد و چه سهو؛ چه با علم به نادرستى خبر باشد و چه با آگاهى از درستى آن.
2. بدترين نوع دروغ، دروغ بستن بر خدا و رسول 9 است.
3. در اين نوشتار به‌اجمال گفته شد كه دروغ بستن بر خدا و رسول9 اقسامى دارد. شرك به خدا، اعم از شرك الوهى، شرك ربوبى و شرك عبادى و نيز فرزند گرفتن براى خدا از اقسام دروغ بستن بر خدا و رسول‌اند.
4. همچنين به‌تفصيل بيان شد كه اعلام كردن فتواى خودساخته به‌نام دستور دينى از مصاديق كذب و افتراست.
5. همچنين بيان شد كه يكى از اقسام دروغ بستن بر خدا و رسول 9، نفى الهى بودن قرآن و معجزات پيامبران و نبوّت آنان است؛ چنان كه جعلى دانستن نابجاى احاديث نبوى 9 و روايات اهل بيت : نيز از اقسام دروغ بستن بر خدا، رسول 9 و امام 7 به شمار مى‌آيد.


منابع
القرآن الكريم.
نهج البلاغة. ترجمه و شرح: سيّد على‌نقى فيض‌الاسلام. تهران: موسّسه چاپ و نشر تأليفات فيض‌الاسلام، انتشارات فقيه، 1379.
. كشّى، محمّدبن عمر. اختيار معرفة الرّجال (رجال كشّى). برگزيده: ابوجعفر محمّدبن الحسن الطّوسى، مصحّح و محقّق: محمّدتقى فاضل الميبدى و ابوالفضل الموسويان. تهران: وزارة الثّقافة و الإرشاد الإسلامى، موسّسة الطّباعة و النّشر، 1382.
. طيّب، سيّد عبدالحسين. أطيب البيان فى تفسير القرآن. تهران: انتشارات اسلام، 1378.
. مكارم شيرازى، ناصر. الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل (ترجمه عربى تفسير نمونه). قم: مدرسه عليّبن ابى‌طالب، 1421 ق.
. حسين همدانى، سيّد محمّدحسين. انوار درخشان در تفسير قرآن. تهران: كتابفروشى لطفى،  1380 ق.
. مجلسى، محمّدباقر. بحارالانوار. تهران: دار الكتب الاسلاميّة، بى‌تا.
. بابايى، احمدعلى. برگزيده تفسير نمونه. تهران: درالكتب الاسلاميّة، 1380.
. حسينى بحرانى، سيّد هاشم. البرهان فى تفسير القرآن. تهران: كتابفروشى اسماعيليّه، بى‌تا.
. الجنابذى، سلطان محمّد (ملقّب به سلطان عليشاه). بيان السّعادة في مقامات العبادة. تهران: مطبعه دانشگاه تهران، 1344.
. طوسى، محمّدبن‌حسن‌بن على. التّبيان في تفسير القرآن (تفسير التّبيان). بيروت: دار احياء التّراث العربى، بى‌تا.
. مصطفوى، حسن. التّحقيق فى كلمات القرآن الكريم. تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1366.
. طباطبايى، سيّد محمّد حسين. ترجمه تفسير الميزان. ترجمه: سيّد محمّد باقر موسوى همدانى. قم : دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم، 1374.
. المنذرى الشّاسى، عبدالعظيم‌بن عبد القوى. التّرغيب و التّرهيب من الحديث الشّريف. تحقيق : 
مصطفى محمّد عمارة. بيروت: دار احياء التّراث، 1388 ق.
. محمّد جواد نجفى. تفسير آسان. تهران: كتابفروشى اسلامى، 1362ـ1364.
. حسينى شاه عبدالعظيمى، حسين‌بن احمد. تفسير اثنا عشرى. تهران: انتشارات ميقات، 1363.
. قرشى، سيّد على‌اكبر. تفسير أحسن الحديث. تهران: واحد تحقيقات اسلامى بنياد بعثت، 1366.
. رستگار جويبارى، يعسوب‌الدّين. تفسير البصائر. قم: مطبعة الاسلاميّة، 1399ـ1413 ق.
. ميرزا خسروانى، شاهزاده على‌رضا. تفسير خسروى. تهران: چاپ اسلاميّة، 1390ـ1397 ق.
. شريف لاهيجى، بهاءالدّين محمّد شيخ على. تفسير شريف لاهيجى. تهران: موسّسه مطبوعاتى علمى، 1363.
. شبّر، سيّد عبدالله. تفسير القرآن الكريم (تفسير شبرّ). بيروت: دارالبلاغة للطّباعة و النّشر و التّوزيع، 1412 ق.
. قمى، ابوالحسن علىّبن ابراهيم. تفسير القمى. تصحيح: سيّد طيّب جزائرى. قم: دار الكتاب للطّباعة و النّشر، 1404 ق.
. علوى حسينى موسوى، محمّد كريم. تفسير كشف الحقايق عن نكت الآيات و الدّقايق (كشف الحقايق). تهران: عبدالمجيد صادق نوبرى، 1396 ق.
. قمى مشهدى، شيخ محمّدبن محمّدرضا. تفسير كنزالدّقائق و بحر الغرائب. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366.
. كرمى، محمّد. التّفسير لكتاب الله المنير (المنير). قم: مطبعة العلميّة، 1402 ق.
. حائرى طهرانى، مير سيّد على. تفسير مقتنيّات الدّرر. تهران: دارالكتب الاسلاميّة، 1337.
. كاشانى، ملّا فتح‌الله. تفسير منهج الصّادقين فى الزام المخالفين (تفسير كبير ملّا فتح‌الله كاشانى). تهران: كتابفروشى اسلاميّه، 1344.
. واعظ كاشفى، كمال الدّين حسين. تفسير مواهب عليه (تفسير حسينى). تهران: كتابفروشى اقبال، 1317.
. مكارم شيرازى، ناصر. تفسير نمونه. تهران: دارالكتب الاسلاميّة، 1374.

. حسينى شيرازى، سيّد محمّد. تقريب القرآن إلى الأذهان. بيروت: موسّسة الوفاء، 1400 ق.
. ورّام‌بن ابى‌فراس، ابى‌الحسين. تنبيه الخواطر و نزهة النّواظر (مجموعه ورام). بيروت: دارالتّعارف و دار الصّعب، بى‌تا.
. طبرى، ابى‌حعفر محمّدبن جرير. جامع البيان عن تأويل آى القرآن (تفسير طبرى). بيروت: دارالفكر للطّباعة و النّشر و التّوزيع، 1415 ق.
. سبزوارى نجفى، شيخ محمّد. الجديد فى تفسير القرآن. بيروت: دار التّعارف للمطبوعات، 1402ق.
. شبّر، سيّد عبدالله. الجوهر الثّمين فى تفسير الكتاب المبين. كويت: مكتبة الالفين. 1407 ق.
. بابويه قمى صدوق، ابى‌جعفر محمّدبن على. الخصال (كتاب الخصال). تصحيح: على اكبر الغفّارى. قم: جماعة المدرّسين فى الحوزة العلميّة، 1416 ق.
. رفيعى محمّدى، ناصر. درسنامه وضع حديث. قم: مركز جهانى علوم اسلامى، 1384.
. ابن ابى‌الحديد. شرح نهج‌البلاغة. تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم. قم: دار احياء الكتب العربيّة، 1967م.
. فيض كاشانى، مولى محسن. الصّافى فى تفسير كلام الله (تفسير الصّافى). مشهد:  دار المرتضى للنّشر، بى‌تا.
. حسينى موسوى جزائرى، نورالدّين‌بن نعمة الله. فروق اللّغات فى تمييز بين مفادّ الكلمات. تحقيق : دكتر محمّد رضوان الدّاية. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1375.
. سبحانى، جعفر. فى ظلّ أصول الإسلام. قم: موسّسة الإمام الصّادق 7، الطّبعة الثّانيّة، 1414ق.
. قرشى، سيّد على‌اكبر. قاموس قرآن. تهران: دار الكتب الاسلامية، 1354.
. كلينى، ابوجعفر محمّدبن يعقوب‌بن اسحاق. الكافى. تهران: دار الكتب الاسلاميّة، 1350.
. هلالى، سليم‌بن قيس. كتاب سليم بن قيس الهلالى. تحقيق: محمّدباقر الانصارى الزّنجانى الخوئينى. قم: نشر الهادى، 1375.
. زمخشرى، محمودبن عمر. الكشّاف عن حقائق غوامض التّنزيل وعيون الأقاويل فى وجوه التّأويل. قم: مكتب الإعلام الإسلامى، 1414 ق.

. نورى طبرسى، ميرزا حسين. لولو و مرجان. تحقيق: حسين استاد ولى. تهران: دار الكتب الاسلاميّة، 1375.
. طبرسى، فضل‌بن حسن. مجمع البيان فى تفسير القرآن. تهران: انتشارات ناصرخسرو، 1372.
. برقى، احمدبن محمّد. المحاسن. قم: دار الكتب الاسلاميّة، 1371 ق.
. بانوى اصفهانى. مخزن العرفان در علوم قرآن (كنز العرفان). تهران: نهضت زنان مسلمان ،1361.
. فيّومى مقرى، احمدبن محمّدبن على. المصباح المنير فى غريب الشّرح الكبير للرّافعى. قم : دارالهجرة، 1405 ق.
. موسوى خوئى، سيّد ابوالقاسم. معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرّواة. بى‌جا، 1413 ق.
. مفاتيح الجنان.
. فضل‌الله، محمّدحسين. من وحى القرآن. بيروت: دارالزّهراء للطّباعة و النّشر و التّوزيع، 1405 ق.
. مدرّسى، سيّد محمّدتقى. من هدى القرآن. بى‌جا. دارالهدى، 1406 ق.
. ملكى ميانجى، محمّدباقر. مناهج البيان فى تفسير القرآن. تهران: مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزرارة الثّقافة و الإرشاد الإسلامى، 1418 ق.
 

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 17 آذر 1391 ، 21:57
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: